==خاطرات==
• روزی گروهی از برادران بسیجی عازم جبهه بودند، ایشان هم با چند نفر از دوستانشان برای بدرقه این برادران به راه آهن رفتند همانجا حال و هوای جبهه به سرشان زده بود و بدون اطلاع رفته بودند. در آن وقت برادران بسیجی متوجه شدند که مربی تخریبشان هم با آنهاست و از او سئوال کرده بودند که شما چرا آمده ای؟ او هم موضوع را گفته بود، آنها هم از او خواسته بودند که در ایستگاه بعدی پیاده شود، چون در مرکز آموزش به او بیشتر احتیاج بود.
• بعد از شهادت فرزندم و نزدیکی های چهلم شهید خواب دیدم که آمد منزل و گفت: بابا جان بیا برویم خواجه ربیع سر مزار برادر شهیدم ابراهیم. گفتم: چشم بیا برویم در عالم خواب داشتیم می رفتیم خواجه ربیع به جایی رسیدیم که عده ای داشتند قمار بازی می کردند فورا شهید ماشین را نگه داشت، کلتش را از کمرش در آورد و به طرف آنها رفت و آنها را زد دو یا سه نفرشان افتادند و هفت یا هشت نفرشان فرار کردند پرسیدم پدر جان چکار داری به اینها، من و تو داریم می رویم سر خاک تو به اینها چکار داری گفت: پدر جان اینها کسانی هستند که ناموس شان را به باد می دهند اینها نمی فهمند اینها یا باید بیدار شوند یا از روی زمین بر چیده شوند حیف این سرزمین اسلامی برای اینها باشد.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4865منبع سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>