ویرایش‌ها

شهید حسن بی بی جانی

۱۰ بایت اضافه‌شده، ‏۴ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۵۱
==زندگینامه== 
شهيد حسن بي بي جان در آذر ماه سال 1340 در يک خانواده مستضعف ولي مذهبي در تهران متولد شد و چون اولين فرزند خانواده بود به زندگي يک شور و نشاط ديگري داد ولي با اينکه پدرش يک کارگر بود و با وقت کم و مشکلات زيادي که داشت ولي هيچوقت از تربيت فرزندانش غافل نبود و سعي ميکرد که جوري آنها را تربيت کند که فردي مومن و با ايماني بار آيند تا بتوانند به جامعه و مردم کمک کنند و از همان اوان کودکي خيلي مهربان و دلسوز بود و در ضمن هم خونگرم بود و درد نداشتن را حس ميکرد و از سن هفت سالگي هم کار ميکرد و درس هم ميخواند ؛ کار ميکرد چونکه مي خواست سربار پدرش نباشد و هم بتواند به خانواده اش کمک کند و روز بروز که بزرگتر ميشد بيشتر کار ميکرد تا به ديگران هم کمک کند . از همان کوچکي احترام هم را داشت و درهرکاري به هر کس چه غريبه و چه آشنا کمک ميکرد و به اسلام خيلي علاقه داشت قرآن ياد گرفته بود و مي توان و سعي ميکرد نمازش را سر موقع بخواند و زيارت رفتن را هم دوست داشت و همچنين درزمان خفقان خيلي به روحانيت علاقه وافري داشت . همينطور که سالها مي گذشت و بزرگتر مي شد درسش را نيمه تمام گذاشت وميگفت که با کارکردن بهتر مي توانيم کمک کنيم . و اصلاً هيچوقت اهميت نمي داد ولي اين را هميشه ميگفت مگر اسلام نگفته است که همه بايد بطور برابر و برادر باشند و يکديگر را ياري کنند پس چرا اين حکومت طبقه بالا هميشه از رفاه بيشتري برخوردارند و از اين موضوع رنج مي برد تا اينکه در سال 56 زمزمه انقلاب در بين مردم بود و اين خاص قشر طبقه پايين جامعه و او بود ؛ در اين روزهاي انقلاب کمتر مي توانستيم امو را در خانه پيدا کنيم به مردم کمک ميکرد و در تظاهرات شرکت ميکرد و با دوستانش به مسجد مي رفتند و اعلاميه امام را مي گرفتند تا بين مردم پخش کنند خلاصه فعاليتهاي خيلي زيادي داشت يادم مي آيد که روز 17 شهريور همان روزي که امام امت روز يوم الله ناميدن و مردم براي تظاهرات به ميدان شهداي مي رفتند برادرم هم مثل ديگر مردم رفت وخيلي خوشحال بود و مي گفت اي کاش هم من شهيد مي شدم ولي آن روز سعادت شهادت را نداشت واز اين موضوع خيلي ناراحت بود روز 12 بهمن که امام خميني به ايران آمدند ما اصلاً در سه روز او را نديديم و بعداً شنيديم که شب پيش از آمدن امام به بهشت زهرا رفته بودند تا فردا بتوانند امام را ببينند و به سخن ايشان گوش کنند و علاقه زيادي به امام داشت و چند بار امام را در تهران زيارت کردند و در گرفتن کلانترها و ديگر جاها با دوستانش نقش بسزايي داشت تا اينکه انقلاب پيروز شد انقلابي که با آبياري خون شهداي به ثمر رسيده بود و باز هم مي بايست با خون شهداي آبياري شود و بعد از انقلاب فعاليتهاي اين شهيد زيادتر شد در جلسه هاي مذهبي و در نماز جمعه شرکت ميکرد و عقيده داشت که رأي دادن به جمهوري اسلامي يک مشت محکمي بر دهان ابرقدرتها و سلطنت طلبها است و مردم با رأي دادن مي توانند رسالت خون شهدا را بعهده بگيرند وقتي که عراق جنگ را با ايران شروع کرد 19 ساله بود که بطور داوطلب آماده سربازي شد البته پدر و مادرش هم در فرستادن او به سربازي و دفاع از انقلاب نقش زيادي داشتند . و بعد که به سربازي رفت دوره آموزشي در شاهرود بود و بعد که تقسيم شد به قسمت مهندسي پادگان خرم آباد افتاد ولي باز هم به اصرار خودش بطور داوطلب به جبهه اعزام شد و در آنجا خيلي فعاليت داشته است که از زبان دوستانش مي شنويم.
==وصیت نامه== 
به نام خداوند درهم کوبنده ستمکاران
۲٬۵۹۹
ویرایش