شهید حسن حسین پور: تفاوت بین نسخهها
Atashbar97 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1347/01/01 نام : حسن محل تولد : اسفراین نام خانوادگی : حسینپور تاری...» ایجاد کرد) |
Kolahkaj9706 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۳۰: | سطر ۳۰: | ||
- برادر شهیدم حسن بیشتر اوقات فراغت خودش را در پایگاه بسیج می گذارند. به خاطر دارم یک شب من وحسن در پایگاه بسیج خوابیده بودیم که یکدفعه نیمه های شب متوجه صدای آب شدم. گمان کردم لوله ترکیده باشد. بلند شدم ودیدم که برادرم مشغول غسل کردن آن هم با آب سرد است که به نمازش برسد . | - برادر شهیدم حسن بیشتر اوقات فراغت خودش را در پایگاه بسیج می گذارند. به خاطر دارم یک شب من وحسن در پایگاه بسیج خوابیده بودیم که یکدفعه نیمه های شب متوجه صدای آب شدم. گمان کردم لوله ترکیده باشد. بلند شدم ودیدم که برادرم مشغول غسل کردن آن هم با آب سرد است که به نمازش برسد . | ||
| − | - روزی که تصمیم گرفته بود از حوزه علمیه سبزوار به تهران برود قبلش به زورق آباد آمد و مقداری از وسائلش را آورد تا به تهران برود و امتحان ورودی حوزه تهران را بدهد . بعد من دیدم فرشی که با خود به سبزوار برده و چراغی که آنجا داشت را با خود نیاورده . وقتی علتش را از حسن سوال کردم گفت : مادر جان در آنجا دوستی بنام حسینعلی دارم که با من در یک اتاق زندگی می کرد حال اگر فرش را می آوردم اتاقش خالی می شد و با آمدن میهمان و دوستانش خجالت می کشید و به چراغ هم احتیاج داشت و بعد از شهادتش دوستش چراغ و فرش را که نزدش امانت بود را آورد | + | - روزی که تصمیم گرفته بود از حوزه علمیه سبزوار به تهران برود قبلش به زورق آباد آمد و مقداری از وسائلش را آورد تا به تهران برود و امتحان ورودی حوزه تهران را بدهد . بعد من دیدم فرشی که با خود به سبزوار برده و چراغی که آنجا داشت را با خود نیاورده . وقتی علتش را از حسن سوال کردم گفت : مادر جان در آنجا دوستی بنام حسینعلی دارم که با من در یک اتاق زندگی می کرد حال اگر فرش را می آوردم اتاقش خالی می شد و با آمدن میهمان و دوستانش خجالت می کشید و به چراغ هم احتیاج داشت و بعد از شهادتش دوستش چراغ و فرش را که نزدش امانت بود را آورد<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6852منبع سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references/> | |
| − | + | ||
نسخهٔ ۱۲ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۴۷
تاریخ تولد : 1347/01/01
نام : حسن محل تولد : اسفراین
نام خانوادگی : حسینپور تاریخ شهادت : 1365/10/29
نام پدر : نصرالدین مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : روحانی یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات
- به یاد دارم یک روز من در اتاق نشسته بودم وحسن مشغول خواندن نماز بود که خواهر کوچکش وارد اتاق شد و با صدای بلند به سرم فریاد کشید که چرا جورابم را نشستی ؟ حسن که در این هنگام نمازش را تمام کرده بود در حالی که صورتش برافروخته بود به خواهرش گفت : خواهرم این طرز حرف زدن شما مانند این بود که با چوبی به سر مادر بزنی و به خواهرش تاکید کرد که حتی به بزرگتر نباید اف بگویی .
- یک دفعه که من و همسرم به مسافرت رفته بودیم برادرم حسن وخواهرم منزل مابودند وشب را آنجا می خوابیدند بعد از چند روز که ما از سفر باز گشتیم درب یخچال را که باز کردم دیدم همان مقدار گوشتی که در یخچال بوده هست و دست نخورده به خواهرم گفتم : چرا غذا درست نکردی گوشت را استفاده نکردید ؟ خواهرم گفت : حسن اجازه نداده است و گفته : ما اجازه نداریم بدون اجازه دست به وسائل بزنیم و این چند روز را نان و ماست خوردیم و حسن عادتش بود که بدون اجازه دست به وسائل کسی نزند و حتی اگر آن شخص خواهر یا برادرش باشد .
- برادرم علاقه زیادی به بسیج داشت وبیشتر اوقات خود را در پایگاه بسیج می گذارند . بخاطر دارم شبی در پایگاه بسیج همراه او خوابیده بودم نیمه های شب در اثر صدای آب از خواب بیدار شدم فکر می کردم کسی شیر آب را باز گذاشته بلند شدم تا شیر را ببندم که دیدم برادرم دارد با آب سرد غسل می کند تا بتواند نماز صبح خود را سر وقت بخواند چون او به نماز وطاعتش خیلی اهمیت می داد .
- یک روز من وشوهرم به مسافرت رفته بودیم وبرادرم حسن وخواهرم به خانه ما آمدند وشب را آنجا خوابیدند بعد از چند روز که از سفر برگشتیم، در یخچال را بازکردم دیدم همان مقدارگوشتی که در یخچال بوده دست نخورده است. به خواهرم گفتم: چرا غذا درست نکردی وگوشت ها را استفاده نکردی ؟ او گفت: حسن اجازه نداد وگفت: ما حق نداریم بدون اجازه دست به وسایل خانه خواهرمان بزنیم واین چند روز را نان وماست خوردیم .
- یکی ازویژه گیهای برادرم حضور متعدد او در جبهه های جنگ بود. بخاطر دارم در یکی از روزهای زمستان که هوا هم سرد بود برای خداحافظی پیش من آمد وگفت : خواهرجان من امروز می خواهم به جبهه بروم ولی پول ولباس مناسب ندارم من به او گفتم: با این وضع به جبهه نرو کسی که شما را مجبور نکرده شما طلبه هستید وپشت جبهه ها هم می توانید فعالیت کنید ولی او به من گفت: خواهرجان این دفعه من نیستم که می خواهم به جبهه بروم مرا فرا می خوانند. گفتم: چه کسی؟ او سرش را پایین انداخت ودیگر چیزی نگفت. یک مقدار پول ویک شلوار گرم به او دادم ورفتم که ساکش را برایش مرتب کنم در ساک او فقط یک جلد قرآن ،تسبیح ومهر وچفیه بود وچیز دیگری نداشت او از ما خدا حافظی کرد ورفت ودیگر او را ندیدم تا اینکه خبر شهادتش را به ما دادند .
- برادر شهیدم حسن بیشتر اوقات فراغت خودش را در پایگاه بسیج می گذارند. به خاطر دارم یک شب من وحسن در پایگاه بسیج خوابیده بودیم که یکدفعه نیمه های شب متوجه صدای آب شدم. گمان کردم لوله ترکیده باشد. بلند شدم ودیدم که برادرم مشغول غسل کردن آن هم با آب سرد است که به نمازش برسد .
- روزی که تصمیم گرفته بود از حوزه علمیه سبزوار به تهران برود قبلش به زورق آباد آمد و مقداری از وسائلش را آورد تا به تهران برود و امتحان ورودی حوزه تهران را بدهد . بعد من دیدم فرشی که با خود به سبزوار برده و چراغی که آنجا داشت را با خود نیاورده . وقتی علتش را از حسن سوال کردم گفت : مادر جان در آنجا دوستی بنام حسینعلی دارم که با من در یک اتاق زندگی می کرد حال اگر فرش را می آوردم اتاقش خالی می شد و با آمدن میهمان و دوستانش خجالت می کشید و به چراغ هم احتیاج داشت و بعد از شهادتش دوستش چراغ و فرش را که نزدش امانت بود را آورد[۱]