اولین نفری كه خبر شهادت محمدصادق را شنید پدرم بود كه قبل از ظهر و حوالی ناهار بود، ایشان اصل اً به روی خودش نیاورد آن موقع ما در خانه نشسته بودیم که پدر به من و مادرم گفت: نهارتان را بخورید و خانه را مرتب کنید که مهمان داریم، ایشان از خانه بیرون رفتند و بعد از مدتی به خانه برگشتند، پدرم خیلی صبور بود . بعد از آن من به کوچه رفتم و در داخل کوچه چند ن فر از جوانان محله را دیدم که در کوچه ایستاده اند و به طرف خانه نگاه می کنند به خانه برگشتم و از پدر پرسیدم که چه اتفاقی افتاده است که این قدر پریشان هستی؟ پدر جواب داد که محمد صادق زخمی شده و در بیمارستان شیر خورشید ( فاطمی فعلی ) بستری است و من نیز بعد از ش نیدن خبر به بیمارستان رفتم و در بیمارستان متوجه شهادت او شدم كه آن لحظه، یکی از سخت ترین لحظات عمرم محسوب می شود چون برادری فداکاری، مهربان و دلسوز و یتیم نوازی را از دست داده بودم . بعد از مدتی که به خانه آمدیم تا پدر را برای مراسم تشییع جنازه محمدصادق ببر یم ایشان از آمدن خودداری نمود و گفت که اگر من در مراسم باشم مردم به خاطر حضور من بیشتر اذیت می شوند و ما نیز پیکر پاک محمدصادق را در گلزار قاسمیه دفن کردیم .
پدرم بعد از شهادت محمد صادق به آشنایان و خویشاوندان و همچنین در خانواده خودمان همیشه می گفت که در مقابل مشکلات و حوادث ناگوار زندگی صبر و استقامت داشته باشیم و نا امیدی را به خود راه ندهیم. ایشان نیز بعد از چندین سال تحمل غم و اندوه از دست دادن فرزند، در سال 1367 وفات یافتند ولی مادرمان هنوز در قید حیات هستند.
روحش شاد و یادش گرامی با دمنبع : باد<ref>سایت شهدای ارتش</ref>==پانویس==<references />
==رده== {{ترتیبپیشفرض:محمدصادق_ارمکان}}
[[رده: شهدا]]