ویرایش‌ها

شهید حسن برزگر

۱۳ بایت حذف‌شده، ‏۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۴۵
/* خاطرات */
• به خاطر دارم بعد از شهادت پسرم حسن برزگر بود که عروسمان می خواست صاحب فرزند شود که بنده نام نوه ام را حسن در نظر داشتم ولی مادر شهید نگران بود که نام شهید را روی نوه اش بگذاریم زیرا اینطوری به یاد فرزندمان می افتاد تا اینکه شبی بعد از نماز صبح شهید به خوابم آمد ایشان خیلی سرحال و شاداب و لباس خیلی تمیز و شیکی پوشیده بودند، شهید چهره ی بسیار نوارنی داشت من گفتم پسر جان، تو کی آمدی؟ حرفی نزد و شهید همینطور کوچک شد تا اینکه مثل یک نوزاد درآمد من گفتم: مواظب باش که بچه نیفتد که از خواب بیدار شدم که فرادی آنروز خبردار شدم که عروسمان زایمان کرده است و خداوند پسری به او بخشیده که بنده نام نوه ام را هم نام پسر شهیدم حسن نامیدم و خوابی را که دیده بودم را برای مادرش بازگو کردم و ما فهمیدم که دلگیری ما از بابت نام شهید بیهوده بوده است.
• قبل از شهادت فزرندم حسن، یک شب خواب دیدم که حسن آمده به او گفتم تو باید الان در جبهه باشی اینجا چکار می کنی؟ شهید گفت : من آمدم تا برایتان دروگر بگیرم. فردا صبح خوابی را که دیشب دیده بودم را برای پدرش بازگو کردم و گفتم : چنین خوابی را دیده ام که چند روز بعد خبر شهادت و جبازه اش را برایمان آوردند.
• به خاطر دارم آخرین باری که فرزندم حسن از جبهه به مرخصی آمده بود گفت: مادر سر من را حنا کن. گفتم: نه مادر جان حنا نمی کنم تو جوانی ممکن است چشم زخم به تو بزنند، خلاصه حسن اصرار کرد تا اینکه مجبور شدم سر شهید را حنا کنم و ایشان رفته بود و عکس گرفته بود و آنها را چاپ و بزرگ کرده و به خانه خواهرش برده و پیش آنها گذاشته بود و ما خبر نداشتیم به خواهرش گفته بود هر وقت مادر آمد آنها را به او بده گویا می دانست که این بار شهید می شود و دیگر برنمی گردد.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3982 سایت یاران رضا]</ref>  
==پانویس==
<references />
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش