زمانی که همسرم محمدرضا در جبهه بود و من فارغ شدم پسری به دنیا آوردم برای این که اسمش را انتخاب کنم به محمدرضا زنگ زدم تا از او نام پسرم را بپرسم. وقتی به ایشان گفتم پسری به دنیا اورده ام اسمش را بگذارم گفت: نام او را محمود بگذارید و او را بیاور نزدیک تلفن تا صدای گریه اش را بشنوم و در گوش اذان بگویم بچه ها را بردم کنار تلفن و ایشان هم در گوشش اذان گفت که هیچ زمان این صحنه یادم نمی رود که در آخر هم نتوانست بچه اش را ببیند و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
به خاطر دارم یک روز فرزندم محمدرضا لباسهای نو پوشیده و حسابی به خودش رسیده بود. به ایشان گفتم کجا می خواهی بروی گفت: قرار است به همراه چند تا از دوستانم به دیدن امام برویم. وقتی آنها رفتند بعد از چند روز برگشتند به من گفت پدر جان نیروهای شهربانی راه را بسته بودند و کسی را نمی گذاشتند به تهران برود و ما مخفیانه به تهران رفتیم و امام را از نزدیک دیدیم
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:4443.jpg
</gallery>
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4443