ویرایش‌ها

شهیدایاز علی شاهی

۴ بایت اضافه‌شده، ‏۹ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۴۸
==زندگی نامه==
روزها سپری می شد وجنگ ایران و عراق نیز رفته رفته شدید تر می شد وروز به روز بر تعداد شهدای وطن افزوده می شد شهید وقتی خبر شهادت جوانان وطن را می شنید پریشان حال می شد وسعی می کرد هر چه سریعتر به یاری آنان بشتابد تا این که وقت اعزام به خدمت ایاز شاهی فرا رسید وایاز آماده اعزام به خدمت می شود همیشه به خانواده دلداری می داد که چنانچه من شهید شدم به هیچ وجه خودتان را نگران نکنید که شهادت من مایه افتخار خانواده ام می باشد از دوستان یتیم خود خداحافظی کرد وراهی آموزش خدمت سربازی به پیرانشهر شد بعد از دیدن آموزش نظامی در آنجا مشغول جنگ شده بودند البته شدت جنگ هنوز در محل خدمت آنها زیاد نبوده وفقط به حالت آماده باش به سر می برند دوران خدمت هم روز به روز سپری می شد شهید هر چند ماه یکی بار به مرخصی می آمد ودر هر بار آمدن کارهایی را که در جبهه کرده بود رابرای خانواده باز گو می کرد که یکی از این کارها این بود که یک روز جلوی چادرشان در حال تمرین تکواندو بوده وفرماندهشان او را در حین بازی تکواندودیده بود به خاطر چابکی شهید، وی را مسئول حفاظت از جان خود کرده بود. بالاخره یک روز که به مرخصی آمده بود در خانه نشسته ومشغول گوش دادن رادیو بود که خاطرش متوجه می شود که حال شهید پریشان شد علت را از ایاز جویا شده که شهید جواب می دهد در پیرانشهر هم جنگ شروع شده واحتمال دارد که من هم شهید بشوم ودوباره شما را نبینم گویا به ایاز آشکار شده بود که این بار شهید می شود به همین علت با همه خویشاوندان خداحافظی کرد وبه جبهه اعزام شد ودر نهایت بعد از ده روز جنگ رویارو با دشمن در تاریخ ( 28/03/1361 ) بیشت و هشتم خرداد سال 1361 در اثر انفجار مین که توسط دشمن در مناطق جنگی پیرانشهر جاسازی شده بود از ناحیه شکم وضربه ای که بر سر او وارد می شود به درجه والای شهادت نایل می شود که دوست دوران سربازی ناصراسرافیلی پیکر خون آلود شهید را بر می گرداند. بدین ترتیب ستاره درخشان شهید ایاز ( ایازعلی شاهی ) نیزبه جمع ستارگان خاموش روزگار می پیوندد.
اما از زبان دوست صمیمی وهمرزم وی، که نام ناصر اسرافیلی بود ودر تمام دوران جنگ ودفاع مقدس همراه باایازی علی بوده وبعد از شهادت ایازعلی به خانواده شهید روایت کرده بود وهمان خاطرات را از زبان برادر شهید ( علی شاهی ) شنیدیم.
د رمناطق درمناطق جنگی پیرانشهر شهید ودوستانش (همرزمانش) در حال جنگ با دشمن بوده اند که قسمتی از بدن ایازعلی به مین جاسازی شده توسط دشمن غاصب برخورد می کند ومین منفجر می شود ودر اثر انفجار مین ایازعلی از ناحیه شکم ترکش خورده ودر اثر شدت انفجار ایاز علی به طرف دیگر پرتاب شده ودر حین به زمین خوردن ضربه ای نیز به سر وی می خورد که مصدومیت وضربه حال وی را وخیم تر کرده که ناصر اسرافیلی تصمیم می گیرد تا او ر ا به گروه امداد ونجات برسانند وایازعلی را سوار بر پشت خود کرده وبه طرف گروه امداد به راه می افتد ولی حال ایاز علی خیلی بدتر بوده که ناصر اسرافیلی را سرعت خود می افزاید هرچه سریعتر به گروه نجات برسد ولی در راه متوجه میشود که ایاز علی می خواهد به او چیزی بگوید ولی توان گفتن آخرین حرفش را نیز نداشته ناصر صدا را کمتر می کند تا حرف ایازعلی را بشنود که در آن لحظه ایاز علی نیز به درجه رفیع شهادت نایل می شود وبه جوع گلهای پر پر شده می پیوندند که شهید ایاز علی را به خانواده خود تحویل دادند ودر گلزار شهدای قاسمیه واقع در شهرستان اردبیل محل قاسمیه به خاک سپردند.
البته قالب ذکر است ناصر اسرافیلی نیز بعد از روایت این خاطرات وبعد از گذشت مدت کمی در جبهه جنگ به شهادت رسیدند .
==وصیت نامه==
وصیت نامه ای که واحد فرهنگی بنیاد شهید خواسته است عیناً متن وصیت نامه اش را بخاطر اینکه نامه اش ناخوانا می باشد. آنرا بطور خوانا نوشته وبه واحد فرهنگی بنیاد شهید تقدیم میداریم
عین وصیت نامه سیدالشهدا ایاز علی شاهی در جبهه غرب
وصیت نامه ای که بخدمت برادر بزرگم بنام امامعلی شاهی در تاریخ 11/12/1356 ارسال داشته است.
بخدمت برادر عزیزم آقای علی شاهی برسد.
پس از سلام واحوال پرسی امید است همگی سلامت بوده باشید وهمیشه شاد وخندان باشید: برادر جان نامه ای که ارسال کرده بودید بدستم در هنگام ظهر درست در موقع ناهار رسید: من نیز ناهار نخورده اول نامه شما را خوانده بعد ناهار خود را صرف کردم. برادر جان: برادرم خدیرعلی شاهی در نامه اش از من گلایه کرده بود که چرا به پدر ومادرم نامه نمی نویسید برادرجان علی عزیز من به نامه می نویسم که شاید اگر به خدیرعلی شاهی بنویسیم ناراحت باشد ولی شما می نویسیم ومی دانم که ناراحت نمی شوید برادر جان علی عزیز به مادر بگوئید من اول به امید خدا ودوم به امید به شما پدرومادرم زنده هستم. بگو به من به خبر خدا وشما پدرومادرم امیدی ندارم واز من گلایه نکنید ومن بخدمت پدرومادرم آخرین می گویم وبمادرم بگوئید همیشه هنگام نماز خواندن ما سربازان اسلام را همیشه دعا کند تا ما از این جنگ وسنگر سلامت در بیابیم. مادر عزیز نگران من نباشید وای مادر مهربان بدان که گریه کردن کار ما را درست نمیکند بلکه ما به دعا کردن شما احتیاج داریم ودعا کن که راه کربلا وبا دست اسلام وسربازانش با شود. وبدانید که تا راه کربلا باز نشده من از این جا نخواهم آمد.
ای پدرومادر مهربان من از این سنگر به شماها آفرین می گویم که مرا بزرگ کرده وبه این سربازی یعنی جنگ اسلام برعلیه کفر فرستاده اید وبمن یاد دادی که تا امروز برای پیروزی اسلام و آب وخاک وطنم جنگ کنم. وای مادر بدان آن شیری را که بمن داده اید نتیجه آن است که من در این سنگر می جنگم.
واز تو می خواهم که ای مادر عزیزم با نوشتن این نامه ومخصوصاً این سخنم ناراحت نشده وگریه نکنید. بلکه افتخار به فرزندت کنی. مادر مهربانم سخنم برای تو این است که تو آن شیری که هنگام طفولیت بمن داده اید حلالم کنید.
برادر جان علی عزیز خواهش می کنم این وصیت نامه مرا در پیش پدر ومادر خوانده تا آنها نیز ناراحت نباشند و سلام مرا به عموم خانواده وتمام دوستان وفامیلها برسانید. دیگر عرضی ندارم.
خدا حافظ خداحافظ ای برادر
تاریخ ارسال نامه 11/12/1359 برادرت ایازعلی شاهی
ونیز در نامه دیگری در تاریخ 15/11/1359 ارسال کرده می نویسد:
پدرومادرم من از این سنگر برای شما درود می فرستم که مرا به راه خدا هدایت کرده وبه این سنگرها فرستاده اید تا من در اینجا برای خدا امتحان بدهم وامیدوارم که این امتحان را خدای متعال از من قبول فرماید وای پدرومادر م بدانید کی این امتحان بدست هرکس نمی افتد وخداوند قادر فقط اینجا را برای امتحان مسلمانها انتخاب کرده است پس از شما خواهش دارم که مرا حلال کنید وامیدوارم که انشاء الله روزی رسد که شهادت نصیب من شود.1<ref>[http://%20http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/15316 سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس==
  شهید ایاز علی شاهی    منبع سایت شهدای ارتش http: <references //ajashohada.ir/home/martyrdetails/15316>
۲٬۹۹۷
ویرایش