==خاطرات==
- یادم هست بعد از این که پسرم عباس تقدسی دوره ی دو ساله ی خدمت وظیفه اش را تمام کرد و به خانه آمد به ایشان گفتم دیگر وقت این است که دستی برایت بالا بزنیم و زنی برایت بگیریم. من از قبل دختری را زیر نظر کرده ام و با پدرش صحبت کرده ام اگر موافقتت را اعلام کنی همین فردا برای خواستگاری می رویم ایشان در جواب من گفتند اگر این دو سال خدمتم تمام شده جنگ که تمام نشده است و من از جبهه رفتن که فارغ نشده ام من تا پیروزی مسلمانان و اسلام به جبهه می روم و نمی توانم یک نفر را چشم به راه خود بگذارم و بروم هر وقت جنگ تمام شد و من خاطرم جمع شد که دیگر خطری اسلام را تهدید نمی کند بعد می توانم با خیال راحت همسر آینده ی خودم را انتخاب کنم .