ویرایش‌ها

شهیداحمد پیمانی

۵ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۲۴
==خاطرات== 
• شبی خواب برادرم احمد را دیدم که در کنار پدر و برادر و دایی شهیدم بود. جا و مکان زیبا و قشنگی بود آنها روی یک تخت نشسته بودند که از زیر آن تخت آب زلال و روانی می گذشت. برادرم احمد سفارش کرد که مراقب مادرم باشم و دیگر نگران او نباشم جایش خوب است اما عمده حرفهایش مراقبت از مادرمان بود.
• بعد شهادت پسرم احمد پیمانی، زن داداشش خواب دیده بود که احمد آمده و یک روسری به او داده است و گفته: این روسری را بده به مادرم سرش کند که دوستم تعارفی داده است. زن داداشش گفته: دوستت کی هست؟ احمد در جواب گفته بود: همین که بغل دستم خاک شده است او هم شهید است و در ضمن سید نیز می باشد. که از خواب بیدار می شود و خوابی را که دیده بود برایم تعریف می کند.
۲٬۵۹۹
ویرایش