- سپاه آن اوایلی که فرزندم شهید شده بود ما را روزهای پنج شنبه به بهشت رضا می بردند.نمی دانم چه شد که دو جلسه پشت سر هم نتوانستم به بهشت رضا بروم. شبی در خواب دیدم که درب منزل را می زنند.گفتم عزت (خواهر شهید)دررا باز کن.او رفت و در را باز کرد.پرسیدم کیه؟ گفت داداش حسن است دو کلید آورده است و می گوید بده به مادرو بپرس چرا جلسه نمی آید؟من خودم توی جلسه هستم ضمنا فرزندم علی را هم بیاورید.من دویدم به سمت در که او را ببینم .در را که باز کردم دیدم جلسه مهمی است وخیلی شلوغ است وتا درب حرم امام رضا(ع) جمعیت صف کشیده اند ودارند غذا می دهند و حسن خدمت گزار است .
- به خاطر دارم قبل از این که برادران سپاه خبر شهادت پدرم را بیاورند شبش خواب دیدم یک هلی کوپتر روی خانه ما دور می زند. هلی کوپتر نشست و تابوتی از آن بیرون آوردند و دور خانه مانند طواف دادند .بعد دیدم پدرم ازآن تابوت بیرون آمد و سوار هلی کوپتر شد .پرسیدم پدر جان کجا؟ شما که تازه آمده اید.گفت من باید بروم و هلی کوپتر اوج گرفت ورفت به آسمان.از خواب بیدار شدم صبح شد.میخواستم بروم سر کلاس که معلم گفت زنگ سوم تعطیل است برو خانه.به منزل که آمدم دیدم جمعیت جمع هستند و می خواهند پدرم را تشییع کنند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6149منبع سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http:<references//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6149>