- یک روز که برادر حسین به منزل ما آمده بود دیدم خیلى ناراحت و گرفته است، از ایشان جویاى احوال حسین شدم. گفت: چیزى نیست، از اسفراین خبر دادهاند که پدر خانم من مریض است، باید به همراه شما و خانمم به اسفراین برویم. من گفتم: دروغ است. حتماً براى بچهها یا شوهرم اتفاقى افتاده است. به هر نحوى بود به اسفراین برگشتیم من آگاه شده بودم که حسین شهیده شده است .
<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206903 سایت یاران رضا]</ref>
-
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID = 6903=پانویس== <references />