ویرایش‌ها

شهید رمضانعلی لعل جوهری

۷۰۴ بایت حذف‌شده، ‏۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۸
کد شهید:6108018
 
نام :رمضانعلی
‌محل تولد :اسفراین
نام خانوادگی :لعل‌جوهری
‌تاریخ شهادت :1361/02/10
نام پدر :غلامرضا
 
محل تولد :اسفراین
 
تاریخ شهادت :1361/02/10
 
 
تحصیلات :نامشخص
 گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت :سایر شهدا 
مسئولیت :رزمنده
‌گلزار گلزار :بهشت‌زهرا
==خاطرات :1:==
موضوع:عشق شهادتراوی:غلامرضا لعل جوهریمتن کامل خاطره:
زمانیکه رمضانعلی تصمیم گرفت به جبهه برود به من گفت: پدرجان، می خواهم برایم مهره بیندازی و ما دوباره مهره انداختیم که هر دو بار به نام رمضانعلی در آمد. وقتی گفت می خواهم به جبهه بروم. نگران شدم و خواستم که مانع رفتنش بشوم که در همان لحظه انگشتری که قبلاً به من یادگاری داده بود را طلب کرد و گفت: آیا اشکال دارد انگشتر را به من برگردانید من نیز گفتم: چه اشکالی دارد، انگشتر خودت است هر زمان که خواستی می توانی پس بگیری، سپس گفت: من نیز امانت خدا هستم پس اگر در راه خدا [[شهید]] شدم نگران نباشید.
خاطره۲:موضوع:عشق شهادتراوی:محمد لعل جوهریمتن کامل خاطره:
رمضانعلی هنگام خدا حافظی ساعتش را به مادرم داد سپس به داخل حیاط رفت وبعد از چند لحظه برگشت وساعت را از او گرفت وگفت : آیا هنگامیکه ساعت را از شما پس گرفتم ناراحت شدید ؟ مادرم گفت نه ناراحت نشدم چون ساعت متعلق به خود شماست سپس رمضانعلی گفت : من هم از آن خداوند هستم وبه صورت امانت در نزد شما می باشم پس هنگام رفتن من ناراحت نباشید واگر به خواست خدا به [[شهادت]] رسیدم گریه نکنید زیرا دشمنانمان شاد می شوند سعی کنید با صبر وشکیبایی دشمنان انقلاب واسلام را در هم بکوبید .
خاطره3:موضوع:
تولد و کودکی
راوی:غلامرضا لعل جوهریمتن کامل خاطره: شهید روز اول ماه مبارک [[رمضان]] بدنیا آمد، شب هفتم تولدش خواب دیدم که او مرده است، یک دفعه دهانم قفل شد و نتوانستم صحبت کنم سپس در خواب امام حسین (ع) را در حالیکه به طرف امام رضا (ع) می رفت دیدم، من دخیل امام رضا شدم و از آنجا به خانه خدا رفتم و از خدا استمداد طلبیدم، وقتی از خواب بیدار شدم دیدم فرزندم صحیح و سالم است.
شهید روز اول ماه مبارک [[رمضان]] بدنیا آمد، شب هفتم تولدش خواب دیدم که او مرده است، یک دفعه دهانم قفل شد تولد و نتوانستم صحبت کنم سپس در خواب امام حسین (ع) را در حالیکه به طرف امام رضا (ع) می رفت دیدم، من دخیل امام رضا شدم و از آنجا به خانه خدا رفتم و از خدا استمداد طلبیدم، وقتی از خواب بیدار شدم دیدم فرزندم صحیح و سالم استکودکي
خاطره۴:موضوع:تولد و کودکيراوی:خدیجه لعل آموزیمتن کامل خاطره:
خاطره۵:
موضوع:
خاطرات سياسي
راوی:مملکت لعل جوهری
متن کامل خاطره:
مملکت لعل جوهری
یک شب ساعت 9 در حالیکه کیفی در دست داشت از خانه بیرون رفت ، چند ساعتی که گذشت متوجه شدم یک نفر درب منزل را محکم می کوبد درب را که باز کردم برادرم را دیدم از او پرسیدم چرا ترسیده ای ؟ کجا رفته بودی ؟ در جواب به من گفت : بیا داخل و درب را ببند . وقتی دوباره علت را از او پرسیدم گفت : به همراه عده ای از دوستانم اعلامیه پخش می کردیم که ساواکی ها ما را دیدند و دنبالمان کردند که من و دوستانم فرار کردیم و به خانه آمدیم . بعد از اینکه رمضانعلی ماجرا را تعریف کرد پدرم از کارهایی که او انجام داده بود بسیار خوشحال رفته بود
خا‌طره۶یک شب ساعت 9 در حالیکه کیفی در دست داشت از خانه بیرون رفت ، چند ساعتی که گذشت متوجه شدم یک نفر درب منزل را محکم می کوبد درب را که باز کردم برادرم را دیدم از او پرسیدم چرا ترسیده ای ؟ کجا رفته بودی ؟ در جواب به من گفت :بیا داخل و درب را ببند . وقتی دوباره علت را از او پرسیدم گفت : به همراه عده ای از دوستانم اعلامیه پخش می کردیم که ساواکی ها ما را دیدند و دنبالمان کردند که من و دوستانم فرار کردیم و به خانه آمدیم . بعد از اینکه رمضانعلی ماجرا را تعریف کرد پدرم از کارهایی که او انجام داده بود بسیار خوشحال رفته بود.
موضوع: خاطرات سياسيراوی:علی اصغر لعل جوهریمتن کامل خاطره:
اوایل انقلاب در شهر ما تظاهراتی بر علیه نظام شاهنشاهی شکل گرفت._ در آن زمان من شش- هفت ساله بودم_ که رمضانعلی به خانه آمد و به مادرم گفت: برادرم را کفن پوش کن که می خواهم او را به تظاهرات ببرم تا مأمورانی که به مردم حمله می کنند ، بوی شجاعت و شهامت را با چشم و جان ودل حس کنند. سپس مادرم پارچه سفیدی را بعنوان کفن دور من پیچید . سپس برادرم صورت مرا بوسید و مرا به تظاهرات برد، در بین راه به من گفت: می دانی چه شعاری بده؟ گفتم: نه. گفت: بگو مرگ بر شاه، نه شاه می خواهیم نه شاهپور ، لعنت به هر چی مزدور
خاطره۷:موضوع:
خواب و روياي شهيد
راوی:مملکت لعل جوهریمتن کامل خاطره:
یک روز رمضانعلی با حالتی غمگین در خانه نشسته بود ، به او گفتم برادر جان چقدر غمگینی ؟ او در جواب من گفت : مدت یک ماه است که خدمت سربازیم تمام شده است وقتی می بینم که همه دوستانم در جبهه تک تک به شهادت می رسند من در ایجا احساس شرم می کنم . به او گفتم : برادر جان اول ازدواج کن بعد به جبهه برو ولی او گفت: اول باید به جبهه رفته ، دین خود را ادا کنم ، سپس اگر زنده ماندم برگشته و ازدواج می کنم. آن شب چیزی به او نگفتم: و هنگامی که خوابید نزدیک اذان صبح از خواب پرید ما نیز بیدار شده و دیدیم رمضانعلی گریه می کند ، مادرم از او پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفت: خواب دیدم که سیدی سوار براسب سپیدی شده و می تازد ، من نیز به دنبال او به راه افتادم وقتی خواستم از او بپرسم آقا جان شما چه کسی هستید گفت: بدنبال من بیا تو سرباز امام زمان(عج) هستی ، بیا و با دشمنان دین اسلام بجنگ ، بعد از اینکه خوابش را تعریف کرد رو به مادرم کرد و گفت: مادر جان شما باید رضایت بدهید تا من به جبهه بروم چون دیگر طاقت ماندن ندارم ، مادرم چیزی نگفت: و صورت برادرم را بوسید و گفت پسر جان تو به صورت امانت در نزد من بودی اکنون من امانت خداوند را به خودش برمی گردانم صبح که شد مادرم رضایت داد او نام خود را در لیست بسیجیان نوشت و به جبهه رفت .
خاطره۸:موضوع:
حرمت والدين
راوی:خدیجه لعل آموزیمتن کامل خاطره:
در فصل زمستان که مریض بودم روزی از رمضانعلی خواستم تا برایم آب بیاورد وقتی لیوان آب را آورده بود من خواب بودم هنگامیکه چشم گشودم دیدم فرزندم در حالی که لیوان آب را در دست گرفته در کنار من ایستاده است پس از اینکه علت را جویا شدم به من گفت : وقتی برایتان آب آوردم خوابیده بودید با خودم گفتم منتظر می شوم هر وقت بیدار شدید آب را بدهم .
خاطره۹:موضوع:حرمت والدينراوی:غلامرضا لعل جوهریمتن کامل خاطره:
یک روز بدون اینکه از من و مادرش اجازه بگیرد به همراه دوستانش به مسافرت رفت هنگامی که برگشت مادرش جلوی دوستانش سیلی محکمی به صورت رمضانعلی زد اما رمضانعلی در آن لحظه عکس العملی نشان نداد، سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. وقتی به خانه آمدیم و رمضانعلی با خوشرفتاری به مادرش گفت: مادرجان از حرفی که می گویم ناراحت نشوی اما بهتر بود آن سیلی را در خانه به صورتم می زدی که در آن لحظه مادرش از کرده خودش پشیمان شد و او را در آغوش گرفت.
خاطره۱۰:موضوع:
محبت و مهرباني
راوی:مملکت لعل جوهریمتن کامل خاطره:
خاطره۱۱:موضوع:
توجه به امور معنوي
راوی:مملکت لعل جوهریمتن کامل خاطره:
من 14ساله بودم که به همراه برادرم در قالیبافی حاج آقای ثابتی کار می کردیم و هر روز بعنوان دستمزد 5 ریال می گرفتیم . تا اینکه دهه محرم بود که رمضانعلی پیش پدرم آمد وگفت: پدر جان آیا می توانی به [[مسجد]] کمک کنی؟ پدرم گفت: خیلی علاقه دارم اما پولی در دست ندارم. بعد برادرم گفت: پدر جان حدود دو ماه است که من و خواهرم در کارگاه قالیبافی کار می کنیم. اگر اجازه بدهی دستمزدمان را بعنوان کمک به مسجد بدهیم. پدرم قبول کرد و من به همراه برادرم به خانه استادکارمان رفتیم . خانمی در را باز کرد و ما از او سراغ استادکار را گرفتیم. وقتی استادکار آمد ، به من گفت: دخترم چه شده که این وقت شب به اینجا آمده اید؟ به او گفتم: من وبرادرم تصمیم گرفته ایم حقوق دو ماه خود را بعنوان کمک به مسجد اهداء کنیم. او با رضایت پول را به ما داد و سپس رو به برادرم کرد و در حالیکه صورت برادرم را می بوسید و از او بخاطر این کارش تشکر می کرد، گفت: با این سن کم چگونه فهمیدی کمک به مسجد اینقدر ثواب دارد؟
خاطره۱۲:
موضوع:توجه به امور معنومعنوی يراوی:علی قاسمیمتن کامل خاطره:
۵۰۹
ویرایش