ویرایش‌ها

شهید غلامحسین افشردی

۷٬۸۴۷ بایت اضافه‌شده، ‏۶ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۰۰
|طول خدمت = ۲۸ ماه
|درجه = سرلشگر
|سمت‌ها = — فرماندهی در عملیات‌های محدود در ۶ ماهه اول سال ۱۳۶۰ {{سخ}}فرماندهی محور [[دارخوین]] در عملیات [[عملیات ثامن‌الائمه|ثامن‌الائمه]]{{سخ}}جانشین فرماندهی عملیات [[عملیات طریق القدس|طریق القدس]]{{سخ}}فرماندهی قرارگاه نصر در عملیات های [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]، [[عملیات الی بیت المقدس|الی بیت المقدس]] و [[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}فرماندهی قرارگاه کربلا در عملیات [[عملیات محرم|محرم]]{{سخ}}فرماندهی قرارگاههای جنوب در سال ۱۳۶۱{{سخ}}قائم‌مقام فرماندهِ نیروی زمینی سپاه
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
== خاطرات ==
 
 
=== اونی که تو می‌گی فرمانده‌اس ===
کنار هم نشسته بودند. سلام نماز را که دادند، گفت: «قبول باشه». احمد دلش می‌خواست بیشتر با هم حرف بزنند. نهار را که خوردند، حسن ظرف‌ها را شست. بعد از چایی، کلی حرف زدند، خندیدند. گفت: «حسن بیا به مسئول اعزام بگیم ما می‌خواهیم با هم باشیم. می‌آی؟» ـ باشه. این طوری بیشتر با هم هستیم.
 
ـ آقا جون مگه چی می‌شه؟ ما می‌خوایم با هم باشیم.
 
ـ با کی؟
 
ـ اون پسره که اون جا نشسته. لاغره. ریش.
 
مسئول اعزام نگاه کرد و گفت: «نمی‌شه.»
 
ـ چرا؟
 
ـ پسرجون! اونی که تو می‌گی فرماندهس. حسن باقریه. من که نمی‌تونم او نو جایی بفرستم. اونه که همه رو این‌ور، اون‌ور می‌فرسته. <ref name="serajnet">[http://serajnet.org/userfiles/defaaa/11/001/00.html پایگاه اطلاع رسانی سراج اندیشه - معاونت تربیت و آموزش عقیدتی سیاسی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]</ref>
 
 
=== خون... ===
بچه‌ها از این همه جابجایی خسته بودند. من هم از دست بالایی‌ها خیلی عصبانی بودم. به حسن گفتم: «دیگه از جامون تکون نمی‌خوریم، هرچی می‌شه بشه. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.» حسن خیلی شمرده گفت: «بالاتر از سیاهی سرخی خون شهیده که رو زمین می‌ریزه.» گفتم: «خسته شدیم، قوه محرکه می‌خوایم.» دوباره گفت: «قوه محرکه خون شهیده.» <ref name="serajnet" />
 
 
=== هر چی بسیجی‌ها خوردن... ===
عصر بود که از شناسایی آمد. انگار با خاک حمام کرده بود. از غذا پرسید، نداشتیم. یکی از بچه‌ها تندی رفت از نزدیکی شهر چند سیخ کوبیده گرفت کباب‌ها را که دید داد زد: «این چیه؟» زد زیر بشقاب و گفت: هرچی بسیجی‌ها خوردن، از همون بیار. نیست، نون خشک بیار. <ref name="serajnet" />
 
 
=== پس فردا ===
همهمه فرمانده‌ها در قرارگاه بلند بود که «عملیات متوقف شه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد: «خجالت نمی‌کشید؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم [[خرمشهر]] آزاد می‌شه. ما تا آزادی [[خرمشهر]] این جاییم.» پس فردا [[خرمشهر]] آزاد شده بود... <ref name="serajnet" />
 
 
=== برخورد ... مقاومت ===
تانک‌های عراقی داشتند بچه‌ها را محاصره می‌کردند. وضع آن قدر خراب بود که نیروها به جای فرمانده لشگر مستقیماً به حسن بی‌سیم می‌زدند.
 
ـ همین الآن راه می‌افتی، میری طرف نیروهات، یا شهید میشی یا با اونا برمی‌گردی. <ref name="serajnet" />
 
 
=== خیلی تند و محکم می‌گفت. ===
ـ اگه نری باهات برخورد می‌کنم. به همه فرمانده‌ها هم می‌گی آر. پی. جی بردارند، مقاومت کنند. فرمانده زنده‌ای که نیروهاش نباشن نمی‌خوام. <ref name="serajnet" />
 
 
=== تا یکی خانه‌دار شد! ===
کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت، چهل و نه. فامیل دورشان با چند تا بچه قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند. نه جایی نه پولی. هفت هشت ماه پا پی صندوق‌دار مسجد لر زاده شده بود. می‌گفت: «بابا یه وام بدین به این بنده خدا. هیچی ندارد. لااقل یه سرپناهی پیدا کنه. گناه داره.» حاجی هم می‌گفت: «پسرجون! وام می‌خواهی، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.» آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق. همه را بدهکار کرد تا یکی خانه‌دار شد. <ref name="serajnet" />
 
 
=== نماز پشت سر ===
مامان و باباش می‌خواستند پشت سرش نماز بخوانند. هر چی می‌گفتند، قبول نمی‌کرد. <ref name="serajnet" />
 
 
=== نوکر بسیجی‌ها ===
دیدم از بچه‌های گردان ما نیست، مدام این طرف و آن طرف سرک می‌کشد و از وضع خط و بچه‌ها سراغ می‌گیرد. آخر سر کفری شدم. با تندی گفتم: «اصلاً تو کی هستی این‌قدر سین‌جیم می‌کنی؟» خیلی آرام جواب داد: «نوکر شما بسیجی‌ها.» <ref name="serajnet" />
 
 
=== نماز اول وقت ===
سوار بلیزر بودیم. می‌رفتیم خط. عراقی‌ها همه جا را می‌کوبیدند. صدای اذان را که شنید، گفت: «نگه‌دار نماز به خونیم.» گفتیم: «توپ و خمپاره می‌آد، خطر داره.» گفت: کسی که جبهه می یاد، نماز اول وقت را نباید ترک کنه.» <ref name="serajnet" />
 
 
=== نه و یک دقیقه نشه! ===
جلسه داشتیم. بعضی‌ها دیر رسیدند. باقری را تا آن روز نمی‌شناختم. دیدم جوانی بعد از خواندن چند آیه شروع کرد به صحبت. فکر کردم اعلام برنامه است. بعد دیدم قرص و محکم گفت: «وقتی به برادرا می‌گیم نُه این جا باش. یعنی نُه و یک دقیقه نشه.» <ref name="serajnet" />
 
 
=== به یاد بسیجی‌ها ===
اوج گرمای [[اهواز]] بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش را بست. گفت: به یاد بسیجی‌هایی که زیر آفتاب گرم می‌جنگند. <ref name="serajnet" />
 
 
=== راز و رمز ===
سه تا تیپ درست کرده بود: کربلا، امام حسین علیه السلام، عاشورا و چند گردان مستقل. پشت بی‌سیم به رمز می‌گفت: «کربلا! امام حسین علیه السلام اومد! عاشورا! امام حسین تنهاست.» برای جابجایی نیروها از منطقه آهو دشت به گرمدشت می‌گفت: «آهوها رو بفرستین اون جایی که هواش گرمه.» نیروی کارکشته که می‌خواست، می‌گفت: «کنسرو پخته بفرستین، نه خام.» <ref name="serajnet" />
 
 
=== بیت‌المال ===
هی می‌رفت و می‌آمد. برای رفتن به خانه دو دل بود. یادش رفته بود، نان بگیرد. بهش گفتم: «سهمیه امروز یه دونه نون و ماست پاکتیه. همین و بردار و برو» گفت: «این و دادن اینجا بخورم. نمی‌دونم، زنم می‌تونه بخوره یا نه.» گفتم: «این سهم توست. می‌تونی دور بریزی، یا بخوری.» یکی دو بار رفت و آمد. آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت. <ref name="serajnet" />
 
 
=== تا انتها حضور ===
مقدمات [[عملیات فتح‌المبین]] را می‌چید. از بس ضعیف شده بود، زود از حال می‌رفت. سرم که می‌زدند، کمی جان می‌گرفت و پا می‌شد. کمی بعد دوباره از حال می‌رفت. روز از نو روزی از نو. <ref name="serajnet" />
 
== آثار ==
۷۶۴
ویرایش