ویرایش‌ها

شهیداسماعیل حسن نیا

۴۵ بایت اضافه‌شده، ‏۳۰ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۱۱
• به یاد دارم چند روزی قبل از رفتن به جبهه برادرم اسماعیل را در خانه ای در بسته دیدم که از آن صدایی می آمد ، وقتی جلوی درب رسیدم و صدایش کردم و داخل اتاق شدم متوجه شدم که وصیت نامه اش را در برگه و نواری تنظیم می کند با دیدن من که گریه ام گرفته بود جلو آمد و گفت : مهناز خواهش می کنم به مادر چیزی نگو چون ناراحت می شود بعد از رفتنم او را در جریان بگذار و این را گفت و رفت .
• او به جبهه، و جهاد در راه خدا خیلی اهمیت می داد، به طوری ?ه به یاد دارم ی? روز ?ه قالی می بافت وقتی خبر جنگ را از بلند گو شنید بالافاصله دار قالی را رها ?رد و برای رفتن به جبهه ثبت نام ?رد و رفت.
<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6740 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضاhttp://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6740=پانویس==  <references />
۲٬۹۹۷
ویرایش