ویرایش‌ها

شهید مصطفی اردستانی

۱۱۵ بایت حذف‌شده، ‏۳ مهر ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۴۳
== خاطرات ==
=== *ورد سلامتی ===
مأموریتی جنگی در پیش بود و تعدادی از دوستان [[خلبان|خلبانمان]] قرار بود در این مأموریت شرکت کنند. هواپیماها در آشیانه آماده شده بودند. من و شهید اردستانی در این عملیات حضور نداشتیم، ولی به دستور ایشان برای بدرقه‌ی دوستان به آشیانه‌های مورد نظر رفتیم. هنوز هیچ یک از [[خلبان|خلبانان]] به محل نیامده بودند. حاج مصطفی رو به من کرد و گفت: «برو سوییچ بمب‌ها را چک کن که درست باشند!»
تا زمانی که به عنوان فرمانده گردان بودند و ما در خدمتشان بودیم، در کلیه‌ی پروازها این کار شهید اردستانی ادامه داشت و به درستی که آن دعا، تأثیر عجیبی در سالم ماندن هواپیماها و خلبانان داشت! - راوی: سرهنگ خلبان والی اویسی
=== *خشم مقدّس ===
شهید اردستانی علاوه بر این‌که از آسمان ایران اسلامی حفاظت می‌کرد، همانند یک [[بسیجی]] رزمنده در جبهه‌ها حضور می‌یافت و هم‌دوش «نیلوفران خاکی»، خاک پاک میهن را از لوث وجود فرمانبران شیاطین حصانت می‌کرد. سال 65 در منطقه عملیاتی شمال غرب در شهرستان سقّز بودیم. در این منطقه، ستادی با نام «بیت الزهرا» برای کمک‌رسانی به رزمندگان اسلام برپا شده بود که مسئولیت این ستاد به عهده من بود.
=== *لحظه‌های پراضطراب ===
[[عملیات والفجر هشت]] در تاریخ 1364/11/20 در منطقه جنوب شروع شد؛ این عملیات آن‌قدر سریع و تند بود که در اندک زمانی، نیروهای ایرانی از [[اروندرود]] گذشته و [[جزیره فاو]] را به تصرّف خود درآوردند.
=== *پروازها را از سر بگیرید ===
چند روزی از عملیات ظفرمندانه [[والفجر هشت]] می‌گذشت. در این عملیات، رزمندگان دلیر اسلام با عبور از [[اروندرود]]، [[جزیره فاو]] و بخش وسیع دیگری از خاک عراق را به تصرّف درآورده بودند. [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] نیز چون گذشته، نقش بسزایی در پشتیبانی هوایی و پدافند از آسمان منطقه بر عهده داشت. جنگنده بمب‌افکن‌ها برق‌آسا و پی‌درپی خود را به خطوط مقدّم می‌رساندند و استحکامات دشمن را با بمب‌های آتشین هدف قرار می‌دادند.
=== *دقّت عمل در پرواز ===
ساعت نه صبح مورخه 1365/1/6 ، همراه شهید اردستانی، سروان یوسفی و سروان چگنی، با چهار فروند هواپیمای [[Northrop F-5|F-5]] به منطقه عملیاتی «البهار» عراق اعزام شدیم. در آن روز، هوا آبستن ابرهای متراکمی بود و هر لحظه امکان باریدن باران قوّت می‌گرفت. با توکّل به خدا و دل‌گرمی‌هایی که شهید اردستانی در اتاق توجیه به ما داده بود، برای پرواز به سوی هدف مهیّا شدیم.
نگاه‌ها به سمت هدف سوق داده شد؛ شهید اردستانی درست می‌گفت. گویی کوهی از آتش به شکل قارچ، سر از زمین در آورده بود. نکته مهم در این مأموریت، غافل‌گیرشدن عراقی‌ها بود. به‌ویژه در آن شرایط بد جوّی که هرگز انتظار حمله هوایی را نداشتند. البتّه درایت و دقّت عمل فرمانده دسته (شهید اردستانی) نیز در این مأموریت نقش بسزایی داشت. - راوی: سروان خلبان قاسمی
 === *یک روح در دو کالبد ===
شهیدان اردستانی و [[شهید عباس بابایی|بابایی]]، از ابتدای آشنایی، ارادت خاصّی به یکدیگر داشتند و همواره یار و مددکار هم بودند. آنان از حیث ایمان، شهامت، شجاعت و ایثار، شباهت‌های بسیاری با یکدیگر داشتند و گویی یک روح بودند در دو کالبد.
=== *تو قهرمان هستی نه من ===
قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در سال‌های 54 و 55، شهید اردستانی که درجه [[ستوان 2|ستوان‌دومی]] داشت و از [[خلبان|خلبانان]] تازه فارغ‌التحصیل شده به حساب می‌آمد، برای برگزاری یک سری مسابقات تیراندازی با هواپیما انتخاب و به کشور پاکستان اعزام شد.
=== *آتش افروز مهربان ===
شهید اردستانی را از دوران نوجوانی می‌شناختم. با خاطره‌ای که از آن دوران از این شهید بزرگوار در ذهنم نقش بسته است، همواره روح بلند و رأفت قلبش را ستوده‌ام. زمانی که محصّل بودم و درمقطع دبیرستان تحصیل می‌کردم، مجبور بودم از روستا به شهر پیشوا بروم. روستای ما تا پیشوا سه کیلومتر فاصله داشت. هر روز صبح زود باید در سرما و گرما این راه را طی می‌کردم تا به مدرسه می‌رسیدم. روزهای سرد زمستان، پیمودن این مسیر برایم عذاب‌آور بود و از سرما به خود می‌لرزیدم.
=== *کلاس سوم، ریاضی پنجم ===
برادرم، شهید حاج مصطفی، دو سال از من کوچک‌تر بود، کلاس پنجم ابتدایی در ورامین درس می‌خواندم. برادرم نیز در همان مدرسه، کلاس سوم ابتدایی بود. روزی معلّم ریاضی برای حل‌کردن مسأله‌ای مرا به پای تخته سیاه فرا خواند. تشویش و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفت. صورت مسأله را روی تابلو نوشتم، ولی در حلّ آن عاجز مانده بودم. در حالی که گچ را در دستم می‌چرخاندم و گاه‌گاهی هم آن را به تخته سیاه نزدیک می‌کردم که به ظاهر نشان دهم سعی در حل مسأله دارم، فریاد معلّم مرا به خود آورد و گفت: «برو کلاس سوم، برادرت را به یار!»
چشمان بهت‌زده هم‌شاگردی‌ها با تعجّب به تخته سیاه دوخته شده بود و از این‌که مصطفی توانسته بود مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل کند، ناخودآگاه صدایشان بلند شد. من که در کنار تخته سیاه ایستاده بودم، حالتی عجیب‌تر داشتم؛ زیرا از یک طرف خوشحال بودم که برادرم با این‌که دو سال از من کوچک‌تر است، توانسته مسأله ریاضی کلاس پنجم را به راحتی حل کند؛ و از طرف دیگر ناراحت، چرا که چند ثانیه بعد مصطفی از حلّ مسأله فارغ می‌شد و نبوغش چماقی می‌شد در دست معلّم که بر سر من بکوبد و… . سرانجام همین‌طور شد. مصطفی مسأله را حل کرد. معلّم از او تشکر کرد و او نیز در حالی که از غرور کودکانه داشت بال درمی‌آورد، دستانش را تکاند و از کلاس خارج شد و من ماندم و سرزنش معلّم که مرتّب می‌گفت: «درس خواندن را از برادرت یاد بگیر! با این‌که کلاس سوم است، مسأله ریاضی کلاس پنجم را حل می‌کند!» - راوی: مجتبی اردستانی، برادر شهید
=== *کارگر ناشناس ===
[[پایگاه چهارم شکاری دزفول]] در ابتدای جنگ تحمیلی، محور اصلی حملات هوایی به خاک دشمن و مناطق جنگی محسوب می‌شد. از این رو [[خلبان|خلبانان]] زیادی از سایر یگان‌ها برای انجام پرواز به این پایگاه مأمور می‌شدند. سال اوّل جنگ بود که شهید اردستانی از [[پایگاه دوم شکاری تبریز|پایگاه تبریز]] به همراه چند تن از [[خلبان|خلبانان]] به دزفول آمدند. از همان روزهای اول ورودشان به پایگاه، ارتباطی صمیمی با اعضای گروه ضربت داشتند و مرتّب پیش ما می‌آمدند.
بله درست دیده بودم، شهید اردستانی که پس از پرواز روزانه فرصتی یافته بود ، به طور ناشناس برای کمک به کارگران مدرسه، ملات و مصالح ساختمانی را جابه‌جا می‌کرد. چون مرا می‌شناخت و می‌دانستم که ایشان دوست ندارد شناخته شود، به سرعت مسیرم را عوض کردم. اما غوغایی در درونم به وجود آمده بود و از آن همه خلوص و فروتنی در حیرت ماندم! - راوی:ستوان علی‌اصغر شرفی
=== *تصمیم بر اساس تحقیق ===
در [[پایگاه پنجم شکاری امیدیه|پایگاه امیدیه]] خدمت می‌کردم. چند ساعتی از شروع خدمت گذشته بود که برای انجام‌دادن کاری از محلّ اداری خارج شدم. در حال بازگشت به محلّ کارم بودم و پیاده به در ورودی ستاد نزدیک می‌شدم. نزدیکی‌های در ستاد، شخصی را دیدم شبیه فرمانده پایگاه (شهید اردستانی) که روی زمین کنار باغچه نشسته بود و با تکّه چوبی در دست، خاک گل‌ها را زیر و رو می‌کرد.
از آن پس دستور داد که خودروهای نظامی فاقد سرنشین موظّفند کارکنان پایگاه را در مسیر عبورشان سوار کنند و به مقصد برسانند؛ در غیر این صورت، برابر مقرّرات با آنان رفتار خواهد شد. - راوی: سرهنگ مسعود گودرزی
=== *تبعیض ممنوع ===
در یکی از یگان‌های نیروی هوایی، مسئول خبّازخانه بودم و برای جیره غذایی سربازان، نان بربری درست می‌کردیم. از فرط علاقه‌ای که به [[تیمسار]] اردستانی داشتم، یک روز برای این‌که بخشی از محبّت‌های ایشان را جبران کنم، چند قرص نان بربری خوب و کنجدزده طبخ کردم و به دفتر کارش بردم تا برای صبحانه میل کند. از آجودان خواستم اجازه بدهد به دفتر [[تیمسار]] بروم. آجودان گفت: «[[تیمسار]] خودشان گفته‌اند که نان بیاورید؟»
* خیلی زود این‌ها را برگردان! اگر شما را نمی‌شناختم ،خیلی دل‌گیر می‌شدم و شما را سرزنش می‌کردم. به جای این کارها، سعی کن کیفیت نان سربازها بهتر شود. من که از کار خود شرمنده شده بودم، در حالی که مرتّب از [[تیمسار]] عذرخواهی می‌کردم، اجازه مرخّصی خواسته و اتاق را ترک کردم. - راوی:یکی از پرسنل نهاجا
=== *رشادتی که تنبیه به دنبال داشت ===
قبل از پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] (زمان طاغوت)، در زنجان رزمایشی برگزار شد که تعدادی از ژنرال‌های آمریکایی هم حضور داشتند. بخشی از رزمایش، مربوط به عملیات آزمایشی جنگنده‌های [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] بود. در بخش هوایی، برنامه‌ریزی رزمایش به این صورت بود که هواپیماها از [[پایگاه دوم شکاری تبریز|پایگاه تبریز]] برمی‌خاستند و در زنجان، هدف‌های فرضی را بمباران می‌کردند. جناب ناصحی‌پور و شهید اردستانی از جمله [[خلبان|خلبانانی]] بودند که در این مانور شرکت داشتند، من و شهید دل‌حامد نیز به صورت ... بودیم، یعنی مأموریت داشتیم تا به درخواست نیروهای پیاده، با خلبانان شرکت‌کننده تماس برقرار کنیم و گرای مورد نظر را بدهیم؛ضمن این‌که بررسی کنیم آیا درست هدف‌گیری می‌کنند یا نه.
چون [[خلبان|خلبانان]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] در آن زمان، آموزش‌دیده آمریکایی‌ها بودند، ژنرال‌های آمریکایی با دقّت نظر بیشتری نحوه پرواز و عملکرد خلبانان ما را زیر نظر داشتند. در این هنگام، جناب ناصحی‌پور باشیرجه‌ای دیدنی، هواپیما را به زمین نزدیک و از روی سر آمریکایی‌ها عبور کرد. به دنبال وی، شهید اردستانی که باوجود سابقه کم در فنّ خلبانی، از مهارت بی‌نظیری برخوردار و بسیار نترس بود، با فاصله کمی از سطح زمین و بالای سر ژنرال‌های آمریکایی ظاهر شد؛ به طوری که آن‌ها خود را جمع‌و جور کردند و به تعبیری شوکه شدند. یکی از آن‌ها، بی‌درنگ دستگاه ارتباطی را از شهید دل‌حامد گرفتو به زبان انگلیسی با هواپیمای شماره ؟(شهید اردستانی) ارتباط برقرار کرد و مرتّب می‌گفت: «خیلی خوب بود!» اما این تعریف و تمجید، ظاهری بود و آن‌ها که تحمّل دیدن هیچ نبوغ و استعدادی را در ایرانی‌ها نداشتند و با دید استعماری به مملکت ما می‌نگریستند، از این حرکت شهید اردستانی که جسارت و رشادت فوق‌العاده‌ای را به خرج داده بود، به خشم آمدند؛ به طوری که پس از اتمام رزمایش، آن شهید بزرگوار را یک ماه از پرواز بازداشتند. - راوی: سرهنگ خلبان علی عالی زاده
=== *یک سوم، سهم حاج محمد ===
در زادگاهمان (روستای قاسم‌آباد)، باغ کوچکی از ارث پدری به برادرم حاج مصطفی رسیده بود. او به سبب مسئولیت مهمّی که در [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی]] داشت و مجبور بود در تهران باشد، برای رسیدگی به باغ، وقت کافی نداشت. از این رو، باغ را به من سپرده بود تا از آن بهره‌برداری کنم و فصل محصول، سهم ایشان را نیز بدهم. در انتهای باغ، چند اصله درخت گردو بود که بخشی از شاخ و برگ آن‌ها وارد حریم باغ بغلی ما – که صاحب آن «حاج محمد آقا» نام داشت – شده بود. برادرم گاه‌گاهی که به ورامین می‌آمد، به باغ سری می‌زد. یک روز که آمده بود، به انتهای باغ رفت. یک لحظه دیدم درخت‌های گردو، دیوار باغ و باغ همسایه را کنجکاوانه برانداز می‌کند. آن‌گاه مرا صدا زد و گفت:
هر کاری کردم، نتوانستم او را قانع کنم. چون او را می‌شناختم و می‌دانستم که کارهایش از روی حکمت است، چاره‌ای جز گردن نهادن به توصیه‌اش نداشتم. از آن به بعد، یک سوم محصول آن چند درخت را به حاج محمّد می‌دادم. - راوی:اکبر اردستانی، برادر شهید
== آثار ===== وصیت‌نامه ===
“اللهم اجعلنی من جندک فان جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون و اجعلنی من اولیائک فان اولیائک لاخوف علیهم و لا هم یحزنون
اللهم انی اسئلک تجعل وفاتی قتلا فی سبیلک تحت رایت نبیک مع اولیائک و اسئلک ان تقتل بی اعدائک و اعداء رسولک و اسئلک ان تکرمنی بهوان من شئت من خلقک و لا تنهی بکرامه احد من اولیائک اللهم اجعل لی مع الرسول سبیلا حسبی الله ماشاءالله”
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش