محل آرامگاه :اردبیل - غریبان
==زندگینامه==
شهید خسرو ابراهیمی، در تاريخ، 1332/03/03 در محله ی بخش علی اردبیل به دنیا آمد؛ پدرش حسین ابراهیمی نظامی ارتش بود و به همین خاطر دوران کودکی و نوجوانی خسرو، در شهرهای مختلف کشور، به جهت مأموریت های پدر، سپری گردید.
خسرو، اولین فرزند خانواده ای بود که هفت فرزند داشت، مادرش دارای سواد سیکل، و خانه دار بود و پدر او هم دیپلم داشت؛ باسواد بودن پدر و مادر در کیفیت تحصیل فرزندان از جمله خسرو، تأثیر مثبت داشت؛ از لحاظ مالی زندگی آنها در حد متوسط بود و با حقوق نظامی پدر، روزگار می گذراندند.
در خیابان های مسیر تشییع پیکر، مغازه ها تعطیل شده بود و دسته های زنجیر و سینه زنی عزاداری می کردند و به ما تسلیت می گفتند.
==خاطرات== *خاطرات اول
یکی از همرزمان شهید درباره ی نحوه شهادت سرگرد شهید خسرو ابراهیمی چنین می گوید:
«صبح بود و هنوز مدتی به طلوع آفتاب باقی مانده بود، نسیم خنک، گونه ی شن های صحرا را که تا لحظاتی دیگر زیر تابش آفتاب گرم جنوب داغ و سوزان می شدند نوازش می داد، سرگرد ابراهیمی تازه نمازش را تمام کرده بود که پیغام مهمی از فرماندهی لشکر به دستش رسید، فوراً دستور آماده باش به گردان صادر نمود، جانمازش را جمع کرد و زود لباس هایش را پوشید و از چادر خارج شد، چند بار نفس عمیق کشید، پیغام فرماندهی، ذهنش را به شدت مشغول کرده بود، باید هر چه زودتر گردان را به طرف خط مقدم حرکت می داد، خبر رسیده بود که دیشب با تهاجم دشمن بعثی، خط شکسته است و حالا او مأمور شده بود تا به اتفاق گردان خود، به خط مقدم رفته، اوضاع و احوال را دقیقاً بررسی نماید و اقدامات لازم را طبق دستور انجام دهد.
سرگرد به راننده ی جیپ فرماندهی و بی سیم چی داخل جیپ دستور داد فوراً پیاده شوند، او می خواست خود به تنهایی به پیشواز خطر برود، اصرار افسران و سربازان برای همراهی با او بی نتیجه بود، انگار سرگرد می دانست که لحظاتی دیگر چه اتفاق وحشتناکی خواهد افتاد، برای همین می خواست در لحظه ی حساس شهادت، خود تنها باشد، خسرو قبل از این بارها در لحظات حساس و خطرناک، جانش را به خطر انداخته بود، وی هرگز در چنین مواقعی که احتمال خطر بسیار زیاد بود، اجازه نمی داد کسی دیگر از سربازان یا افسرانش خود را به خطر بیندازد، سرگرد ابراهیمی خود همیشه به پیشواز خطر می رفت.
فرمانده سوار جیپ شد و پشت فرمان نشست، افسران، درجه داران و سربازانش با غرور و افتخار از این که در کنار چنین فرماندهی می جنگند با تمام وجود احترام نظامی انجام دادند، فرمانده با تبسمی بر لب و معنایی که در عمق چشمانش برق می زد و شهادت او را گواهی می داد، دستی تکان داد و به طرف خط حرکت کرد، دلیر مردان با اضطراب و نگرانی به جیپ او چشم دوخته بودند که در دل گرد و خاک پیش می رفت، همه در دل خویش به جسارت و ایثار فرمانده غبطه می خوردند و چنین از خودگذشتگی و شجاعتی را غیرممکن و دست نیافتنی می دانستند، چند لحظه بیشتر طول نکشید که ناگهان با اصابت گلوله ی آر پی جی، جیپ فرماندهی آتش گرفت و سرگرد، پروانه سان در آتش عشق به خدا، مردم و دفاع از امنیت سرزمین خویش با عزت و افتخار و سربلندی به شهادت رسید تا نامش جاودانه و در زمره ی بزرگ مردان تاریخ که حیات و زندگی را در مقابل اعتقاد و باور خویش به بازی می گیرند به ثبت برساند».
*خاطره دوم
خاطره اي از زبان پدر شهيد:
پدرش می گوید: «وقتی به ما خبر دادند رفتیم پادگان، اول گفتند: اسیر شده است، سپس گفتند که شهید شده. تقریباً 20 روز یا 25 روز پیکرش در خاک تحت سلطه ی عراق بود و هر چه عملیات شده بود نتوانسته بودند پیکرش را به عقب انتقال دهند».