گلزار : بهشترضا
rId6
rId6
==زندگینامه==
غلامحسین پازهر امامی - فرزند علی - در تاریخ بیـستم مهرمـاه سـال 1310 در شهرسـتان درگـز چشم به جهان گشود . پدر و مادرش به خاطر علاقهی خاصی که به امام حسین ( ع ) داشتند نام او را غلامحسین گذاشتند . در سنین کودکی مادرش را از دست داد و به رنج و محنت افتاد . پسازآن عمـه و پـدربزرگش او را بزرگ کردند . در همان کودکی قرآن را یاد گرفت . بـه مراسـم سینهزنی و قرائـت قـرآن میرفت . نوجوانی باایمان بود . در اوقات بیکاری به کشاورزی و چوپانی پرداخت .
==خاطرات==
- درعملیات قادر 1 ایشان مجروح می شود. به دلیل شدت عملیات و پاتک سنگین دشمن شهید و دیگر مجروحین همانجا می مانند. بعد از اینکه نیروهای عراقی منطقه را می گیرند به طرف مجروحین رفته و به آنها تیر خلاصی شلیک می کنند و همه مجروحین را به شهادت می رسانند. بچه های اطلاعات عملیات شاهد نحوه شهادت این عزیزان بودند، عراقی ها این شهدا را تله گذاری می کنند و قله مجددا به دست ایرانی ها می افتد به دلیل خطر انفجار و نبود نیروهای متخصص این شهدا را به عقب نمی آورند که باز دوباره نیروهای عراقی حمله کرده و قله را پس می گیرند و جنازه این شهید 6 سال تمام آنجا می ماند .
- خاطره ای که دارم مربوط به زمانی است که من به تیپ ویژة شهدا مأمور شده بودم آن زمان در گردان ذوالفقار در قسمت ادوات بودم . پدرم (شهید) با درک این موضوع و اطّلاع از مکان من ، به سرعت خودش را مأمور به گردان ذوالفقار کرد و من درخواست کردم که پدرم در کنار خودم باشد . یادم هست در یک عملیّات که موسوم به هنگ آباد بود ، در قسمت مهاباد - بانه . ما در آنجا روی یک تپّه مسقرشده بودیم و موقعیّت جغرافیایی تپّه به صورتی بود که کاملاً مشرف به روستای مورد نظر بود همراهان یک گروهان شناسایی از قسمت دیگری وارد روستا شدند تا عملیّات را شروع کنند . پدرم با اصرار زیاد از تپّه پایین رفت تا ببیند در پایین تپّه چه خبر است . بعد از یک یا یک ساعت و نیم که از رفتن پدرم گذشت . صدای تیراندازی داخل روستا شدّت گرفت و نیروی شناسایی که داخل روستا بود آنها هم درگیر شده بودند . تا دو یا سه ساعت اوضاع به همین منوال بود تا اینکه دیدیم تیراندازیها متوقّف شد . وقتی من این امر را مشاهده کردم به دوستانم گفتم بروم به دنبال پدرم ببینم کجا رفته داشتم از تپّه پایین می آمدم که شنیدم پدرم چهار نفر از کوموله دموکرات را اسیر کرده و داره میاره وقتی که من از دوستانم سوال کردم که چگونه این کار را انجام داده ، در جواب گفتند : ما برای شناسایی در داخل روستا بودیم که ناگهان صدای تیراندازی را شنیدیم و بعد پدر شما را دیدیم که چند نفر را کشته و چهار نفر را اسیر کرده و آورده و وقتی که این موضوع را از پدرم پرسیدم . گفت : من داشتم آهسته به داخل روستا می رفتم دیدم که 6 یا 7 نفر مسلّح در کمین گروه شناسایی نشسته اند من هم نارنجک را انداختم و سپس به رگبارشان بستم و این چهار نفر را اسیر کردم و حالا دارم می برمشان .
==پانویس==
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4658