ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید غلام عباس حکمتی

۸۸ بایت حذف‌شده، ‏۱۱ شهریور ۱۳۹۷، ساعت ۱۰:۵۲
/* خاطرات : */
بار آخر که به مرخصی آمد رفتار و کردارش به کلی عوض شده بود از همه خداحافظی کرد یک روز جلو آيینه ایستاده بود و به مادرش گفت: مادر! ناراحت نشو و چيزی است که برای همه پیش می آید و تو هم مادر شهید می شوی. این دفعه خیلی خوشحال بود، وجودش سرشار از عشق و علاقه به شهادت و حضرت [[امام خميني]] بود. وقتی امام در تلویزیون سخنرانی می فرمودند: سراپا گوش بود و همیشه می گفت: دلم می خواهد یک بار هم که شده به دیار امام بروم.
==خاطرات :=====خاطره اول (از زبان * راوی خانواده شهيد):===
یک روز شهید غلامعباس به همراه تعدادی از سربازان پادگان برای خرید سوغات به بازار اهواز رفته بود. پس از خرید، یکی از سربازان گفته بود، اگر من هم پول داشتم، برای خانواده ام هدیه می خریدم و پست می کردم.
شهید از این موضوع اطلاع پیدا کرد و بدون این که آن سرباز بفهمد هدایایی برای خانواده آن سرباز خرید، و به اسم سرباز برای خانواده اش پست کرد و با این کار مصداق انفاق در راه خدا را نشان داد و این یکی از اخلاق خوب و پسندیده غلامعباس بود. او همیشه در کار خیر شرکت می کرد و تا توان داشت به همه کمک و ياري می رساند.
===خاطره (دوم) از زبان <br />*راوی مادر شهيد:===
اطلاع شهید از شهادتش
در آخرین مرخصی قبل از شهادتش غلامعباس که کم کم آماده رفتن به جبهه می شد روزی کنارم آمد و گفت: مادر! راستی داری مادر شهید مي شوي!!
مادر عزیزم از آمدنم ز پیش تو هر چند دیر شد تو جان منی، کسی ز جان سیر نشد
 ===خاطره سوم (از زبان *راوی خانواده شهيد):===
غلامعباس در آخرین مرخصی به دیدن خواهرش رفت که به او خیلی علاقه داشت و آن ایام زمانی بود که خواهرش تازه به خانه بخت رفته بود و هر وقت به دیدن خواهرش می رفت و برایش سوغاتی می برد.
در آخرین مرخصی وقتی به دیدن خواهرش رفت، نیز هدیه ای برایش آورده بود. ولی این بار هدیه اش یک چادر سیاه بود خواهرش از او سوال می کند، چرا چادر سیاه برایم سوغات آورده ای؟ گفت: خواهرجان! ان شاء الله همین چادر را می پوشی و بر سر مزارم در [[امامزاده حسن (عليه السلام)]] می آیی.
۵٬۰۸۰
ویرایش