پیرزنی که ما به او ماما می گفتیم در کنار شرکت تعاونی روستا ایستاده بود تا یکی از اهالی به او سیگاری می دهد و او شروع به کشیدن سیگار می کند. غلامعلی وقتی او را می بیند به او می گوید: خوب نیست یک زن در کوچه سیگار بکشد شما هر چه می خواهی بیا پیش من تا برایت تهیه کنم ولی در کوچه سیگار نکش. ماما دست نوازش بر سر غلامعلی می کشد و می گفت: چشم. روز بعد ماما در حیاط ما می آید و می گوید با غلامعلی کار دارم هر چه گفتم چه کار داری؟ چیزی نگفت. فقط گفت: به غلامعلی بگویید آن چیزی که قرار بود به من بدهی بیاور. وقتی غلامعلی آمد این حرف را به او گفتم و هر چه به او اصرار کردم که ماما چه گفته و از تو چه خواسته است. چیزی نگفت. روز بعد باز ماما به در خانه ما آمد و گفت: غلامعلی کجاست؟ گفتم: کتابهایش را برداشته و به باغ رفته که درس بخواند. گفت: غلامعلی دیروز برای من سه بسته سیگار با کبریت آورد و گفت: بی بی جان نوکرت هستم اینها را بگیر و در کوچه دیگر سیگار نکش.
موقع شهادت غلامعلی من و پدرم در روستا نبودیم. وقتی آمدیم جلوی حیاط ما را چراغانی کرده بودند.(حجله بسته بودند) و شنیدیم از داخل حیاط صدای گریه و زاری می آید. من نمی دانستم چه خبر است. پدرم که همراه من بود گفت: چکار شده است؟ گفتند: غلامعلی شهید شده است.
یک شب خواب دیدم علامعلی گفت: من می خواهم به مشهد بروم شما هم اگر نذر داری بیا با هم برویم. من پسر کوچکی داشتم که او بچه را بغل کرد. گفتم: بچه را به من بده. گفت: نه خواهرم، اگر می خواهی به مشهد بیایی وسایلت را جمع کن تا برویم. من وسایلم را جمع کردم تا با او به مشهد بروم که در همین لحظه او خواب بیدار شدم دیدم نه غلامعلی و نه بچه است.منبع سایت یاران رضاHYPERLINK "<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6318" http:سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references /yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6318>