ویرایش‌ها

شهید مسلم آقاگلی

۴۷ بایت اضافه‌شده، ‏۲ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۲۲:۰۷
در بعد از ظهر، روز 14 آذر، گروهان به عقب برای استراحت آمد، در روز 15 آذر دستور آمد که سنگر پدافندی درست کنید چون دشمن قصد ضد حمله دارد و خلاصه گذشت تا صبح روز 17 آذر، هنگامی که سه نفر، کاظم، مسلم و سهرابی مشغول درست کردن سنگر می شوند و سنگر را می پوشانند و می خواهند خاک روی آن بریزد که در ساعت 12، گلوله توپ دشمن مزدور بروی سنگر می خورد و هر سه دوست عزیزم، شهید می شوند و آنها در اين روز لبیک یا حسین (ع) سر دادند و به لقا الله پیوستند و مرا تنها گذاشتند.
مسلم عزیز، همیشه در سنگر، از شهادت سخن می گفت، او می گفت: ما باید 22 ماه، در منطقه بجنگیم و من می دانم طی این دوران شهید می شوم و آرزو و هدف اصلی من همین است و به آرزوی دیرینه خود رسید، او می گفت: اگر شهید شدم به مادرم بگو برای من اشک نریزد که اجر و منزلت خود و من را پایین می آورد، ما همدیگر را در بهشت ملاقات می کنیم، به او بگو به من ناکام نگویند من به آرزویم رسیده ام، به مادر و خواهرانم بگو که جامه سیاه بر تن نکنند، به من فکر نکنند، چون خدا مرا به مهمانی دعوت می کند و نمی توانم قبول نکنم، خداوند و اسلام از پدر و مادر عزیزترند، همیشه می گفت: اسلام پیروز است و لشکر اسلام شکست نمی خورد، او همیشه برای طولانی شدن عمر امام دعا می کرد و همیشه به فکر سربازان زیر دست بود، او مردانه زیست و مردانه هم از دینا رفت، ولی او نمرده است، او زنده است، او آرزو داشت خاک بستان را ببوسد و شهید شود و همین هم شد، در کربلای بستان به شهادت رسید، او مدت 20 سال زندگی کرد که همه اش با سختی و مشقت بود.<ref>[http://%20http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3159 سایت شهدای ارتش]</ref>
منبع: سایت شهدای ارتشhttp://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails==پانویس==  <references /3159>
۲٬۹۹۷
ویرایش