خاطرات
• روزی که یک نفر سید به درب منزل ما آمد درب را باز کردم، گفت: منزل آقای جعفر پیروی گفتم: بله. گفت: در منزلتان مردی هست می خواهم با او صحبت کنم. گفتم: خیر. من همسر آقای جعفر پیروی هستم اگر کاری دارید بفرمائید. در آن زمان مادرم در منزل ما زندگی می کردند و آمدند با آن سید صحبت کردند. ناگهان دیدم مادرم پایش لیز خورد و به زمین افتاد و شروع به گریه کردن نمود. در موقع متوجه شدم که جعفر به شهادت رسیده است . دنیا جلوی چشمانم تیره و تار شد و دیگر متوجه هیچ چیز و هیچ کس نشدم. ایشان بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسیدند.
• هنگامی که پسر کوچکم ده ما داشت ، پدرش به جبهه رفت و برایش آش پشت پا پخته بودم. آمدم که بچه را شیر بدهم که فرزندم یک دفعه نام شهید را به زبان آورد. به بسیار تعجب کردم و به کسی چیزی نگفتم. تا این که جعفر از جبهه تلفن زد و احوال پسر کوچکمان را پرسید و گفت: پسرم حرفی نزده است. با تعجب گفتم: چرا نام شهید را به زبان آورد. ایشان خیلی خوشحال شد و گفت: پس من هم لیاقت شهادت را دارم.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=50555055منبع سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references/>