rId6
==خاطرات==
- دوست ابوالفضل در جبهه به شهادت رسیده بود و او مفقود الاثر شده بود. برای همین او می گفت: پدر جان من می خواهم به جبهه بروم تا از ابراهیم خبری بیاورم . گفتم: پدر جان شما سنت کم است، نمی خواهد بروی. گفت: اگر نمی توانم بجنگم، آب که می توانم به دست رزمندگان در خط مقدم بدهم. او 15، 16 سال بیشتر نداشت که به جبهه رفت .