گلزار : بهشتفضل
rId6
==خاطرات==
- به خاطر دارم یک مرتبه همسرم سید علی در منطقه شیمیایی شده بود و مدتی را در بیمارستان بستری بود، ما از ایشان هیچ خبری نداشتیم . بعدها متوجه شدیم که ایشان در بیمارستان بستری بودند و آخرین نامه اش بعد از شهادتش به دست ما رسید و شب خواب دیده بود و به همرزمانش نیز گفته بود که شهید می شوم و گفت : خواب دیده ام پدرم آمد و مرا روی شانه اش گذاشته و می برد. دوستانش نمی گذاشتند که او از سنگر بیرون برود ولی ایشان هر طوری بود از سنگر بیرون رفت و هنوز چند قدمی نرفته بود که یک خمپاره آمد و به سنگر اصابت کرد و مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به فیض شهادت نائل گشت .
- به خاطر دارم زمانیکه پدرم و مادرم به مکه رفته بودند، سید علی پیش من آمد و گفت: فردا قرار است عازم جبهه شوم. در همان لحظه برادر بزرگم آمد و گفت : نرو که بچه ها اینجا تنها هستند، ولی ایشان قبول نکرد و نامة اعزام را به برادر بزرگم نشان داد تا ثابت کند فردا به جبهه می رود. او هم نامه را گرفت و پاره کرد. علی گفت: چرا نامه را پاره کردی و اشک در چشمانش حلقه زد من هم خیلی ناراحت شدم. بالاخره هر طوری بود فردا خودش را به جبهه رساند و در همان اعزام بود که به درجة رفیع شهادت نائل آمد . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 7000سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />