*خاطره از پدر شهید
در یکی از روزهای انقلاب که درگیریها انجام گرفته بود او شتابان به خانه آمد.پرسیدم حسن از کجا می آیی چه شده است؟ او در جواب گفت پدر شهر شلوغ شده است در مسجد انقلاب حزباللهیها با طرفداران و چماقداران شاه در حال زد و خورد هستند. من به سختی از آن معرکه بیرون آمدم، سپس یک بسته اعلامیه از لباسهایش بیرون آورد گفتم اینها چیست؟ او گفت اعلامیه است و باید در میان مردم پخش کنیم.منبع: سایت شهدای ارتش <ref>[http://www.ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3544835448منبع سایت شهدای ارتش]</ref> ==پانویس==<references/>