خاطره از برادر علاقهی فراوانی به پدر و مادرم داشت. آنها را مثل گل میبویید، البته این محبت و علاقه متقابل بود. هر موقع که از جبهه به مرخصی میآمد، برای آنها شیرینی و سوغات میآورد. یک بار مادرم از فرط علاقهای که به ابراهیم داشت گفت: مادرجان بعضی شبها پشت سر هم خواب تو را میبینم، آیا مریض میشوی که من اینگونه بیتاب میشوم؟ گفت: نه مادرجان نگران نباش من حالم خوب است
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:1103111KAKA002-001.jpg
Image:1103111KAKA001-001.jpg
</gallery>
منبع: سایت شهدای ارتش
http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3786