یادم هست آخرین باری که همسرم محمدحسن میخواست به جبهه اعزام گردد گفت: من میروم و این دفعه [[شهید ]] میشوم و گفت: برای پول به بنیاد نرو، اگر چیز زیادی از بنیاد بخواهی من آن دنیا راضی نیستم که بخواهی برای مال دنیا دلببندی شما برای رضای خا شهید دادهاید هر چه سهم بچههای من باشد، خود بنیاد میدهد و گله نکنید.
شهید مرتبط با این خاطره: شهید محمدحسن لطفی
یکشب خواب دیدم که که به گلزار شهدای بهشت فضل رفته ام و برادرم محمد هم آنجا بود محمد گفت:چرا شما اینجائید . بروید چون می ترسید گفتم :نه می خواهم ببینم شما کجا هستید .بعد یک گالن جلویم گذاشت که داخلش گوشتهای تکه تکه شده بود بعد گفت بگیر این رجایی است غسلش بده و کفنش کن . من تکه های گوشت را غسل دادم و در کفن گذاشتم بعد از این خواب بود که آقای رجایی به [[شهادت ]] رسید
منبع:سایت خراسان در دفاع مقدس
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18128