رمضانعلی هنگام خدا حافظی ساعتش را به مادرم داد سپس به داخل حیاط رفت وبعد از چند لحظه برگشت وساعت را از او گرفت وگفت : آیا هنگامیکه ساعت را از شما پس گرفتم ناراحت شدید ؟ مادرم گفت نه ناراحت نشدم چون ساعت متعلق به خود شماست سپس رمضانعلی گفت : من هم از آن خداوند هستم وبه صورت امانت در نزد شما می باشم پس هنگام رفتن من ناراحت نباشید واگر به خواست خدا به شهادت رسیدم گریه نکنید زیرا دشمنانمان شاد می شوند سعی کنید با صبر وشکیبایی دشمنان انقلاب واسلام را در هم بکوبید .
خاطره3:
خاطره3:
موضوع:
شهید روز اول ماه مبارک رمضان بدنیا آمد، شب هفتم تولدش خواب دیدم که او مرده است، یک دفعه دهانم قفل شد و نتوانستم صحبت کنم سپس در خواب امام حسین (ع) را در حالیکه به طرف امام رضا (ع) می رفت دیدم، من دخیل امام رضا شدم و از آنجا به خانه خدا رفتم و از خدا استمداد طلبیدم، وقتی از خواب بیدار شدم دیدم فرزندم صحیح و سالم است
خاطره۴:
خاطره۴:
موضوع:تولد و کودکي
راوی:خدیجه لعل آموزی
رمضانعلی در شب اول ماه مبارک رمضان، در سال 1340 بدنیا آمد. در آن زمان هنگام وضع حمل تنها بودم، که از جانب خداوند متعال، یک زن غریبه به کمک من آمد و نوزاد را لباس پوشاند و خداحافظی کرد و رفت، من واقعاً متحیّر شدم و این سءال سوال برایم پیش آمد که خدایا او چه کسی بود که به منن من کمک کرد. سپس خداوند را شکر کردم. ولی هنوز که هنوز است به این راز پی نبرده ام.
یک روز رمضانعلی با حالتی غمگین در خانه نشسته بود ، به او گفتم برادر جان چقدر غمگینی ؟ او در جواب من گفت : مدت یک ماه است که خدمت سربازیم تمام شده است وقتی می بینم که همه دوستانم در جبهه تک تک به شهادت می رسند من در ایجا احساس شرم می کنم . به او گفتم : برادر جان اول ازدواج کن بعد به جبهه برو ولی او گفت: اول باید به جبهه رفته ، دین خود را ادا کنم ، سپس اگر زنده ماندم برگشته و ازدواج می کنم. آنشب آن شب چیزی به او نگفتم: و هنگامی که خوابید نزدیک ازان اذان صبح از خواب پرید ما نیز بیدار شده و دیدیم رمضانعلی گریه می کند ، مادرم از او پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفت: خواب دیدم که سیدی سوار براسب سپیدی شده و می تازد ، من نیز به دنبال او باه به راه افتادم وقتی خواستم از او بپرسم آقا جان شما چه کسی هستید گفت: بدنبال من بیا تو سرباز امام زمان(عج) هستی ، بیا و با دشمنان دین اسلام بجنگ ، بعد از اینکه خوابش را تعریف کرد رو به مادرم کرد و گفت: مادر جان شما باید رضایت بدهید تا من به جبهه بروم چون دیچر دیگر طاقت ماندن ندارم ، مادرم چیزی نگفت: و صورت برادرم را بوسید و گفت پسر جان تو به صورت امانت در نزد من بودی اکنون من امانت خداوند را به خودش برمی گردانم صبح که شد مادرم رضایت داد او نام خود را در لیست بسیجیان نوشت و به جبهه رفت .
خاطره۸:
یک روز بدون اینکه از من و مادرش اجازه بگیرد به همراه دوستانش به مسافرت رفت هنگامی که برگشت مادرش جلوی دوستانش سیلی محکمی به صورت رمضانعلی زد اما رمضانعلی در آن لحظه عکس العملی نشان نداد، سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. وقتی به خانه آمدیم و رمضانعلی با خوشرفتاری به مادرش گفت: مادرجان از حرفی که می گویم نارحت ناراحت نشوی اما بهتر بود آن سیلی را در خانه به صورتم می زدی که در آن لحظه مادرش از کرده خودش پشیمان شد و او را در آغوش گرفت.
خاطره۱۰:
برادرم یکسال از من کوچکتر است. من زمانیکه16ساله بودم روزی از پدرم خواستم تا برایم گوشواره بخرد. پدرم گفت: پول ندارم و من باراحت ناراحت شدم و در گوشه ای از اتاق نشستم که برادرم از راه رسید و وقتی مرا با چهره ای غمگین دید، گفت: خواهرم چه شده است؟ گفتم: گوشواره می خواهم ولی بابا پولی ندارد تا برایم بخرد. برادرم به علت اینکه به من علاقه داشت، دست در گردن من انداخت وگفت: ناراحت نباش خودم کار می کنم و برایت گوشواره می خرم. حدودا" حدوداً ده روز سر کار رفت. سپس تمام دستمزد خود را جمع کرد و برای من که تنها خواهرش بودم یک جفت گوشواره خرید و به خانه آورد که من از دیدن آنها خیلی خوشحال شدم و صورت اورا بوسیدم و گفتم الهی خواهر فدایت شود که تو با دستهای ظریف و کوچکت کار کردی و برایم گوشواره خریدی... .
من 14ساله بودم که بهمراه به همراه برادرم در قالیبافی حاج آقای ثابتی کار می کردیم و هر روز بعنوان دستمزد 5 ریال می گرفتیم . تا اینکه دهه محرم بود که رمضانعلی پیش پدرم آمد وگفت: پدر جان آیا می توانی به مسجد کمک کنی؟ پدرم گفت: خیلی علاقه دارم اما پولی در دست ندارم. بعد برادرم گفت: پدر جان حدود دو ماه است که من و خواهرم در کارگاه قالیبافی کار می کنیم. اگر اجازه بدهی دستمزدمان را بعنوان کمک به مسجد بدهیم. پدرم قبول کرد و من بهمراه به همراه برادرم به خانه استادکارمان رفتیم . خانمی در را باز کرد و ما از او سراغ استادکار را گرفتیم. وقتی استادکار آمد ، به من گفت: دخترم چه شده که این وقت شب به اینجا آمده اید؟ به او گفتم: من وبرادرم تصمیم گرفته ایم حقوق دو ماه خود را بعنوان کمک به مسجد اهداء کنیم. او با رضایت پول را به ما داد و سپس رو به برادرم کرد و در حالیکه صورت برادرم را می بوسید و از او بخاطر این کارش تشکر می کرد، گفت: با این سن کم چگونه فهمیدی کمک به مسجد اینقدر ثواب دارد؟
خاطره۱۲:
بیا دارم شبی را تا ساعات آخر شب به انتظار نشستم .سید مرتضی هنوز به خانه مراجعت مراجعه نکرده بود . تا بالاخره آمد ولی شب خیلی گذشته بود و نگرانی خانواده را زیاد کرده بود . با مراجعه ایشان که بنده هم در داخل حیاط منزل قدم می زدم . وقتی مرتضی آمد بلافاصله گوش او را گرفتم و گفتم: تا این وقت شب کجا بودی؟ ولی مثل همیشه و بر عکس من با صورتی باز گفت: در دوره قرآن بودم . گفتم؟: کدام دوره ؟ گفت: (اشاره کرد )به یکی از همسایگان کوچه مجاور منزل با همان حال او را بردم به درب منزل مورد اشاره ، وقتی که درب منزل را زدم فرد مورد نظر ایشان آمدند و اظهارات او را تأید کرد و بعنوان استاد وی از او تعریف نمود . و بدین وسیله مورد تشویق بنده قرار گرفت<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18155 سایت خراسان دردفاع مقدس]</ref>
==پانویس==
<references/>