rId6
==خاطرات==
- چند روز به عید مانده بود . فرزندم علیرضا جبهه بود و از او خبری نداشتیم منتظر بودم ناگهان درب حیاط به صدا درآمد درب را باز کردم دیدم علیرضا است . یک پلاستیک دارو دستش بود ، رنگ و رویش هم پریده بود . خیلی خوشحال شدم پرسیدم چه شده است. گفت هیچی چند روزی مرخصی آمده ام . می خواهم عید در کنار شما باشم . پرسیدم پس این پلاستیک دارو چیست . گفت: هیچی یک خورده چشمهایم ناراحت هستند . بعد از مدتی برادرم که با ما زندگی می کرد رفته بود خواجه ربیع سر خاک پدر و مادرمان وقتی به خانه آمد با دیدن علیرضا ناراحت شد و گریه زیادی کرد و گفت : دائی جان تو شیمیایی شده ای و به ما می گوئی چیزی نشده . ما باید از همرزم انت بفهمیم . علیرضا اشکهای دائی جان را پاک کرد و گفت : دائی جان من که مقابل شما ایستاده ام . پس برای چه ناراحتی : برادرم گفت امروز که رفته بودم سر خاک در خواجه ربیع به من گفتند علیرضا چشمهایش مجروح شد و مدتها در بیمارستان بستری بوده است. گفت : در بیمارستان بوده ام اما الان که حالم خوب است .