کد [[شهید: 6101345 زعفر آقا میرزائی]]تاریخ تولد : 1345[[1346/0201/0820]]نام : شهابعلی محل تولد : قایننام خانوادگی : احمدیبمرود تاریخ شهادت : 1361[[1366/09/01/05]]نام پدر محل شهادت : محمدهادی مکان شهادت نامشخصمحل آرامگاه : [[اردبیل]] - [[مشگین شهر]] - ده ده بیگلو
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
==وصیت زندگی نامه==بسمي تعالي انالله وانااليه راجعون اي پدرواي مادرواي خواهرواي برادرواي اقوام ازهمگي شما درخواست معذرت مي خواهم که نتوانستم به خداحافظي شمابيايم اي پدرومادروبرادروخواهرمن امانتي ازخداوند دردست شمابودم وحال ان روزرسيده است که امانت خودرابدون هيچ عذري تحويل بدهيددرودبرشمااياهل مرگ اگرلايق شهادت بودم بدانيدکه فرزندتان راه حسين راادامه داده است ازشمادرخواست مي کنم اگرشهيدشدم براي من محل عزاداري تشکيل ندهيدکه رنج نخواهم بردبلکه يک مجلس تشکيل دهيدکه کام مردم راشيرين کنيد.هرلحظه همگي ملت ايران ازامام امت آن ابرمردتاريخ غافل نشويد. ازآن پيروي کنيدچون آن ابرمردراه حسين راادامه ميدهد . والسلام عليکم ورحمت الله 0 وصيت شهيدشهابعلي احمدي بمرود قسمتي [[شهید زعفر آقا میرزایی]] فرزند جعفر در سال 1346 در یکی از وصيت شهيد پدر جان من امانتي هستم روزهای سرد زمستان در روستای ده ده بیگلو از خداوند نزد شما توابع شهرستان مشگین شهر در خانواده ای انقلابی و اينک روزي است کشاورز دیده به جهان گشود. مادرش مریم خانم با اینکه اولین بارش بود که بايد اين امانت بدون چون حامله شده بود اما در موقع تولد فرزندش هیچ دردی را احساس نکرد و چرا بپردازيد پس رحمت خدا بر شما پدرش که امانت خود را پرداختيد همه مي دانيم که اين دنيا زود گذر است کشاورزی سختکوش و زحمتکش بود با وجود شرایط بد اقتصادی با قناعت و خداوند لحظه بنده خود توکل زندگی را مورد امتحان قرار مي دهد . اداره می نمود تا شرمنده خانواده اش نباشد با توجه به ملت بگوئيد مبادا فکر کنند پناه بردن به شهادت فرار اعتقاداتی که خانواده داشت از زندگي است بلکه شهادت عزت اول فرزندشان را با [[قرآن]] آشنا ساختند و افتخاراست براي تمام هدايت شدگان به در محضر فخرالدین منفرد که مشغول تدریس قرآن در [[مسجد]] بود با علاقه فراوانی قرآن را ه خـــدا یاد گرفت و سر لوحه زندگیش قرار داد.
خیلی با هوش و زرنگ بود با وجود سن کمش با پیاده به مسجد می رفت و به عنوان خادم مشغول خدمت می شد خودش را خدمتگزار می دانست همیشه می گفت خوشا به حال آنان که در مسجد کار می کنند از سر علاقه می رفت و کفشهای نمازگزاران را جفت می نمود و به همراه آنان به نماز می ایستاد.
یاران رضادوران تحصیلات ابتدایی زعفر مصادف با انقلاب شکوهمند اسلامی بود که وی به همراه پدرش به سخنرانی هایی که در خصوص انقلاب صورت می گرفت گوش می داد و زیاد به بازی نمی پرداخت و می گفت مگر نمی دانید که ما باید پرچم در دست بگیریم تا بتوانیم ایران عزیزمان را نگه داریم. خیلی به انقلاب و امام و وطن خویش علاقه داشت. با رسیدن به سن هفت سالگی در مدرسه زادگاهش ثبت نام کرد و دوران ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند اما به علت کمی امکانات ترک تحصیل نمود و به همراه پدرش به کار کشاورزی پرداخت و تمام توان خود را به کار می گرفت تا خانواده در آسایش باشند. اوقات فراغتش را با حضور در مسجد و تدریس قرآن و احکام سپری می کرد.شبها در روستا نگهبانی می داد و به پایگاه می رفت و در کمک رسانی به رزمندگان فعالیت می نمود.اخلاق پسندیده اش در دوره نوجوانی زبانزد خاص و عام روستا بود با همه با مهربانیت برخورد می نمود با پولی که از راه کارکردن بدست می آورد مبلغی را جهت کمک به افراد مستضعف می داد به کودکان رسیدگی می کرد و سعی می نمود دل همه را شاد گرداند. پدر و مادر را فرشته نجات می دانست که خداوند برای نجات بشریت خلق کرده است. دیگر نمی توانست بیکار بنشیند با دیدن عکس امام عزیز و با شنیدن پیامهای شیرینش مهر و محبت او در دلش جای داد و به [[ارتش جمهوری اسلامی]] پیوست و لباس [[سربازی]] به تن کرد و روانه جبهه های حق علیه باطل گردید.آرزویش لبیک به فرمان امام (ره) بود او رفت تا خاک آن جا را دریابد و روزی فرا رسد که خاک او را در آغوش بکشد. مادر گرامی شهید نقل می کند: به جبهه که رفت بعد از چند ماه زخمی شده بود برای استراحت به خانه آمده بود می دیدیم که نگران هست و آرام و قرار ندارد میگفت کی خوب خواهم شد و دوباره رهسپار جبهه خواهم شد واقعا به جبهه عادت کرده بود آن جا را خانه اول می دانست. همیشه می گفت اگر خدا بخواهد [[صدام]] را خواهیم کشت و راه [[کربلا]] را باز خواهیم کرد زعفر رسالت خویش را دریافت و به پدر و مادرش توصیه کرد آرزویم شهادت است اما از شماها می خواهم برایم دعا کنید تا خداوند شهادت را نصیب من گرداند و برایم گریه نکنید به برادرانم بگویید که مواظب دین اسلام باشید تا مبادا دشمن آسیب بزند و پیروز شود. یعقوب حسن زاده یکی از دوستان شهید نقل می کند: یک بار که ایشان از جبهه برگشته بود یکی از دوستانمان ما را دعوت کرده بود همه جمع شده بودیم سر سفره مشغول خوردن شام که تمام شد متوجه شدیم که زعفر در بین ما نبوده است و به غذایش دست نزده است همه فکر کردیم که ناراحت شده و رفته است اما رفتیم و دیدیم که به نماز ایستاده و در حال عبادت است خلوتش را به هم نزدیم تمام که کرد پرسیدیم مرد مؤمن اول با ما غذا می خوردی بعد می رفتی نماز می خواندی گفت اگر مسلمان هستیم باید بیهوده [[نماز]] خواندن را به تأخیر نیندازیم. سرانجام این دلاور مرد ایران در تاریخ 1366/09/01 در [[منطقه حاج عمران]] در درگیری با نیروهای بعثی [[عراق]] با اصابت [[ترکش خمپاره]] از ناحیه سر به دیدار دوست نایل شد چند روز بعد مردم مومن روستای ده ده بیگلو این عاشق جان باخته در راه اسلام و قرآن را استقبال کردند و پس از تشییع با شکوه به خاک زادگاهش سپردند تا لاله های بهاران روستایش همیشه عطر شهدات و شهادت طلبی جوانان را به مشام عاشقان برساند منبع: سایت شهدای ارتشhttp://yaranerezaajashohada.ir/ShowSoldier.aspx?SID=1813Home/MartyrDetails/3182