ویرایش‌ها

حماسه‌ی۳۴روزه‌ی خرمشهر

۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۳ دی ۱۳۹۳، ساعت ۰۷:۳۸
جایگزینی متن - 'لشکر' به 'لشگر'
بعد از ظهر سی و یکم شهریور ماه 1359 آنگاه که سربازان عراقی، میله های مرزی شلمچه را با هدف اشغال 3 روزه خوزستان پشت سر گذاشتند، تصرف سهل و بی دردسر خرمشهر را به عنوان اولین گام در دستور
برنامه های خود داشتند. شرایط سیاسی حاکم بر منطقه و عدم انسجام نیروهای مسلح ایران، متأثر از انقلاب نوپای اسلامی، اشغال خرمشهر را برای آنان بسیار آسان جلوه می‌داد. برای همین، نیرویی به استعداد تنها یک گردان مأمور اشغال خرمشهر شد. اما خرمشهر با دستهای خالی و تنها با تکیه بر اراده های پولادین جمعی معدود، 34 روز مقاومت کرد و در پایان نه با یک گردان، بلکه با هجوم یک لشکر لشگر به اسارت درآمد. همین وقفه 34 روزه بود که فرماندهان عراقی را در ادامه گامهای بعدی دچار تردید نمود. این تردید آنگاه جدی‌تر شد که دریافتند تمام این کابوس 34 روزه را گروه معدودی زن و مرد رقم زده اند که قریب به اتفاق آنان غیر نظامی بوده و کمترین آشنایی با کاربرد سلاحهای سبک نیز نداشته‌اند.
اینکه در آن 34 روز در خرمشهر چه گذشت و کوچه پس کوچه های شهر شاهد خلق چه صحنه هایی بود، متأسفانه آنگونه که باید منعکس نشده است. شاید هم درخشش تاریخی سوم خرداد و حماسه آزادسازی خرمشهر باعث شده است تا مقاومت اسطورهای این شهر در آغازین روزهای دفاع مقدس کمتر مورد توجه قرار گیرد. باز در این میان نقش مؤثر و شورانگیز زنان مسلمان در شکلگیری حماسه مقاومت بیشتر مورد غفلت واقع شده است. وقتی تاریخ مقاومت خرمشهر را ورق می‌زنیم و رفتار زنان مدافع را در آن می‌بینیم، بهت و حیرت تمام وجودمان را می‌گیرد. آری اینان زنان و دختران خرمشهرند. شهری که نظام شاهنشاهی سال‌ها کوشید تا بافت مذهبی آن را از هم بپاشد. خرمشهر به بهانه بزرگ‌ترین بندر تجاری ایران، محل آمد و شد اتباع خارجی بود و همه تلاش رژیم این بود که فرهنگ بومی از منطقه رخت بربندد و تمدن بزرگ جایگزین آن گردد و در این بین زنان بیشتر از همه در معرض آسیب بودند.
او با بلدوزر خانه‌ها و کارگاه‌ها را تخریب می‌کرد و هیچ توجهی به مردم و وسایل آن نداشت. مردم جمع شده بودند و با چشمان خود می‌دیدند که چگونه بلدوزرها خانه‌ها را خراب می‌کنند و هیچ کس هم نمی‌تواند با این اقدامات مخالفت کند. سربازان مردم را برای تقرب به رهبری مورد انواع شکنجه‌ها و آزارها قرار می‌دادند. معیار واقعی محبت به رهبری، در این گونه اقدامات نمود می‌یافت.
احمد رسول الفرطوسی در آن روز گرم به کارهای عجیب و قریب خود ادامه می‌داد و هیچ توجهی به عکس العمل ها نداشت. یکبار وقتی من از او سوال کردم: چه می‌کنی؟ این خانه‌ها مسکونی است. در جواب گفت: جناب سروان، فرمانده لشکر لشگر به من دستور داده است و من نمی‌توانم دستور دیگری اجرا کنم.
گفتم: نادان! من مسئول این منطقه هستم.
گفت: جناب سروان اگر از ترس زندان نبود، جوابت را می‌دادم و با تو غیر مودبانه سخن می‌گفتم.نزد فرمانده لشکر لشگر رفتم و جزئیات را برایش بازگو کردم.
بلدوزر را خاموش و در گوشه ای آن را متوقف کرد و با یکی از خود روها عازم قرار گاه لشکر لشگر شد.نیم ساعت بعد مکالمه زیر با من انجام شد:
سروان سعدی.
وقتی او را به نزد من آوردند به من گفت: او می‌خواست دامن مرا آلوده کند. آخر مگر شما مسلمان نیستید؟ به او گفتم: حزب این گونه اقدامات را محکوم می‌کند و تو آزاد خواهی شد. که خودم هم باور نمی‌کردم.
در همان روز خانم جوان دیگری را که الهام نام داشت به قرار گاه لشکر لشگر آوردند. فرمانده لشکر لشگر سر تیپ صلاح العلی او را دید. دستور داد او را به حضورش ببرند. از او پرسید اینجا چه می‌کنی؟خانم گفت:می‌خواستند به من تجاوز کنند اما من مقاومت کردم به همین خاطر؛ مرا به اینجا آورده‌اند.
فرمانده با صدای بلند خندید، در آن هنگام کاملا مست بود. به سوی آن خانم آمد و گفت: شما چه زیبا هستید! او قصد تعدی به این خانم را داشت، اما به فرمانده اطلاع دادند که نزدیکان این خانم پشت در قرار گاه جمع شده‌اند. فرمانده گفت: لعنت بر آن‌ها! و آن خانم را رها کرد. آن خانم سراسیمه از قرار گاه خارج شد و خود را به دامن پدرش انداخت و گفت: پدر آنها می‌خواستند به ناموس تو تجاوز کنند. چشمان پدر از حدقه بیرون آمد و با صدای بلند به فرمانده ناسزا گفت. در این هنگام افراد محافظ او را دستگیر کردند و دست بسته تحویل استخبارات لشکر لشگر دادند. اما خانم الهام به خانه‌اش برگشت، در حالی که مغرورانه خاطر جمع شده بود که مقاومتش در قبال دشمنان موفقیت آمیز بوده است. واقعیت امر هم این گونه بود؛ مبارزه و مقاومت او، دشمنانش را تحت تاثیر قرار داد و آن‌ها را وادار کرد که از وی دست بکشند.
در تاریخ 1/ 10/ 1980 و طی حضور ما در خرمشهر از جانب فرماندهی محرمانه به ما ابلاغ شد! هر یک از اهالی خرمشهر که مورد سوء ظن هستند دستگیر و اعدام شوند. بالطبع تعدادی از خانواده‌ها در خرمشهر نسبت به رهبری ما به دروغ اظهار وفاداری می‌کردند و برخی از آن‌ها اعمالشان با آنچه در دل و قلبشان می‌گذشت، متفاوت بود. یک روز شخصی به نام ابراهیم سلمان الاسدی را آوردند. او عرب بود و علیه نیروهای ما اعلامیه پخش می‌کرد و بر روی دیوارها شعار می‌نوشت.
سرهنگ عزیز ثامر با اعدام این شخص خود را از تنگنایی که حتی فرماندهی و رهبری هم گرفتارش شده بودند نجات داد؛ زیرا این رزمنده انقلابی دلایل محکم و قانع کننده ای را مطرح می‌کرد. در حالی که گفت و گوی آن‌ها را دنبال می‌کردند، تا جایی که بین سربازان شایع شد که رهبری ما را بدجوری گرفتار کرده است.
هنگامی که رهبری احساس کرد که اهالی خرمشهر در میان ما ایجاد خطر می‌کنند، دستورات محرمانه ای به فرمانده لشکرها لشگرها و تیپ‌ها صادر کرد و اعلام کرد از طریق ترور های محرمانه این گونه افراد را از میان بردارند. از این رو هر شب سرهنگ دوم ستاد عزیز العلی با تعدادی سرباز برای دستگیری هر فرد خرمشهری مشکوک عازم می‌شد. آنگاه این شخص یا اشخاصی دیگر به دور از چشم اهالی برای نجات از این وضعیت به سوی واحدهای ایرانی فرار کردند یا به داخل ایران باز گشتند.
به خاطر دارم در یکی از شب‌ها که سرهنگ عزیز العلی مست بود، به او گفته شد: جناب سرهنگ آیا امشب هم برای شکار می‌رویم؟
زندگی نظامی ما در داخل خرمشهر آلوده به انواع ناپاکی‌ها و پلیدی‌ها شده بود. همه ما در مسیر جریانی حرکت کردیم که از بالا هدایت می‌شد. این رهبری بود که به ما اجازه غارت شهر را داده بود. این رهبری بود که دستور داد شالوده خرمشهر را نابود کنیم.
کامیون ایفا به سوی شهر بغداد حرکت کرد. ایستگاه های بازرسی و کنترل در طول راه به ظاهر مخالفت می‌کردند، اما من می‌گفتم که: جناب فرمانده لشکر لشگر این اجازه را به من داده است. یکی از مسئولان منزل به من گفت: جناب سروان این کار نوعی شوخی است، هر چه دوست دارید ببرید، شهر مال خودتان است و این کالاها به مردم عراق تعلق دارد.
با لبخند به او گفتم: حالا شدی یک هموطن مخلص!
نامبرده برای اینکه سرهنگ خلیل شوقی و مرا راضی کند دوباره برای سرقت کالا به خرمشهر بازگشته و در آنجا مستقیما نزد سرهنگ خلیل رفته بود. این مرتبه آنچه را سربازان دزدیده بودند گرفته و یک کامیون پر از وسایل و کالا های با ارزش برای من فرستادند و به خودم تحویل دادند که ببرم.
در منطقه النشوه و در ایستگاه بازرسی و کنترل، مسئول ایستگاه خواستار بازرسی از کالاها و ارزش آن‌ها شد و سوالاتی را مطرح کرد. در همین هنگام فرمانده لشکر لشگر که با تعدادی از محافظانش از آنجا رد می‌شدند به مسئول بازرسی گفت: به این کامیون اجازه بدهید برود. با صدای بلند گفتم: جناب فرمانده خیلی ممنونم، جناب سرهنگ عزیز العلی شخصا به من اجازه خارج کردن این وسایل را داده‌اند.
او گفت: پسرم! اشکالی ندارد. هر چه میل دارید بردارید. راز پیروزی ما در این است که روحیه شما همچنان بالا باقی بماند. دشمن را تا آنجا که ممکن است باید تحقیر و غارت کرد.
این سخنان فرمانده لشکر لشگر و دیدگاه او بود. سربازان و زیر دستان هم که به آن‌ها این گونه چراغ سبز نشان داده می‌شد، دست به هر کاری می‌زدند.
هنگامی که همان سرباز راننده قبلی به منطقه القرنه رسید، تلفنی با من تماس گرفت و گفت: جناب سروان کامیون پر از انواع وسایل است، امیدوارم مرا به خاطر مرحله گذشته ببخشید.
فرمانده لحظه ای سکوت کرد و سپس ادامه داد: درست است که اشتباهاتی رخ داده است، هر جنگی اشتباهاتی دارد، ولی باید گفت: خرمشهر بعد از این تاریخ دیگر یک شهر ایرانی نیست، این شهر از امروز یک شهر عراقی است و تاریخ مسیر خود را اصلاح کرد. نقشه جغرافیایی نیز تغییر کرد. اما ما خرمشهر را غارت کردیم این مهم نیست، زیرا مسلمانان هم در زمان پیامبر هنگام فتوحات غنائم می‌گرفتند و آن را میان خودشان تقسیم می‌کردند. امروز ما در لحظات فتح اسلامی به سر می‌بریم. امروز ما پیام‌های اسلامی مان را به این سرزمین‌ها منتقل خواهیم کرد و حضرت رئیس جمهور رهبر پیام‌هایی به مردم منطقه خواهد فرستاد. خرمشهر آغاز راه است، شهرها و مردم دیگری نیز در مقابل ما سر تعظیم فرود خواهند آورد. این مهم نیست که ما در راه آزادی و دموکراسی خون‌هایی تقدیم کرده‌ایم، قدر و ارزش ما و تاریخ در این است.
جناب فرمانده تیپ در حالی که این سخنان را به زبان می‌آورد که بنا به گفته خودش نه تنها هیچ شک و تردیدی نسبت به آن‌ها نداشت، بلکه به این گفته‌ها یقین کامل داشت. حتی برای این گفته های خود از سخنان فرماندهان لشکرها لشگرها و تیپ‌ها شاهد می‌آورد.
او گفت: شنیدم فرمانده لشکر لشگر دوم گفته است. اگر ایرانی‌های طالب خرمشهر با تمام ارتش‌های دنیا هم جمع بشوند قادر به این کار نخواهند بود. خرمشهر یک شهر عربی است و به پیکره عربی بازگشته است. سر لشکر لشگر سعدی النعیمی فرمانده محور جنوب نیز در یک جلسه محرمانه در خرمشهر گفته است: آنها می‌خواهند خرمشهر را از ما بگیرند. ما دنیا را به آتش خواهیم کشید. دریایی از خون به راه می‌اندازیم و آن‌ها را در این دریا غرق خواهیم کرد. ما باید از شرافت عربی در خرمشهر دفاع کنیم، هر انسانی که خونش را برای خرمشهر تقدیم نکند، نه شرف دارد، نه غیرت و نه ناموس. آمادگی هلی دفاعی ما در محمره افق روشنی را در مقابل ما پدید می‌سازد. ما این شهر را به بزرگ‌ترین زراد خانه خاورمیانه از نظر سلاح و مهمات، غذا و دیگر وسایل تبدیل کرده‌ایم. از محاصره و از مرگ در صورتی که ما حمله کردیم و یا آن‌ها حمله کردند – نترسید! امروز روز مبارزه بزرگ تاریخ است و مبارزه بزرگ تاریخ است. مبارزه ای که در سایه آن سرنوشت امت عربی رقم خواهد خورد.
ما به اینجا آمده‌ایم تا بر امپراتوری توسعه طلبانه فارسی مهر پایان بزنیم و بر ویرانه های آن امپراتوری عربی را احیا کنیم. امروز روز عربیت است، روز نسل عربی، روز رقم خوردن آینده عربی. در محاسبات ما سود و زیان جایی ندارد. مهم این است که ایرانی‌ها را از این منطقه فراری داده‌ایم و تاریخ باید موضع خود را درباره این قضیه مشخص کند. ما خدا را به خاطر این پیروزی سپاس می‌گوییم. محمره همچنان به عنوان شهری که سمبل عزت عرب است،باقی خواهد ماند.
ازیکی از افراد مربوط به این قضیه سوال کردم: ماجرای آن‌ها به کجا کشید؟
با خونسردی جواب داد: زیر شکنجه از دنیا رفتند، اما به هیچ وجه چیزی اعتراف نکردند. سر لشکر لشگر فاضل به راک مدیر سازمان امنیت گفت: مردن برای شما بهتر است از زندگی در فضایی که سرشار از آزادی و دمکراسی است!
هنگامی که در خرمشهر حضور داشتیم دستوراتی به ما رسید مبنی بر اینکه باید چنین کسانی را مسموم کرد. هدف، خلاص شدن از افراد حاضر در خرمشهر و همچنین گسترش جو رعب و وحشت در میان آن‌ها بود. از سوی دیگر فرماندهی در میان سربازان و اهالی این خبر را شایع کرد که ایرانی‌ها قصد دارند آب‌ها را مسموم کنند.
موضوعات مهمی در اندیشه افسرانی که چون ملخ‌های گرسنه به سوی اتاق جنگ در قرار گاه سپاه سوم هجوم آورده بودند، خطور می‌کرد.
در آن شب سر لشکر لشگر ستاد اسماعیل تایه النعیمی (ابوشهید) درباره آینده و آنچه در دل رهبری می‌گذشت، سخن می‌گفت. او چنین آغاز کرد:
برادران عزیز! امروز در ایران انقلابی واقع شده است، این انقلاب به کشور ما سرایت کرده، شما می‌دانید که 70 در صد از جمعیت عراق را شیعیان تشکیل می‌دهند و آن‌ها بدون شک و به شکل واقعی به این انقلاب علاقمند هستند. بر اساس اطلاعاتی که سازمان‌های اطلاعاتی ما به دست آورده‌اند شیعیان به طور محرمانه به
در این هنگلام سر تیپ اسعد شیتنه سخن او را قطع کرد و پرسید: بنا بر این چه باید گردد؟
اسماعیل النعیمی در پاسخ گفت: این همان مساله ای است که ما می‌خواهیم به آن دست بیابیم. ما چه باید بکنیم؟ در واقع در جلسه محرمانه ای که در تاریخ 5/7/ 1980 در ساختمان وزارت دفاع تشکیل شد حضرت رئیس جمهور فرمودند: باید شر فارس‌ها را از خود دور کنیم، لازم است آن‌ها را از مرزها دور سازیم و گر نه نیروهای آنها به میدان «سعد و ام البرون» در بصره خواهند رسید. در ادامه صلاح العلی فرمانده لشکر لشگر سوم اظهار داشت: سرورم ما با یک اشاره حزب و انقلاب آن‌ها را تا اطراف تهران دنبال خواهیم کرد. آنگاه النعیمی سخنان خود را چنین تکمیل کرد: آفرین بر شما!
بارک اله بر شما شیران!... رهبری تصمیم گرفته خرمشهر را اشغال کند، زیرا ممکن است این شهر، در آینده پایگاه و نقطه حرکت نیروهای ایران به سوی خاک ما باشد. بنا بر این، باید خاک ایران و خصوصا خرمشهر را به این عنوان که عربی است اشغال کنیم.
نامبرده در جواب گفت: خیر سرورم! مساله ای وجود ندارد. ما دشمانان را زیر پا لگد خواهیم کرد تا پند و عبرتی جاودان برای نسل‌های آینده باشد. وزیر دفاع اضافه کرد: بله، درس و عبرتی که نسل‌های آینده آن را به خاطر بسپارند. اجداد عرب ما زیر بار ذلت و خواری نرفتند و با همه ابعاد آن مقابله کردند. امروز مردم عراق حامل همه ارزش‌های اخلاقی و رسالت عربی هستند و در برابر هر گونه مبارزه و فشار متجاوزین ایستادگی خواهند کرد.
فرمانده نیروهای قادسیه، سر لشکر لشگر النعیمی در ادامه این گونه سخن گفت: طی گذشت زمان لحظات ویژه ای وجود دارد. آنچه برای ما اهمیت دارد این است که همچنان سر بلند باقی بمانیم. ما از رهبری استدعا داریم دستور آزاد سازی اراضی غصب شده مان در تنب بزرگ و کوچک و ابوموسی و خرمشهر و شط العرب اروندرود را صادر کنند. جناب وزیر! وقت آن فرا رسیده که سرزمین‌هایمان و سرزمین عربی را از سلطه فارس‌ها آزاد کنیم. به ما اجازه بدهید تا از آن‌ها انتقام بگیریم. تقاضا دارم به اطلاع حضرت رئیس جمهور برسانید که افسران و سربازانش کاملا آمادگی دارند تا وظایف و ماموریت های محوله را انجام دهند.
در این حین در زده شد و یکی از افسران محافظ وزیر با درجه سرگردی به نام سلمان عبد الله تکریتی وارد شد و به اطلاع وزیر دفاع رساند که یک نفر عربستانی از اهالی خرمشهر هم اینک به قرار گاه آمده. این شخص می‌گوید احمد خیر اله الخفاجی نام دارد. او با لباس عربی – دشداشه و عقال – بر تن دارد.
سرهنگ دوم ستاد ثامرا احمد الفلوجی:
من فرمانده گروهان سوم تانک لشکر لشگر سوم بودم. در واقع لشکر لشگر سوم یکی از لشکرهای لشگرهای طلایی ارتش عراق به حساب می‌آمد. من از فرمانده لشکر لشگر سوال کردم: آیا عملیات آغاز شده است؟
گفتم: بله، رهبری خواستار باز پس گیری همه سرزمین‌های غصب شده است.
تانک‌های ما کم کم از مرزهای بین المللی گذشتند. روستاهای بی پناه اهداف استراتژیکی تانک‌ها و توپخانه های ما شده بود. همه مردم در حالی که ترس و وحشت تمام وجودشان را فرا گرفته بود فرار می‌کردند و فریاد می‌زدند، عراقی‌ها ... عراقی‌ها ...
فرمانده لشکر لشگر دستور داد افراد غیر نظامی را با تانک هدف قرار دهند. ما ادعای بندگی و عبودیت می‌کنیم اما در پشت سر خود شمشیر های زهر آلودی برای ضربه زدن به مردم بی گناه مخفی کرده‌ایم. به راننده گفتم: همین جا توقف کن، تیر اندازی نکن.
پس از لحظه ای بی سیم چی آمد و گفتم جناب سرهنگ، جناب فرمانده لشکر لشگر می‌گویند چرا دستور توقف دادید؟ دچار وحشت شدم جوابی نداشتم که بگویم و فقط گفتم: مجددا تیر اندازی را آغاز می‌کنیم.
روستا به دیار اشباح تبدیل شد. ستون‌هایی از دود به هوا بلند شده بود، صدای انفجار از هر طرف به گوش می‌رسید. فریاد و ناله از هر طرف بلند بود، جنازه افراد ناشناخته در گوشه و کنار پراکنده شده بود. در این حال از میان دود و آتش مردی با ابهت به ما نزدیک شد و با صدای بلند گفت: ای ستمگران ای بزدلان! چه می‌خواهید؟
به خاطر دارم که سر گرد اسماعیل مخلص الدیلیمی فرمانده گردان اول لشکر لشگر سوم شدیدا تحت تاثیر ارزشهای حزبی بود و از طرفداران سر سخت آن به حساب می‌آمد. نامبرده با تانک به سوی آن پیرمرد بزرگوار رفت. پیرمرد خواست از این وضعیت نجات پیدا کند. و با قدرت هر چه تمام شروع به دویدن کرد، اما نتوانست و بر روی زمین افتاد و شروع به غلتیدن کرد. صدای فریاد او صفیر گلوله‌ها را شکافت. در این هنگام تانک پیکر شریف او را بلعید و آن پیر مرد آزاده به مشتی گوشت و خون چسبیده به زمین تبدیل شد.
افسران نسبت به ادامه عملیات و محدوده آن غافلگیر نشدند، زیرا بیشتر آنان درس‌های قبلی را درباره عملیات زمینی که شامل مناطق خرمشهر، شلمچه و آبادان می‌شد فرا گرفته بودند. ماکت این مناطق در دانشکده‌ها، موسسات و مدارس نظامی و مراکز عالی فرماندهی وجود داشت. بالاتر از این مساله، فرماندهی ما بسیاری از تجهیزات را برای این عملیات بسیج کرده بود و حتی از نظر ایجاد فضای سیاسی و فرهنگی نیز اقداماتی انجام داده بود.
به او گفتم: اینجا چه می‌کنی؟
جواب داد: جناب سرهنگ جناب فرمانده لشکر لشگر دستور تخریب همه ساختمان‌های واقع در این خطه را صادر کرده‌اند.
فرماندهی در نظر داشت یک حصار دفاعی در جبهه مقابل با مواضع ایرانی‌ها ایجاد کند و بدین ترتیب، کلیه ساختمان‌ها را تخریب کرد و از مصالح آن‌ها برای ساختن این دیواره دفاعی استفاده کرد.
۲٬۹۰۰
ویرایش