روزهای آغاز جنگ تحمیلی عراق را شهید شیرودی چنین بیان میکند: احمد استاد من بود. زمانی که صدام آمریکایی به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینهاش بود، اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام عازم سفر شد به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحی برود، اما او در جواب گفت: وقتی که اسلام در خطر باشد، من این سینه را نمیخواهم. آری کشوری به جبهه رفت و چون گذشته، سلحشورانه جنگید و مزدوران را به درک واصل کرد به طوری که بیابانهای غرب کشور را به گورستانی از تانکها و نفرات مزدور دشمن تبدیل کرده بود. <br />
آری …! سرانجام در روز 15/9/1359 نیایشهای شبانهاش به درگاه احدیت مورد قبول واقع گردید و درحالیکه از مأموریتی بسیار مشکل، اما پیروز بازمیگشت در دره میناب ایلام مورد حمله نابرابر و ناجوانمردانه مزدوران بعثی قرار گرفت و درحالیکه بالگردش بر اثر اصابت را کتهای دو میگ به شدت در آتش میسوخت آن را به مواضع خودی رساند و آن گاه در خاک وطن سقوط کرد و شربت شیرین شهادت را مردانه نوشید. و پیکر پاکش در بهشتزهرا میعادگاه عاشقان الله به خاک سپرده شد.<br />
نرمافزار شاهد<br />SUBDOC1<ref>[http://>%20SUBDOC\ZEN2.htmنرم افزار شاهد]</ref>
== خاطرات ==
=== ده خاطره از شهید ===
10)... در کردستان درگیری شدیدی بین ما و ضد انقلاب شامل کومله و دمکرات به وقوع پیوست و من از هوانیروز درخواست کمک کردم، دو خلبان که همیشه داوطلب دفاع بودند یعنی شهیدان کشوری و شیرودی لبیک گفته و لحظاتی بعد بالای سر ما بودند که به آنها گفتم کجا را زیر آتش خود بگیرند، پس از آنکه مهمات بالگردها تمام شد متوجه شدم که شهید کشوری علیرغم کمبود سوخت منطقه را ترک نکرده است وقتی با او تماس گرفتم گفت من باید کارم را به اتمام برسانم، لحظاتی بعد با دوربین دیدم که شهید کشوری خود را به جادهای رساند که یک ماشین جیپ سیمرغ پر از عناصر ضد انقلاب از آنجا در حال فرار بودند، بالگرد را به آن خودرو نزدیک کرد و آنقدر پایین رفت که با اسکیت بالگرد به آنها کوبید و همه این جنایتکاران به دره سقوط کردند، پس از آن طی تماس به او گفتم با توجه به تأخیری که کردی سوخت بالگرد برای آنکه خود را به قرارگاه برسانی کافی نیست و همین جا فرود بیا، او گفت بالگردم را هدف قرار میدهند و با اینکه چراغ هشداردهنده سوخت بالگرد روشنشده و به هیچوجه خطا نمیکند، شهید کشوری گفت با ذکر یا زهرا (س) خود را به قرارگاه میرسانم، ساعتی بعد درحالیکه ناامیدانه با قرارگاه تماس گرفتم تا سراغ احمد کشوری را بگیرم گفتند او به سلامت و با ذکر یا زهرا (س) درحالیکه بالگردش هیچ سوختی نداشته به قرارگاه رسیده است. <br />
به نقل از شهید علی صیاد شیرازی<br />
2<ref>[http://www.aviny.com/rahiyan_noor/revaiat-eshgh/khatere/24.aspx<br %20/> سایت راهیان نور]</ref>
=== احترام به مظلوم ===
احمد در دوران نوجوانی در مقابل اربابان به هیچوجه خشوع نشان نمیداد و حتی به آنها سلام نمیکرد و در پاسخ به پدر که دلیل بی اعتنایی او را جویا شد، چنین گفت: پدر جان! مطمئنم که شما هم راضی نیستید من به یک انسان ظالم و زورگو اعتنا کنم، من حتی به آنها سلام هم نمیکنم. و در مقابل وقتی برای درس دادن به منزل یکی از همکلاسیهایش میرفت برای پدر او احترام فراوانی قائل بود تا آنجا که هنگام ترک خانه پشت به در و رو به پدر خانواده خانه را ترک میکرد تا مبادا ذرهای بیاحترامی به پدر فقیر این خانواده کرده باشد. <br />
مادر صبور شهید کشوری<br />
منبع: نرمافزار شاهد<br />3<ref>[http://SUBDOC\KHMOTHER.htmنرم افزار شاهد]</ref>
=== پیشواز ===
دیگر احتیاجی به نزدیک شدن به هدف نداشتیم و برایمان مشخص بود که اشرار در کجا پنهان شده بودند. شیرجهای دیگر و شلیک را کتها و در پی آن گلولههای سرخ بالگرد به سمت شکاف پرواز کردند. با اولین انفجار تعداد زیادی از لای شکاف کوه بیرون آمدند و شیرودی گفت: «احمد داشته باش، از توی شکاف ریختن بیرون.» و قبل از اینکه گردش خود را شروع کنیم دو راکت دیگر را به سمت هدف شلیک کرد. <br />
هنوز محل شکاف را در دید داشتم که انفجار عظیمی کوه را به لرزه در آورد گویی دو راکت آخر به محل شکاف برخورد کرده بود و انبار مهماتی را که داخل آن قرار داشت منفجر و متلاشی کرد. وقتی چرخش خود را کامل کردیم و به سمت هدف قرار گرفتیم هنوز قطعات سنگ به هوا پرتاب میشد و سهیلیان و کشوری هم به سمت اشراری که در حال فرار بودند، شلیک میکردند. عملیات با انهدام انبار مهمات و کشته شدن اشرار به پایان رسید و همگی سرشار از شادی پیروزی به سمت کرمانشاه به پرواز درآمدیم. در بازگشت به سمت پایگاه هوانیروز کرمانشاه درحالیکه از شادی انجام عملیات در پوست خود نمیگنجیدم به فکر گلولهای که در لباس اکبر شیرودی افتاده بود، افتادم و پرسیدم، «اکبر حالت چطوره؟!» و او جواب داد: «خوبم.» گفتم: «حال خودتو نمیپرسم، حال گلوله را میپرسم!» و او با خندهای گفت: فکر کنم گلوله دیگه غیب شده باشه، چون چیزی احساس نمیکنم.» و من هم در جواب او با خنده گفتم پیدایش کن، یادگاری خوبیه.» و او گفت: «اگه میخواستم گلولههایی رو که به طرفم شلیک شده برای یادگاری جمع کنم، حالا میبایست حداقل یه وانت گلوله همراه خودم داشته باشم.»<br />
منبع: نرمافزار شاهد<br />SUBDOC\simorgh 09.htm
4<ref>[http://SUBDOC\simorgh%2009.htm نرم افزار شاهد]</ref>
=== جذبه ایمان ===
در تابستان 1358 اوایل پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، من و همسرم به قصد تبلیغ عازم شهر کرمانشاه شدیم و قرار شد در چند محل برنامه تبلیغی و آموزشی قرآن کریم داشته باشیم که یکی از این محلها پایگاه هوانیروز بود. <br />
به همت شهید کشوری و دیگر برادران مذهبی برنامهای در پایگاه تشکیل شد که شرکتکنندگان در جلسات را خواهران و خانوادههای کارکنان هوانیروز تشکیل میدادند. به جهت دوری پایگاه از شهر کرمانشاه به تنهایی نمیتوانستم این مسیر را طی کنم و به همین جهت شهید کشوری خود مسئولیت ایاب و ذهاب را بر عهده گرفتند. مسیر منزل ما تا هوانیروز تقریباً طولانی بود و ایشان از این فرصت استفاده نموده و راجع به مطالب مختلف صحبت میکردند، و هنوز حرکات دستش را فراموش نکردهام که با شور و اشتیاق فراوان تکان داده و میگفت: خواهر! همه برای حفظ و نشر اسلام تلاش کنیم و شما نیز نهایت تلاش خود را به کار برید و مردم را با اسلام آشنا کنید، ما آزادی و پیروزیمان را مدیون دین عزیز اسلام و رهبری امام هستیم. همه باید سعی کنیم تا آثار سوء دوران ستمشاهی را از بین ببریم … .<br />
نقل از خواهر کشانی از حوزه علمیه<br />
منبع: نرمافزار شاهد<br />5<ref>[http://SUBDOC\KHIMAN.htmنرم افزار شاهد]</ref>
=== دیدار ===
بعد از شهادت ستوان حمیدرضا سهیلیان و ستوان یار سعد الله داور زاده، نتوانستم در سرپل بمانم. با اکبر شیرودی هماهنگی کردم و یک فروند چرخبال تعمیراتی را به اتفاق یکی از دوستان به پرواز درآورده و برای استراحتی کوتاه به کرمانشاه بازگشتم. دو روز بعد به اتفاق ستوان یار اسد آمندخت به ایلام رفتم. ستوان احمد کشوری فرمانده تیم آتش بود و درون اتاق عملیات مشغول طرح حمله به نیروهای عراقی در میمک بود. چند روزی با او به سمت تنگ «میناب» و شرق «مهران» و کوههای «ملک شاهی» و «سد کنجان چم» پرواز کردم. هر وقت از سوی دیدهبانها خبر میرسید، شبانه با یک دستگاه خودرو خود را به محل میرساندیم و پس از بازدید و شناسایی روز بعد به نیروهای بعثی حمله میکردیم.<br />
با صدای چرخبالی که از بالای سرم پرواز کرد به خود آمدم. چیز مشخصی نمیدیدم. آفتاب چشمهایم را به شدت میآزرد و نمیتوانستم جایی را ببینم. از موقعیت چرخبال خودم نیز اطلاعی نداشتم. دهانم کاملاً بسته شده و نمیتوانستم احمد را صدا کنم. در همان حال دوباره صدای چند نفر را شنیدم. به دنبال کلت کمریام دستم را به روی زمین کشیدم اما نمیتوانستم آن را پیدا کنم. اشهدم را خواندم و منتظر ماندم. <br />
درد تمام بدنم را فرا گرفته بود. چند بار بالا آوردم. پای راستم حرکتی نداشت. خون دلمه بسته روی صورتم را کاملاً پوشانده بود. نمیدانستم تختهسنگی که به آن پناه برده بردم چه وضعی را داشت. برای استتار بیشتر خود را محکم به زیر آن فشار میدادم. که ناگهان سایه مبهم دو پا را مقابلم دیدم. نفس عمیقی کشیدم و منتظر ماندم که صدایی آرامش را به روحم بازگرداند: یکی از خلبانها زنده است. وقتی چشمهایم را داخل بیمارستان کرمانشاه باز کردم، شیرودی را بالای سرم دیدم. صورتم کاملاً باندپیچیشده و دست راستم هنوز درد میکرد. حسی درون پای راستم نداشتم. از او سراغ کشوری را گرفتم. سرش را نزدیک صورتم آورد و بدون جواب به سؤالم با چشمانی گریان گفت: «الآن تو را میبرند تهران. نگران نباش.» وقتی در بیمارستان تهران چشم باز کردم، مادر کشوری و همسرش را دیدم. هر دو دلداریم میدادند. وقتی پرسیدم، احمد کجا است؟. تنها شنیدم که مادرش گفت: «احمد به دیدار خدا رفت!»<br />
نرمافزار شاهد<br />6<ref>[http://SUBDOC\simorgh 17%2017.htmنرم افزار شاهد]</ref>
== آثار ==
== وصیتنامه ==
پدر و مادرم! همچنان که تا الآن صبر کردهاید از خدا میخواهم صبر بیشتری به شما عطا کند. فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید. در عزایم ننشینید، گویم گریه نکنید ولی اگر خواستید گریه کنید به یاد امام حسین (علیهالسلام) و کربلا و پدر و مادرانی که پنج فرزندشان شهید شده گریه کنید، که اگر گریههای امام حسینی و تاسوعا و عاشورایی نبود، یادی از اسلام نبود. پشت جبهه را برای منافقین و ضد انقلاب خالی نگذارید، مراسم عزاداری بیشتر شرکت کنید که این مراسم شما را به یاد شهیدان میاندازد و این یاد شهیدان است که مردم را منقلب میکند. امام را تنها نگذارید. فراموش نکنید که شهیدان نظاره گر کارهای شمایند. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم. موجیم که آسودگی ما عدم ماست.<br />
والسلام قطرهای از دریای خروشان حزبالله احمد کشوریbr<\>
17<ref>[http://%20http://aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/113.aspx سایت راهیان نور]</ref>
==پانویس==
<references />