ویرایش‌ها

شهید حسن آبشناسان

۱۵ بایت حذف‌شده، ‏۱۴ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۱:۴۵
===وصیتنامه1==وصیتنامه==*وصیت نامه۱
... آرزو داشتم، حج را در زمان حیات انجام دهم، چنانچه شهید شوم، انجام شده است. محل دفن من، کربلا باشد، اگر راه کربلا را خود باز کردیم آسان است، ولی اگر زودتر شهید شدم، پیکرم به صورت امانی باقی بماند تا پس از باز کردن راه و انقلاب عراق، این کار انجام شود. از فرزندانم می‌خواهم در کسب دانش و خدمت به اسلام، کوشا باشند...
==*وصیت نامه2==نامه۲
منبع وصیت‌نامه<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=1587 سایت یاران رضا]</ref>
 
 
==خاطرات==
===*با گفتن یا علی اوج گرفتم===
در آخرین روزهای حیاتشان از یادداشت‌های آخر آبشناسان این بود، که نوشته بودند: خواب دیدم در زمین راه نمی‌روم و در هوا پرواز می‌کنم ولی اوج ندارد، تقریباً دو سه متری زمین بود که مانعی در جلوی پرشم به وجود آمد که با گفتن یا علی اوج گرفتم و از مانع عبور کردم و به پرواز ادامه دادم.
<ref>نرم افزار شاهد</ref>
<ref>Khaterat\6.rtf</ref>
 
==خاطرات==
===خلع سلاح عشایر===
سال،۱۳۴۲ حسن آبشناسان که آن موقع سروان بود، مأموریت داشت تا عشایر استان فارس را خلع سلاح کند. در یکی از بیابان‌های فارس، تفنگچی‌های ایل با گروه سروان آبشناسان رو در رو شدند. سه چهار گلوله شلیک شد. چند اسب افسارگسیخته، گریختند.
===*ابراهیم و آتش===
40 کیلومتر پیشروی کردیم. اما سرهنگ بی‌توجه به اضطراب ما و موقعیت دشمن تا آنجا جلو رفت. طی یک کمین در محور دشت عباس، سه خودروی عراقی را منهدم کردیم و حدود 15 نفر از آن‌ها را اسیر کردیم و برگشتیم عقب. در تمام طول راه، سرهنگ با نقشه، راه را کنترل می‌کرد که گم نشویم. وقتی برگشتیم و سرهنگ گزارش کار را ارائه کرد فرماندهان متحیر مانده بودند. این کار با هیچ قاعده‌ای جور در نمی‌آمد و سرهنگ با طرح و فکر خودش آن را به انجام رسانده بود. بدون دادن حتی یک نفر تلفات. یکی از افسران جلو آمد و با حالتی متضرعانه که عمق حیرت و تعجب او را آشکار می‌کرد، پرسید: جناب سرهنگ من اصلاً متوجه نمی‌شوم. از دشمن اسیر و تلفات بگیرید و سالم به موقعیت خودی بازگردید؟ سرهنگ لبانش به خنده باز شد، دستی به صورتش که ته ریش زبری آن را پوشانده بود کشید و جواب داد: «این کار من است، من یک افسر نیروی مخصوص هستم، انجام عملیات نفوذی و ضربه زدن به دشمن در خاک خودش با حداقل نفرات و تلفات جزو وظایف اصلی من است. من کاری بیشتر از وظیفه خودم انجام نداده‌ام.» خوب به خاطر دارم که سرهنگ بعد از آن عملیات، تصمیم داشت چند عملیات دیگر از این دست انجام دهد اما به دلیل فقدان نیرو میسر نشد. راستش دیگر هیچ افسر و درجه‌داری حاضر نبود با سرهنگ همراه شود. آدم غریبی بود، آرام، کم حرف و همواره در حال تفکر یا مطالعه و از نظر بدنی هم بسیار ورزیده و توانمند بود. دوره‌های عالی تکاوری را پیش از انقلاب با موفقیت کامل پشت سرنهاده بود. سر نترسی هم داشت. اینکه می‌گویم سر نترسی داشت بی‌جهت نیست، «سرهنگ نیروی مخصوص» کم آدمی نبود. همه گونه امکانات امنیتی و رفاهی می‌توانست داشته باشد، اصلاً احتیاجی نبود که شخصاً وارد عرصه نبرد شود، اما سرهنگ آبشناسان به هیچ‌وجه زیر بار چنین مسائلی نمی‌رفت. هر جا آتش بود و خطر، بدون تأمل خود را به خط اول آن می‌رساند.
===*مجنون شهادت===
وقتی قرارگاه کمیل تشکیل شد (تیمسار صیاد شیرازی)، تیمسار عبادت، تیمسار آبشناسان و خیلی‌ها در آن حضور داشتند) من در کنار شهید آبشناسان بودم و با هم به شناسایی می‌رفتیم. آن وقت‌ها ایشان بیشتر با گروه موتورسواران کار می‌کرد و با آن‌ها به شناسایی می‌رفت. یکی دیگر از همراهان ما امیر سر تیپ افشار زاده بود. گاهی شهید آبشناسان ما را تا نزدیکی نیروهای دشمن می‌برد، بدون آنکه ترسی از اسارت یا شهادت داشته باشد و با این شناسایی خطرناک، اطلاعات ارزشمندی از دشمن کسب می‌کرد. محل استقرار ما در نزدیکی جزیره مجنون بود.
===*جدال با قادر عبدالحمید در دشت عباس===
صدام که سال ۱۳۵۴ برای نخستین بار نام «سرهنگ آبشناسان» را شنیده بود، خوب می‌دانست که شکست آبشناسان به کابوسی خوفناک شبیه است و باز هم همین صدام، ژنرال «قادر عبدالحمید» را برای دست به سر کردن شیر صحرا ـ لقبی که در جبهه به آبشناسان داده بودند ـ به دشت عباس فرستاد.
===*زندگی مشترک===
زندگی مشترک ما، رنگ سادگی و معنویت داشت. مراسم اولیه، بدون تکلف و با رعایت مسایل اسلامی برگزار گشت و مدت کوتاهی پس از پایان مراسم عقد، حسن به اهواز رفت. من نیز، در پایان امتحانات به او پیوستم و زندگی خود را در 2 اتاق کوچک اجاره‌ای، آغاز کردیم. یکی از اتاق‌ها، به وسایل شخصی اختصاص یافت و اتاق دیگر با یک فرش و چند صندلی ساده، تزیین شد.
==*پانویس==
<references />
۱٬۴۲۱
ویرایش