ویرایش‌ها

شهید محمد جعفر بیننده

۷۰ بایت اضافه‌شده، ‏۲۱ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۵۱
==زندگینامه== هشتم  هشتم اسفند ماه سال 1327 در شهر کربلا چشم به جهان گشود.  چون پدرش برای ادامه تحصیل به عراق مهاجرت کرده بود، او در کنار مزار علی بن ابیطالب (ع) به دنیا آمد. بعد از گذشت یک و سال و نیم از تولد محمد جعفر به ایران آمدند و در یکی از روستاهای سبزوار اقامت گزیدند. چهار سال پس از آن، به مشهد رفتند و چون اجازه بازگشت به عراق را به آن ها ندادند، در کنار مزار امام هشتم (ع) سکنی گزیدند.
حدود پنج سال نزد به پدرش که روحانی بود درس طلبه گی خواند. به پدر و مادرش احترام می گذاشت. در دوازده سالگی جریان بت شکنی حضرت ابراهیم را در مسجد بازگو کرد و گفت: «مردم باید ابراهیم وار عمل کنند.» طاغوتیان از سخنان این نوجوانان ترسیدند و دیگر اجازه سخنرانی را به او ندادند.
در 15 سالگی لباس طلبه گی به تن کرد. عاشق اهل بیت (ع) بود و در راه رساندن پیام حق به مردم بسیار کوشید. پس از مدتی لباس را از تن بیرون کرد و با لباس عادی به کوشش خود ادامه داد. می گفت: «نمی توانم آن طور که شایسته است، حق این لباس را ادا کنم.» آرزوی زیارت بارگاه امام حسین (ع) را داشت، ولی موفق به زیارت نشد.
==وصیت نامه==  
بسم الله الرحمن الرحیم
این نامه را از میعادگاه عشاق برایتان می نویسم، از سرزمین خون و پیام، از کربلای زمان، از وعده گاه عاشقان، عاشقان لقای پرورگار، از سرزمین دلباختگان ( دلباختگانی که هر لحظه در انتظار رسیدن به مقام عظمای شهادت به سر می برند و در هر زمان آماده هستند تا با دشمنان خدا و خلق به پیکار برخیزند ) این پیام مرا به گوش ملت ایران برسانید. ای ملت دلیر، ای قهرمانان ایران، با پشتیبانی بی دریغ خود به خلق مستضعف کرد، اطمینان بدهید و به آن ها ثابت کنید که دیگر تنها نیستند. همچون گذشته با اهدای خونمان در راه حاکمیت الله، برافراشته نگه داشتن پرچم لااله الا الله و پیروی از فرمان جانفزای امام امت، دست از یاری خلق ستم کشیده ی کرد بر نخواهیم داشت.
 همسرم در هنگام تشییع جنازه ی من بر تن فرزندانم کفن بپوشان تا با این کار به همه بفهمانیم، ملتی که شهادت دارد، ذلت را نمی پذیرد.                محمد جعفر بیننده
==خاطرات==  
من اولین باری که به جبهه اعزام می شدم همراه من سه تن دیگر از همکاران فرهنگی بودند و آقای بیننده و برادر پاسدار دیگری نیز همراه ما بودند. آقای بیننده گفت. مثل اینکه ما آخرین سفری است که به جبهه می آییم . پرسیدم :چرا . گفت: خانواده هیچگاه تا راه آهن به بدرقه من نمی آمدند ولی این بار تا راه آهن به بدرقه ام آمدند.
آقای بیننده به ما گفت : هیچ کس از سنگر بیرون نیاید . ایشان به همراه دو امدادگر بیرون بودندو اوضاع را ارزیابی می کردند . ابتدا یکی امدادگر ها شهید شد و بعد از آن ترکش خمپاره ای به گلوی آقای بیننده اصابت کرد که باعث خونریزی و شهادی ایشان شد .
یک شب که در سقز در گیری بسیار شدید رخ داده بود. آقای بیننده همراه با آقای علیمردانی سواریک ماشین سیمرغ شدند و بابی باکی و شجاعت همراه با تعدادی نیرو به سرعت شهر را آرام کردند.
آقای بیننده خودشان برایم تعریف کردند که در غائله کردستان ما در محاصره قرار گرفتیم و چند روزی غذا به ما نرسید. در همین حال آقای دکتر چمران تصمیم گرفتند که برای خروج از محاصره باید به یکی از تپه ها حمله کنیم. تمامی بچه ها گرسنگی را فراموش کردند و برای فتح آن تپه تمامی تلاش خودشان را انجام دادند و تپه را به تصرف خود در آوردیم.
عید قربان سال 59 سقز بسیار نا امن بود . یعنی به مرکز سپاه و دیگر مرکز انقلابی حمله می شد. من دقیقا"وقایع شب عید فربان را به یاد دارم که تا صبح نیروهای سپاه با ضد انقلاب درگیر بود بعداز دو ماه ما با هلیکوپتر به زنجان آمدیم و از آن جا هم به مشهد آمدیم.منبع سایت یاران رضا<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=462سایت یاران رضا]</ref>      ==پانویس==   <references />
۲٬۹۹۷
ویرایش