شهیداحمد کشوری: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(خاطرات)
(خاطرات)
سطر ۶۳: سطر ۶۳:
 
دیگر احتیاجی به نزدیک شدن به هدف نداشتیم و برایمان مشخص بود که اشرار در کجا پنهان شده بودند. شیرجه‌ای دیگر و شلیک را کت‌ها و در پی آن گلوله‌های سرخ بالگرد به سمت شکاف پرواز کردند. با اولین انفجار تعداد زیادی از لای شکاف کوه بیرون آمدند و شیرودی گفت: «احمد داشته باش، از توی شکاف ریختن بیرون.» و قبل از اینکه گردش خود را شروع کنیم دو راکت دیگر را به سمت هدف شلیک کرد. <br />
 
دیگر احتیاجی به نزدیک شدن به هدف نداشتیم و برایمان مشخص بود که اشرار در کجا پنهان شده بودند. شیرجه‌ای دیگر و شلیک را کت‌ها و در پی آن گلوله‌های سرخ بالگرد به سمت شکاف پرواز کردند. با اولین انفجار تعداد زیادی از لای شکاف کوه بیرون آمدند و شیرودی گفت: «احمد داشته باش، از توی شکاف ریختن بیرون.» و قبل از اینکه گردش خود را شروع کنیم دو راکت دیگر را به سمت هدف شلیک کرد. <br />
 
هنوز محل شکاف را در دید داشتم که انفجار عظیمی کوه را به لرزه در آورد گویی دو راکت آخر به محل شکاف برخورد کرده بود و انبار مهماتی را که داخل آن قرار داشت منفجر و متلاشی کرد. وقتی چرخش خود را کامل کردیم و به سمت هدف قرار گرفتیم هنوز قطعات سنگ به هوا پرتاب می‌شد و سهیلیان و کشوری هم به سمت اشراری که در حال فرار بودند، شلیک می‌کردند. عملیات با انهدام انبار مهمات و کشته شدن اشرار به پایان رسید و همگی سرشار از شادی پیروزی به سمت کرمانشاه به پرواز درآمدیم. در بازگشت به سمت پایگاه هوانیروز کرمانشاه درحالی‌که از شادی انجام عملیات در پوست خود نمی‌گنجیدم به فکر گلوله‌ای که در لباس اکبر شیرودی افتاده بود، افتادم و پرسیدم، «اکبر حالت چطوره؟!» و او جواب داد: «خوبم.» گفتم: «حال خودتو نمی‌پرسم، حال گلوله را می‌پرسم!» و او با خنده‌ای گفت: فکر کنم گلوله دیگه غیب شده باشه، چون چیزی احساس نمی‌کنم.» و من هم در جواب او با خنده گفتم پیدایش کن، یادگاری خوبیه.» و او گفت: «اگه می‌خواستم گلوله‌هایی رو که به طرفم شلیک شده برای یادگاری جمع کنم، حالا می‌بایست حداقل یه وانت گلوله همراه خودم داشته باشم.»<br />
 
هنوز محل شکاف را در دید داشتم که انفجار عظیمی کوه را به لرزه در آورد گویی دو راکت آخر به محل شکاف برخورد کرده بود و انبار مهماتی را که داخل آن قرار داشت منفجر و متلاشی کرد. وقتی چرخش خود را کامل کردیم و به سمت هدف قرار گرفتیم هنوز قطعات سنگ به هوا پرتاب می‌شد و سهیلیان و کشوری هم به سمت اشراری که در حال فرار بودند، شلیک می‌کردند. عملیات با انهدام انبار مهمات و کشته شدن اشرار به پایان رسید و همگی سرشار از شادی پیروزی به سمت کرمانشاه به پرواز درآمدیم. در بازگشت به سمت پایگاه هوانیروز کرمانشاه درحالی‌که از شادی انجام عملیات در پوست خود نمی‌گنجیدم به فکر گلوله‌ای که در لباس اکبر شیرودی افتاده بود، افتادم و پرسیدم، «اکبر حالت چطوره؟!» و او جواب داد: «خوبم.» گفتم: «حال خودتو نمی‌پرسم، حال گلوله را می‌پرسم!» و او با خنده‌ای گفت: فکر کنم گلوله دیگه غیب شده باشه، چون چیزی احساس نمی‌کنم.» و من هم در جواب او با خنده گفتم پیدایش کن، یادگاری خوبیه.» و او گفت: «اگه می‌خواستم گلوله‌هایی رو که به طرفم شلیک شده برای یادگاری جمع کنم، حالا می‌بایست حداقل یه وانت گلوله همراه خودم داشته باشم.»<br />
<br />
+
<br />4<ref>[http://SUBDOC\simorgh%2009.htm نرم افزار شاهد]</ref>
 
+
4<ref>[http://SUBDOC\simorgh%2009.htm نرم افزار شاهد]</ref>
+
  
 
*جذبه ایمان
 
*جذبه ایمان
 
در تابستان 1358 اوایل پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، من و همسرم به قصد تبلیغ عازم شهر کرمانشاه شدیم و قرار شد در چند محل برنامه تبلیغی و آموزشی قرآن کریم داشته باشیم که یکی از این محل‌ها پایگاه هوانیروز بود. <br />
 
در تابستان 1358 اوایل پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، من و همسرم به قصد تبلیغ عازم شهر کرمانشاه شدیم و قرار شد در چند محل برنامه تبلیغی و آموزشی قرآن کریم داشته باشیم که یکی از این محل‌ها پایگاه هوانیروز بود. <br />
 
به همت شهید کشوری و دیگر برادران مذهبی برنامه‌ای در پایگاه تشکیل شد که شرکت‌کنندگان در جلسات را خواهران و خانواده‌های کارکنان هوانیروز تشکیل می‌دادند. به جهت دوری پایگاه از شهر کرمانشاه به تنهایی نمی‌توانستم این مسیر را طی کنم و به همین جهت شهید کشوری خود مسئولیت ایاب و ذهاب را بر عهده گرفتند. مسیر منزل ما تا هوانیروز تقریباً طولانی بود و ایشان از این فرصت استفاده نموده و راجع به مطالب مختلف صحبت می‌کردند، و هنوز حرکات دستش را فراموش نکرده‌ام که با شور و اشتیاق فراوان تکان داده و می‌گفت: خواهر! همه برای حفظ و نشر اسلام تلاش کنیم و شما نیز نهایت تلاش خود را به کار برید و مردم را با اسلام آشنا کنید، ما آزادی و پیروزی‌مان را مدیون دین عزیز اسلام و رهبری امام هستیم. همه باید سعی کنیم تا آثار سوء دوران ستم‌شاهی را از بین ببریم … .<br />
 
به همت شهید کشوری و دیگر برادران مذهبی برنامه‌ای در پایگاه تشکیل شد که شرکت‌کنندگان در جلسات را خواهران و خانواده‌های کارکنان هوانیروز تشکیل می‌دادند. به جهت دوری پایگاه از شهر کرمانشاه به تنهایی نمی‌توانستم این مسیر را طی کنم و به همین جهت شهید کشوری خود مسئولیت ایاب و ذهاب را بر عهده گرفتند. مسیر منزل ما تا هوانیروز تقریباً طولانی بود و ایشان از این فرصت استفاده نموده و راجع به مطالب مختلف صحبت می‌کردند، و هنوز حرکات دستش را فراموش نکرده‌ام که با شور و اشتیاق فراوان تکان داده و می‌گفت: خواهر! همه برای حفظ و نشر اسلام تلاش کنیم و شما نیز نهایت تلاش خود را به کار برید و مردم را با اسلام آشنا کنید، ما آزادی و پیروزی‌مان را مدیون دین عزیز اسلام و رهبری امام هستیم. همه باید سعی کنیم تا آثار سوء دوران ستم‌شاهی را از بین ببریم … .<br />
نقل از خواهر کشانی از حوزه علمیه<br />
+
نقل از خواهر کشانی از حوزه علمیه<br /> منبع:<br />5<ref>[http://SUBDOC\KHIMAN.htm نرم افزار شاهد]</ref>
منبع:<br />
+
5<ref>[http://SUBDOC\KHIMAN.htm نرم افزار شاهد]</ref>
+
  
 
*دیدار
 
*دیدار
سطر ۸۵: سطر ۸۱:
 
با صدای چرخ‌بالی که از بالای سرم پرواز کرد به خود آمدم. چیز مشخصی نمی‌دیدم. آفتاب چشم‌هایم را به شدت می‌آزرد و نمی‌توانستم جایی را ببینم. از موقعیت چرخ‌بال خودم نیز اطلاعی نداشتم. دهانم کاملاً بسته شده و نمی‌توانستم احمد را صدا کنم. در همان حال دوباره صدای چند نفر را شنیدم. به دنبال کلت کمری‌ام دستم را به روی زمین کشیدم اما نمی‌توانستم آن را پیدا کنم. اشهدم را خواندم و منتظر ماندم. <br />
 
با صدای چرخ‌بالی که از بالای سرم پرواز کرد به خود آمدم. چیز مشخصی نمی‌دیدم. آفتاب چشم‌هایم را به شدت می‌آزرد و نمی‌توانستم جایی را ببینم. از موقعیت چرخ‌بال خودم نیز اطلاعی نداشتم. دهانم کاملاً بسته شده و نمی‌توانستم احمد را صدا کنم. در همان حال دوباره صدای چند نفر را شنیدم. به دنبال کلت کمری‌ام دستم را به روی زمین کشیدم اما نمی‌توانستم آن را پیدا کنم. اشهدم را خواندم و منتظر ماندم. <br />
 
درد تمام بدنم را فرا گرفته بود. چند بار بالا آوردم. پای راستم حرکتی نداشت. خون دلمه بسته روی صورتم را کاملاً پوشانده بود. نمی‌دانستم تخته‌سنگی که به آن پناه برده بردم چه وضعی را داشت. برای استتار بیشتر خود را محکم به زیر آن فشار می‌دادم. که ناگهان سایه مبهم دو پا را مقابلم دیدم. نفس عمیقی کشیدم و منتظر ماندم که صدایی آرامش را به روحم بازگرداند: یکی از خلبان‌ها زنده است. وقتی چشم‌هایم را داخل بیمارستان کرمانشاه باز کردم، شیرودی را بالای سرم دیدم. صورتم کاملاً باندپیچی‌شده و دست راستم هنوز درد می‌کرد. حسی درون پای راستم نداشتم. از او سراغ کشوری را گرفتم. سرش را نزدیک صورتم آورد و بدون جواب به سؤالم با چشمانی گریان گفت: «الآن تو را می‌برند تهران. نگران نباش.» وقتی در بیمارستان تهران چشم باز کردم، مادر کشوری و همسرش را دیدم. هر دو دلداریم می‌دادند. وقتی پرسیدم، احمد کجا است؟. تنها شنیدم که مادرش گفت: «احمد به دیدار خدا رفت!»<br />
 
درد تمام بدنم را فرا گرفته بود. چند بار بالا آوردم. پای راستم حرکتی نداشت. خون دلمه بسته روی صورتم را کاملاً پوشانده بود. نمی‌دانستم تخته‌سنگی که به آن پناه برده بردم چه وضعی را داشت. برای استتار بیشتر خود را محکم به زیر آن فشار می‌دادم. که ناگهان سایه مبهم دو پا را مقابلم دیدم. نفس عمیقی کشیدم و منتظر ماندم که صدایی آرامش را به روحم بازگرداند: یکی از خلبان‌ها زنده است. وقتی چشم‌هایم را داخل بیمارستان کرمانشاه باز کردم، شیرودی را بالای سرم دیدم. صورتم کاملاً باندپیچی‌شده و دست راستم هنوز درد می‌کرد. حسی درون پای راستم نداشتم. از او سراغ کشوری را گرفتم. سرش را نزدیک صورتم آورد و بدون جواب به سؤالم با چشمانی گریان گفت: «الآن تو را می‌برند تهران. نگران نباش.» وقتی در بیمارستان تهران چشم باز کردم، مادر کشوری و همسرش را دیدم. هر دو دلداریم می‌دادند. وقتی پرسیدم، احمد کجا است؟. تنها شنیدم که مادرش گفت: «احمد به دیدار خدا رفت!»<br />
<br />
+
<br /> 6<ref>[http://SUBDOC\simorgh%2017.htm نرم افزار شاهد]</ref>
6<ref>[http://SUBDOC\simorgh%2017.htm نرم افزار شاهد]</ref>
+
  
 
*وقتی اسلام در خطر باشد...
 
*وقتی اسلام در خطر باشد...

نسخهٔ ‏۱ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۲۰

شهید احمد کشوری
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد تیرماه 1332
شهادت 1359/9/15
محل دفن بهشت زهرا


زندگینامه

احمد در تیرماه 1332 در خانواده‌ای مذهبی و عاشق اهل‌بیت به دنیا آمد و دوران تحصیل خود را در کیاکلا و شهرهای اطراف گذراند. او دوران مدرسه را به جهت استعداد فوق‌العاده ای که داشت به عنوان شاگردی ممتاز به پایان رساند. احمد با صدای پرسوز خود به مجالس و محافل مذهبی شور خاصی می‌بخشید و در ایام محرم و رمضان به اداره محافل اسلامی عشق می‌ورزید و همه سعی و تلاش خود را برای نشان دادن چهره حقیقی اسلام و بیرون آوردن آن از قالب‌هایی که زورمندان و اربابان از خدا بی‌خبر برای آن درست کرده بودند به کار می‌برد و اعتقاد راسخ داشت که عامل به احکام دین مبین اسلام باشد. سردار شهید کشوری در سال آخر دبیرستان با دو تن از هم‌کلاسان خود دست به فعالیت‌های سیاسی، مذهبی زد. او با کشیدن طرح‌ها و نقاشی‌های سیاسی بر علیه رژیم وابسته افشاگری می‌نمود.
وی بعد از گرفتن دیپلم آماده ورود به دانشگاه می‌شد، اما با توجه به هزینه‌های سنگین ورود به دانشگاه و محرومیت مالی که داشت از رفتن به دانشگاه منصرف شد. در سال 1351 وارد ارتش (هوانیروز) شد. البته همیشه از مسائلی که در آنجا می‌دید رنج می‌برد، چرا که رفتارها مخالف افکار عقیدتی او بود. شهید کشوری به دلیل هوش و استعدادی که داشت دوره‌های تعلیماتی خلبانی بالگردهای کبری و جت رنجر و … را با موفقیت به پایان رساند. وی علاقه عجیبی به روحانیت داشت و بسیار افسوس می‌خورد که چرا روحانی نیست و بارها گفته بود: ای کاش در لباس روحانیت بودم. در آن صورت بهتر می‌توانستم حرف‌هایم را بزنم.
شهید کشوری چندین بار به علت اعمالی که علیه رژیم انجام داده بود بازجویی شد و حتی مورد تهدیدهای مختلف قرار گرفت. شب‌های بسیار از مصیبت‌های فقرا سخن می‌گفت و اشک می‌ریخت و فکر چاره بود و با همه خطراتی که متوجه او بود، به منزل فقرا می‌رفت و ضمن کمک به آنان، ظلم‌های شاه ملعون را برایشان روشن می‌ساخت. پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی و زمانی که غائله کردستان شروع شد شهید کشوری همانند کسی که عزیزی را از دست بدهد یا برادر در بند داشته باشد، از بابت این ناامنی ناراحت بود.
بردار شهید تیمسار فلاحی در این خصوص می‌گفت: شبی برای مأموریت سختی در کردستان داوطلب خواستم و هنوز سخنانم تمام نشده بود که از صف جوانی بیرون آمد دیدم کشوری است. او از همان آغاز جنگ داخلی چنان از خود کیاست و لیاقت و شجاعت نشان داد که وصف نا کردنی است.
روزهای آغاز جنگ تحمیلی عراق را شهید شیرودی چنین بیان می‌کند: احمد استاد من بود. زمانی که صدام آمریکایی به ایران یورش آورد، احمد در انتظار آخرین عمل جراحی برای بیرون آوردن ترکش از سینه‌اش بود، اما روز بعد از شنیدن خبر تجاوز صدام عازم سفر شد به او گفته بودند بماند و پس از اتمام جراحی برود، اما او در جواب گفت: وقتی که اسلام در خطر باشد، من این سینه را نمی‌خواهم. آری کشوری به جبهه رفت و چون گذشته، سلحشورانه جنگید و مزدوران را به درک واصل کرد به طوری که بیابان‌های غرب کشور را به گورستانی از تانک‌ها و نفرات مزدور دشمن تبدیل کرده بود.

شهید احمد کشوری

آری …! سرانجام در روز 15/9/1359 نیایش‌های شبانه‌اش به درگاه احدیت مورد قبول واقع گردید و درحالی‌که از مأموریتی بسیار مشکل، اما پیروز بازمی‌گشت در دره میناب ایلام مورد حمله نابرابر و ناجوانمردانه مزدوران بعثی قرار گرفت و درحالی‌که بالگردش بر اثر اصابت را کت‌های دو میگ به شدت در آتش می‌سوخت آن را به مواضع خودی رساند و آن گاه در خاک وطن سقوط کرد و شربت شیرین شهادت را مردانه نوشید. و پیکر پاکش در بهشت‌زهرا میعادگاه عاشقان الله به خاک سپرده شد.
<br / 1[۱]

خاطرات

  • ده خاطره از شهید

1) کلاس دوم راهنمایی که بود، مجلات عکس مبتذل چاپ می‌کردند. در آرایشگاه، فروشگاه و حتی مغازه‌ها این عکس‌ها را روی در و دیوار نصب می‌کردند و احمد هر جا این عکس‌ها را می‌دید پاره می‌کرد. صاحب مغازه یا فروشگاه می‌آمد و شکایت احمد را برای ما می‌آورد. پدر احمد، رئیس پاسگاه بود و کسی به حرمت پدرش به احمد چیزی نمی‌گفت. من لبخند می‌زدم. چون با کاری که احمد انجام می‌داد، موافق بودم. یک مجله‌ای با عکس‌های مبتذل چاپ شده بود که احمد آن‌ها را از هر کیوسک روزنامه‌ای می‌خرید. پول تو جیبی‌هایش را جمع می‌کرد. هر بار ۲۰ تا مجله از چند روزنامه‌فروش می‌خرید وقتی می‌آورد در دست‌هایش جا نمی‌شد. توی باغچه می‌انداخت نفت می‌ریخت و همه را آتش می‌زد. می‌گفتم: چرا این کار را می‌کنی؟ می‌گفت: این عکس‌ها ذهن جوانان را خراب می‌کند.
به نقل از مادر شهید
2) من با احمد، هم‌دوره و هم پرواز بودم. از سال ۱۳۵۳ در مرکز پیاده شیراز، دوره‌های مقدماتی و عالی را طی می‌کردیم و در همان روزها که در خدمت ایشان بودم، مسائل عقیدتی را رعایت می‌کرد. از نماز و روزه و فلسفه دین، خیلی حرف می‌زدیم. در همان مرکز، گرو هان دیگری، متشکل از خانم‌ها، آموزش نظامی می‌دیدند. احمد توصیه می‌کرد به آن‌ها نزدیک نشویم. آن موقع، حجاب خانم‌ها رعایت نمی‌شد و یگان‌ها هم در کنار هم خدمت می‌کردند و آموزش می‌دیدند. احمد به ما می‌گفت: «ممکن است در این دنیا، جواب کار ثوابی را که می‌کنید، عایدتان نشود ولی بالاخره روزی باید جواب کارش را پس بدهید و یا پاداش کار خیرتان را بگیرید. آن روز، جواب دادن خیلی سخت است.»
3) احمد کشوری جزو هیئت همراه دکتر چمران بود که با هم به کردستان رفتند. شهید شیرودی هم به پایگاه منتقل شده بود و خیلی زود، با او صمیمی شد و در تیم او قرار گرفت. خبر درگیری‌های شدید پاوه می‌رسید و دکتر چمران در محاصره مزدورهای وطن‌فروش قرار گرفته بود. تیم پروازی احمد، نخستین گروه عملیاتی بود که راهی کردستان شد. ما به اتفاق شهید سهیلیان وارد منطقه شدیم. با حملات پی در پی، دشمن را تار و مار کردیم و دکتر چمران و گروهش را از حلقه محاصره دشمن بیرون آوردیم. پاوه هم نجات پیدا کرد. در واقع منطقه‌ای که محل شروع درگیری‌ها بود، از لوث وجود دشمن، پاک شد.
4) وقتی در کرمانشاه بودیم، حراست منطقه وسیعی از شمال غرب کشور که از پایگاه کرمانشاه شروع می‌شد و تا آبدانان ایلام ادامه داشت، به عهده پایگاه هوانیروز کرمانشاه بود. حراست منطقه سرپل ذهاب بر عهده سهیلیان و شیرودی و از منطقه سرپل ذهاب تا مهران بر عهده احمد کشوری بود. احمد، تیم‌هایی تشکیل داده بود به نام «بکاو و بکش» یعنی بگرد و دشمن را پیدا کن و او را بکش. در یکی از مأموریت‌های روزهای نخست جنگ، برای عقب راندن دشمن که حد فاصل قصر شیرین تا سرپل ذهاب را جلوآمده بودند، وارد منطقه شدیم. دشمن با ستون بسیار عظیمی که شامل ادوات زرهی، خودرویی و پرسنلی بود، به طول دو کیلومتر در جاده به راحتی در حال حرکت بود. آن‌ها از قصر شیرین وارد خاکمان شده بودند و به سمت سرپل ذهاب در مسیر مشخصی پیشروی می‌کردند. عشایر منطقه، اطلاعاتی را درباره این جابه‌جایی به ما دادند. وقتی به منطقه رسیدیم، احمد گفت: «نباید ساکت باشیم. هر طور شده باید جلوی پیشروی آن‌ها را بگیریم.» با سه بالگرد کبرا و یک بالگرد ترابری از قرارگاه به سمت منطقه پرواز کردیم، درحالی‌که هیچ آشنایی با منطقه نداشتیم و نمی‌دانستیم باید از کدام محور، وارد منطقه شویم و تا نزدیکی‌های ستون دشمن پیش رفتیم و از پهلو با ستون آن‌ها مواجه شدیم.
وحشت کردیم که چرا تا این حد، جلو آمده‌اند. کسی جلودارشان نبود. هنگام روبرو شدن با آن‌ها فکر کردیم در اطراف ستون، تیم‌های گشت گذاشته‌اند. چون وقتی ستون بخواهد در منطقه ناشناسی حرکت کند، تیم گشت در اطراف می‌گذارند که از جایی ضربه نخورند. تا هفت صد متری ستون جلو رفتیم و شناسایی کامل را انجام دادیم. احمد در یک لحظه به عنوان لیدر (راهنما) تیم گفت: «اول و آخر ستون را بزنید که مشکوک بشوند و همهمه ای بین آن‌ها بیفتد و وقتی سرشان شلوغ شد، روی آن‌ها آتش اجرا می‌کنیم.»
«بالگرد خلبان سراوانی به موشک تا و مجهز بود. ایشان اول و آخر ستون را مورد هدف موشک‌های خود قرار داد. ستون نظامی دشمن، سن کوب کرد و هر چه مهمات داشتیم، روی سر ستون ریختیم.» وقتی این تصمیم را گرفت که دشمن را در محاصره بگیرند و به سر و ته ستون دشمن آسیب بزند، همه فهمیدند که فقط با این شیوه، می‌توانند آن همه نیروی دشمن را نابود کنند. بالگرد کبرا مانور می‌داد و حمله می‌کرد و بر سر دشمن، آتش می‌ریخت و تیراندازهای دشمن، سرگردان مانده بودند که این چه شبیخونی است که از هوانیروز خورده‌اند! وقتی تیم آتش و گروه پروازی احمد، با بالگردهای شکاری به منطقه برگشتند، غوغایی را در منطقه دیدند. ستونی که هیچ کس حریفشان نمی‌شد و می‌خواستند به قلب ایران بزنند، زمین‌گیر شده بود و این ضربه را از خوش‌فکری احمد خورده بود. نیروهای دشمن پس از این شکست مجبور شدند تا اطراف نفت شهر عقب‌نشینی کنند و از مرز خارج شوند.
به نقل از حمیدرضا آبی
5) کشوری کار و فعالیت را عبادت می‌دانست. تمام فکرش انجام وظیفه بود. دربارهٔ میزان علاقه به فرزندانش می‌گفت: «آن‌ها را به اندازه ای دوست می‌دارم که جای خدا را نگیرند.» کشوری همواره برای وحدت و انسجام دو قشر ارتشی و پاسدار، می‌کوشید، چنان که مسئولان، هماهنگی و حفظ غرب کشور را مرهون تلاش او می‌دانستند. او می‌گفت: «تا آخرین قطرهٔ خون برای اسلام عزیز و اطاعت از ولایت فقیه خواهم جنگید و از این مزدوران کثیف که سرهای مبارک عزیزانم (پاسداران) را نامردانه بریدند، انتقام خواهم گرفت.» به امام (قدس سره) عشق می‌ورزید. وقتی در بین راه خبر کسالت قلبی ایشان را شنید، از شدت ناراحتی خودرو را در کنار جاده نگه داشت و درحالی‌که می‌گریست، گفت «خدایا از عمر ما بکاه و به عمر رهبر بیفزا.» وقتی به تهران رسید، عازم بیمارستان شد و آمادگی خود را برای اهدای قلب به رهبرش اعلام کرد. بر این عقیده بود تا در دنیا هست و فرصتی دارد، باید توشه‌ای برای آخرت بی اندوزد. شهادت در راه خدا برای او از عسل شیرین‌تر بود.
6) در جبهه هر بار که از مریم ۳ ساله و علی ۳ ماهه‌اش صحبت می‌شد، می‌گفت: آن‌ها را به اندازه‌ای دوست دارم که جای خدا را در دلم، تنگ نکنند.
7) یک شب که تعدادی از خلبان‌ها مشغول خوردن شام بودند، صحبت از جنگ شد. یکی می‌گفت: من به خاطر حقوقی که به ما می‌دهند می‌جنگم، یکی دیگر می‌گفت من به خاطر بنی‌صدر می‌جنگم. یکی می‌گفت من به خاطر خودم می‌جنگم و دیگری گفت من به خاطر ایران می‌جنگم. شهید کشوری گفت: من همه این‌ها را قبول ندارم تنها چند تا را قبول دارم و گفت: من به خاطر خدا می‌جنگم. جنگ برای خداست، ما نباید بگوییم که ما به خاطر فلان چیز می‌جنگیم. مگر ما بت پرست هستیم. ما به خاطر خدا، به خاطر اسلام می‌جنگیم. اسلام در خطر است نه بنی‌صدر. اسلام در خطر است ما به خاطر اسلام می‌جنگیم و جنگ ما فقط به خاطر اسلام است.
8) صبحانه‌ای که به خلبان‌ها می‌دادم، کره، مربا و پنیر بود. یک روز شهید کشوری مرا صدا زد گفت: فلانی! گفتم: بله. گفت: شما در یک منطقهٔ جنگی در مهمان‌سرا کار می‌کنید. پس باید بدانید مملکت ما در حال جنگ است و در تحریم اقتصادی به سر می‌برد. شما نباید کره، مربا و پنیر را با هم به ما بدهید درست است که ما باید با توپ و تانک‌های دشمن بجنگیم ولی این دلیل نمی‌شود ما این‌گونه غذا بخوریم. شما باید یک روز به ما کره، روز دیگر پنیر و روز سوم به ما مربا بدهید. در سه روز باید از این‌ها استفاده کنیم وگرنه این اسراف است. من از شما خواهش می‌کنم که این کار را نکنید. من گفتم: چشم.
9) سرهنگ با باجانی خاطره‌ای را از دوران تحصیل احمد در خارج از کشور تعریف می‌کرد و می‌گفت: در حال تمرین پرواز توی بالگرد نشسته بودیم. احمد سکان دار بود. استاد آمریکایی نگاهی به او کرد و گفت: اگر الآن بخواهم تو را پرت کنم بیرون چطور می‌خواهی از خودت دفاع کنی. احمد به قدری از نیروهای بیگانه و خلق و خوی ضد اسلامی آنان بدش می‌آمد که نگاهی به استاد کرد. وقتی لبخند شیطنت‌آمیز و تحقیرکننده استاد را دید. یقه او را گرفت و گفت: من باید تو را از این بالا پرت کنم پایین. با استاد گلاویز شد. سرهنگ می‌گفت: استاد به زبان انگلیسی شروع به التماس کرد. صورتش سرخ شده بود. ما از احمد خواستیم که یقه او را رها کند و مواظب باشد که بالگرد سقوط نکند و او قبول کرد. وقتی به زمین نشستیم، استاد به قدری از جسارت احمد و جرئت او یکه خورده بود که به همه ما گفت: بعد از این استاد شما احمد کشوری است.
10)... در کردستان درگیری شدیدی بین ما و ضد انقلاب شامل کومله و دمکرات به وقوع پیوست و من از هوانیروز درخواست کمک کردم، دو خلبان که همیشه داوطلب دفاع بودند یعنی شهیدان کشوری و شیرودی لبیک گفته و لحظاتی بعد بالای سر ما بودند که به آن‌ها گفتم کجا را زیر آتش خود بگیرند، پس از آنکه مهمات بالگردها تمام شد متوجه شدم که شهید کشوری علی‌رغم کمبود سوخت منطقه را ترک نکرده است وقتی با او تماس گرفتم گفت من باید کارم را به اتمام برسانم، لحظاتی بعد با دوربین دیدم که شهید کشوری خود را به جاده‌ای رساند که یک ماشین جیپ سیمرغ پر از عناصر ضد انقلاب از آنجا در حال فرار بودند، بالگرد را به آن خودرو نزدیک کرد و آن‌قدر پایین رفت که با اسکیت بالگرد به آن‌ها کوبید و همه این جنایتکاران به دره سقوط کردند، پس از آن طی تماس به او گفتم با توجه به تأخیری که کردی سوخت بالگرد برای آنکه خود را به قرارگاه برسانی کافی نیست و همین جا فرود بیا، او گفت بالگردم را هدف قرار می‌دهند و با اینکه چراغ هشداردهنده سوخت بالگرد روشن‌شده و به هیچ‌وجه خطا نمی‌کند، شهید کشوری گفت با ذکر یا زهرا (س) خود را به قرارگاه می‌رسانم، ساعتی بعد درحالی‌که ناامیدانه با قرارگاه تماس گرفتم تا سراغ احمد کشوری را بگیرم گفتند او به سلامت و با ذکر یا زهرا (س) درحالی‌که بالگردش هیچ سوختی نداشته به قرارگاه رسیده است.
به نقل از شهید علی صیاد شیرازی
2[۲]

  • احترام به مظلوم

احمد در دوران نوجوانی در مقابل اربابان به هیچ‌وجه خشوع نشان نمی‌داد و حتی به آن‌ها سلام نمی‌کرد و در پاسخ به پدر که دلیل بی اعتنایی او را جویا شد، چنین گفت: پدر جان! مطمئنم که شما هم راضی نیستید من به یک انسان ظالم و زورگو اعتنا کنم، من حتی به آن‌ها سلام هم نمی‌کنم. و در مقابل وقتی برای درس دادن به منزل یکی از هم‌کلاسی‌هایش می‌رفت برای پدر او احترام فراوانی قائل بود تا آنجا که هنگام ترک خانه پشت به در و رو به پدر خانواده خانه را ترک می‌کرد تا مبادا ذره‌ای بی‌احترامی به پدر فقیر این خانواده کرده باشد.
مادر صبور شهید کشوری

3[۳]

  • پیشواز

در منطقه غرب کشور بین اسلام‌آباد و قصر شیرین ناحیه‌ای بنام «کرند غرب» وجود دارد و «گهواره» نیز یکی از توابع کرند است. طبق اطلاعات واصله و شناسایی‌های قبل، منطقه به عنوان یکی از مهم‌ترین مراکز فعالیت ضد انقلاب و جمع‌آوری اسلحه و مهمات به شمار می‌رفت. در بهار سال 1358 در ارتفاعات گهواره عده‌ای از آن‌ها تجمع کرده و قصد حمله به شهر اسلام‌آباد (شاه‌آباد غرب) را داشتند. اخبار مربوط به این امر به پایگاه هوانیروز کرمانشاه داده شد، که پس از شناسایی‌های مقدماتی، تیم آتشی مرکب از سه فروند بالگرد کبری و یک فروند بالگرد نجات به سمت منطقه مورد نظر فرستاده شد.
رهبری تیم آتش را شهید سرگرد خلبان احمد کشوری، که در آن هنگام در درجه ستوانی خدمت می‌کرد به عهده داشت و دو فروند دیگر را (ستوان یار شیرودی و ستوان سهیلیان) تشکیل می‌دادند و خوشبختانه در آن تیم آتش نیز من به عنوان کمک‌خلبان شیرودی پرواز می‌کردم، خلبانی که یکی از بزرگ‌ترین قهرمانان و رادمردان عرصه پیکار با دشمنان اسلام بود.
در ساعت مقرر پس از بررسی مجدد طرح عملیات توسط شیرودی و کشوری هر سه فروند به پرواز درآمدیم، و من از اینکه در این عملیات همراه شیرودی پرواز می‌کردم بسیار شاد و مسرور بودم. شهر کرمانشاه و کوه‌ها و تپه‌های مسیر پروازی را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم، تا اینکه شهر اسلام‌آباد را دیدیم. می‌دانستم که لحظاتی دیگر وارد منطقه مورد نظر می‌گردیم و من می‌بایست در این عملیات شیرودی را یاری دهم، از اینکه خدای ناکرده اتفاقی بیفتد، و صدمه‌ای به او برسد، سخت ناراحت بودم. به مرگ اهمیت نمی‌دادم اما دلم نمی‌خواست کوچک‌ترین صدمه‌ای به شیرودی که شاخص بزرگ‌ترین عملیات‌های هوانیروز بود، وارد شود. لذا چشم و گوشم را کاملاً باز کردم تا بتوانم با بهترین وضعیت از او که برایم مظهر پیروزی بود محافظت کنم.
با رسیدن به منطقه گهواره، کشوری اولین هشدار را به ما داد: «بچه‌ها مواظب باشید ممکنه از روی صخره‌ها و توی چاله چوله‌ها به طرف ما شلیک کنند.» و در جواب این هشدار شیرودی با خنده جواب داد: «احمد جون مثل همیشه دو تا چشم داشتم هفت هشت ده تای دیگم قرض کردم، گو شامم تیز تیزه.» و من با رد و بدل شدن این دو پیام کوتاه در خود غروری را حس کردم که تا آن موقع در هیچ مأموریتی نداشتم. فکر می‌کردم شیرودی و کشوری مانند دو دیوار ضد گلوله هستند که من میان آن دو قرار دارم. لذا بی هیچ ترسی و بی‌خیال به صندلی خود تکیه داده بودم و غرق شادی عملیات و پیروزی‌های بعدی آن گردیدم.
چندین بار پیاپی از روی منطقه عبور کردیم اما هیچ عکس‌العملی از طرف اشرار صورت نگرفت، گویی اطلاعات رسیده کاملاً غلط بود. از اینکه می‌دیدم باید منطقه را بدون درگیری در کنار شیرودی و کشوری ترک کنم بسیار ناراحت شدم. سعی کردم در شناسایی منطقه کوچک‌ترین حرکتی را از چشم خود دور ندارم اما هیچ جنبنده‌ای را که بتوانم بهانه قرار دهم، نمی‌دیدم.
همان طور که به بیرون نگاه می‌کردم ناگهان صدای شیرودی را شنیدم که گفت: «آخ سوختم، آخ» مکثی کوتاه در رادیو ایجاد شد و من هراسان از اینکه شیرودی را زدند فرامین کنترل بالگرد را به دست گرفتم تا بدون فوت وقت از منطقه خارج شوم. اما هنوز فشاری را به فرامین کنترل وارد نیاورده بودم که صدای خندة شیرودی مرا در جایم میخکوب کرد نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است زیرا او را که در کابین عقب نشسته بود نمی‌دیدم ولی همین که صدای خنده‌اش را شنیدم جانی دیگر گرفتم و دست‌هایم را که به روی کنترل فرامین ماسیده بود کنار کشیدم و او را صدا کردم و گفتم: اکبر چی شد؟!
و متعاقب آن کشوری و دیگر بچه‌ها که صدای سوختم را از زبان شیرودی شنیده بودند همین سؤال را کردند و شیرودی با خنده‌ای دوباره گفت: «هیچی نشده ناراحت نباشید. یه گلوله خورد بالای سرم و افتاده تو لباسم خیلی داغه نمی تونم راحت بشینم!» تا آنجایی که می‌توانستم سرم را به عقب برگردانم، گلوله‌ای شیشه سمت چپ را سوراخ کرده بود، درست موازی با سر شیرودی ولی مثل اینکه به هنگام برخورد به شیشه آخرین فشار خود را داشته زیرا پس از سوراخ کردن شیشه تنها با چند سانتی‌متر پرواز به داخل لباس شیرودی افتاده بود و او که از داغ بودن گلوله و سوختن پوستش هیچ راهی جهت رهایی از آن را نداشت، تنها به گفتن کلمه «آخ سوختم» اکتفا کرده بود. خنده‌ام گرفت و سوزشی را که شیرودی تحمل می‌کرد، احساس کردم.
با ادای آخرین کلمات شیرودی و خنده مجددش تیم آتش ما حالت طبیعی خود را به دست آورد و کشوری گفت: «پس مشخص شد که این جونورا لای تخته‌سنگا هستن. خب یکی از ماها باید بره پایین‌تر و منطقه رو بررسی کنه.» هنوز حرف کشوری تمام نشده بود که سهیلیان گفت: «احمد من می‌رم.» اما قبل از اینکه عکس‌العملی نشان بدهد صدای شیرودی را شنیدم که گفت: «من رفتم.» و بدون فوت کوچک‌ترین لحظه‌ای به طرف زمین، پایین رفت. کشوری در جواب پیام شیرودی گفت: «بابا نا سلامتی به من می گن فرمانده تیم آتش، حداقل زمان بدید که من اجازه رفتن رو بدم بعد برید.» و شیرودی با خنده‌ای شیرین جواب داد: «احمد آقا ببخشید اجازه می‌دید؟!» کار ساده‌ای نبود که یک وسیله پرنده بدون اطلاع از موقعیت دشمن در ارتفاع پایین به شناسایی مشغول شود اما در آن لحظات حساس که قلب من با شدت تمام در حال تپیدن بود راهی به جز آن را نمی‌دیدم. زیر لب آیه مبارکه زیر را زمزمه کردم و خودم و شیرودی را به خدا سپردم.
«و جعل نا من بین ایدیهم سدا و من خل فهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون»
شیرجه اول بدون حادثه بود اما وقتی شیرجه دوم را شروع کردیم، چند گلوله به سمت ما شلیک شد که تنها توانستیم سرخی آن‌ها را برای چند لحظه جلوی بالگرد ببینیم. هرچه به اطراف و روبرو نگاه کردیم کسی یا چیز مشکوکی به چشم نمی‌خورد، لذا بار دیگر به همان سمت شیرجه کردیم و این بار نیز چند گلوله به استقبالمان آمد. شیرودی با فشار دادن دکمه رادیو گفت: «احمد پی داش کردم. لای اون شکاف روبرو هستن، دی دیش؟!.» و کشوری جواب داد: من هنوز اونها رو ندیدم، شما عملیات رو شروع کن ین من و سهیلیان هواتونو داریم.»
دیگر احتیاجی به نزدیک شدن به هدف نداشتیم و برایمان مشخص بود که اشرار در کجا پنهان شده بودند. شیرجه‌ای دیگر و شلیک را کت‌ها و در پی آن گلوله‌های سرخ بالگرد به سمت شکاف پرواز کردند. با اولین انفجار تعداد زیادی از لای شکاف کوه بیرون آمدند و شیرودی گفت: «احمد داشته باش، از توی شکاف ریختن بیرون.» و قبل از اینکه گردش خود را شروع کنیم دو راکت دیگر را به سمت هدف شلیک کرد.
هنوز محل شکاف را در دید داشتم که انفجار عظیمی کوه را به لرزه در آورد گویی دو راکت آخر به محل شکاف برخورد کرده بود و انبار مهماتی را که داخل آن قرار داشت منفجر و متلاشی کرد. وقتی چرخش خود را کامل کردیم و به سمت هدف قرار گرفتیم هنوز قطعات سنگ به هوا پرتاب می‌شد و سهیلیان و کشوری هم به سمت اشراری که در حال فرار بودند، شلیک می‌کردند. عملیات با انهدام انبار مهمات و کشته شدن اشرار به پایان رسید و همگی سرشار از شادی پیروزی به سمت کرمانشاه به پرواز درآمدیم. در بازگشت به سمت پایگاه هوانیروز کرمانشاه درحالی‌که از شادی انجام عملیات در پوست خود نمی‌گنجیدم به فکر گلوله‌ای که در لباس اکبر شیرودی افتاده بود، افتادم و پرسیدم، «اکبر حالت چطوره؟!» و او جواب داد: «خوبم.» گفتم: «حال خودتو نمی‌پرسم، حال گلوله را می‌پرسم!» و او با خنده‌ای گفت: فکر کنم گلوله دیگه غیب شده باشه، چون چیزی احساس نمی‌کنم.» و من هم در جواب او با خنده گفتم پیدایش کن، یادگاری خوبیه.» و او گفت: «اگه می‌خواستم گلوله‌هایی رو که به طرفم شلیک شده برای یادگاری جمع کنم، حالا می‌بایست حداقل یه وانت گلوله همراه خودم داشته باشم.»

4[۴]

  • جذبه ایمان

در تابستان 1358 اوایل پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، من و همسرم به قصد تبلیغ عازم شهر کرمانشاه شدیم و قرار شد در چند محل برنامه تبلیغی و آموزشی قرآن کریم داشته باشیم که یکی از این محل‌ها پایگاه هوانیروز بود.
به همت شهید کشوری و دیگر برادران مذهبی برنامه‌ای در پایگاه تشکیل شد که شرکت‌کنندگان در جلسات را خواهران و خانواده‌های کارکنان هوانیروز تشکیل می‌دادند. به جهت دوری پایگاه از شهر کرمانشاه به تنهایی نمی‌توانستم این مسیر را طی کنم و به همین جهت شهید کشوری خود مسئولیت ایاب و ذهاب را بر عهده گرفتند. مسیر منزل ما تا هوانیروز تقریباً طولانی بود و ایشان از این فرصت استفاده نموده و راجع به مطالب مختلف صحبت می‌کردند، و هنوز حرکات دستش را فراموش نکرده‌ام که با شور و اشتیاق فراوان تکان داده و می‌گفت: خواهر! همه برای حفظ و نشر اسلام تلاش کنیم و شما نیز نهایت تلاش خود را به کار برید و مردم را با اسلام آشنا کنید، ما آزادی و پیروزی‌مان را مدیون دین عزیز اسلام و رهبری امام هستیم. همه باید سعی کنیم تا آثار سوء دوران ستم‌شاهی را از بین ببریم … .
نقل از خواهر کشانی از حوزه علمیه
منبع:
5[۵]

  • دیدار

بعد از شهادت ستوان حمیدرضا سهیلیان و ستوان یار سعد الله داور زاده، نتوانستم در سرپل بمانم. با اکبر شیرودی هماهنگی کردم و یک فروند چرخ‌بال تعمیراتی را به اتفاق یکی از دوستان به پرواز درآورده و برای استراحتی کوتاه به کرمانشاه بازگشتم. دو روز بعد به اتفاق ستوان یار اسد آمندخت به ایلام رفتم. ستوان احمد کشوری فرمانده تیم آتش بود و درون اتاق عملیات مشغول طرح حمله به نیروهای عراقی در میمک بود. چند روزی با او به سمت تنگ «میناب» و شرق «مهران» و کوه‌های «ملک شاهی» و «سد کنجان چم» پرواز کردم. هر وقت از سوی دیده‌بان‌ها خبر می‌رسید، شبانه با یک دستگاه خودرو خود را به محل می‌رساندیم و پس از بازدید و شناسایی روز بعد به نیروهای بعثی حمله می‌کردیم.
یک روز استاندار ایلام که در آن موقع مسئول منطقه بود به ما اطلاع داد که عراق قصد دارد نیروی عظیمی را از شهر «من دلی» و از طریق تنگ میناب و میمک به منطقه عملیات وارد کند. بلافاصله به اتفاق احمد به محل رفتیم و مشغول شناسایی شدیم. نیرویی که در مقابل ما قرار داشت بیش از آنچه گفته شده بود قوی و عظیم بود. احمد همان جا طرح عملیاتی را پیش‌بینی کرد. تنها اشکال کار مسیر پرواز بود که نمی‌توانستیم آن را تغییر داده و از سمت‌های دیگر به دشمن هجوم بیاوریم. ساعت 1 صبح به خوابگاه بازگشتیم. روز بعد با طلوع خورشید به همراه دو فروند چرخ‌بال جنگندة دیگر و یک فروند چرخ‌بال ترابری اقدام به حمله به سوی نیروهای عراقی کردیم و توانستیم در دور اول و دوم پرواز ضربات مهلکی را به آن‌ها وارد بیاوریم.
ساعت 9 صبح از طریق رادیو اعلام کردند دو فروند هواپیمای عراقی از نوع «میگ 21 و 23» در منطقه و در مسیر پرواز ما مشغول عملیات هستند و از ما خواستند هرچه سریع‌تر خود را پنهان کرده و تا اطلاع ثانوی موتور چرخ‌بال‌ها را خاموش کنیم. اما برای انجام این دستور زمانی نداشتیم زیرا هواپیماهای عراقی بالای سرمان مشغول پرواز بودند.
بلافاصله احمد از چرخ‌بال‌های دیگر خواست تا منطقه را ترک کنند و به من گفت تا مواظب هواپیماهای دشمن باشم. قصدش این بود تا با سرگرم کردن خلبان‌های عراقی فرصت فرار را برای چرخ‌بال‌های دیگر مهیا سازد. و در همان حال به من گفت: «کار سختی در پیش داریم یا آن‌ها را منهدم می‌کنیم، یا به شهادت می‌رسیم.»
با تعداد سه فروند راکت و مقدار فشنگ باقی‌مانده جواب حملات هواپیما را دادیم. اما هر دو می‌دانستیم با کمبود مهمات قادر به ادامه دفاع و یا حمله نیستیم. احمد هم خیلی خونسرد عمل می‌کرد و در هر دور گردش می‌خواست تا با شلیک توپ‌ها به سوی هواپیماها آن‌ها را به سوی خودمان بکشاند. را کت‌های پرتاب شده آن‌ها در اطرافمان به زمین می‌خورد که ناگهان یکی از هواپیماها به سویمان حمله‌ور شد. انگشتم را به روی سویچ توپ‌ها گذاشتم و آماده شلیک شدم که چرخ‌بال تکان شدیدی خورد و دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی به هوش آمدم، چشم‌هایم باز نمی‌شد. احساس کردم پاهایم رو به آسمان است. جلیقه ضد گلوله روی صورتم افتاده بود. احساس درد شدیدی در ناحیه کمر و سر می‌کردم. دست راست و پای راستم به شدت می‌سوختند. گرمی خون را در زیر لباس پرواز به خوبی حس می‌کردم فکم قفل شده بود و دندان‌هایم به سختی به روی هم فشرده شده بود. همین مسئله موجب شده بود تا به سختی نفس بکشم. تلاش کردم تا به هر طریق ممکن خود را از چرخ‌بال بیرون بکشم. اما موج انفجارهای پی‌درپی مرا محکم به دیواره کابین کوبید و از هوش رفتم…
کلاه پرواز را از روی سرم برداشتم. درد سنگینی سرم را فراگرفت. چشم‌هایم باز نمی‌شدند. آفتاب صورتم را گرفته بود و می‌سوزاند. صدای انفجارها و موج آن‌ها نشان می‌داد هنوز زیر آتش سنگین عراقی‌ها هستم. تلاش کردم و کورکورانه به دنبال مسیر خروج از چرخ‌بال بیرون آمدم. قبل از خروج چند بار احمد را صدا کردم. اما جوابی نداد. بیرون چرخ‌بال با صدای گرفته‌ام دوباره او را فریاد کردم. اما جوابی نشنیدم. درد فکم بسیار شدید بود و نمی‌توانستم بلند فریاد بکشم. قدرت ایستادن هم نداشتم. همان طور که پای مصدومم را به روی زمین می‌کشیدم قدری از چرخ‌بال فاصله گرفتم که ناگهان در اثر موج انفجار سنگین از زمین کنده شده و محکم به تخته‌سنگی خوردم. با بی‌رمقی خود را به زیر آن کشیده و از حال رفتم.
با خاموش شدن آتش گلوله‌ها به خود آمدم. صدایی از نزدیک به گوشم رسید. کلت کمری‌ام را بیرون کشیدم و آماده دفاع شدم. اما قدرت نگه‌داشتن کلت را نیز از دست دادم و به روی زمین رها شدم.
با صدای چرخ‌بالی که از بالای سرم پرواز کرد به خود آمدم. چیز مشخصی نمی‌دیدم. آفتاب چشم‌هایم را به شدت می‌آزرد و نمی‌توانستم جایی را ببینم. از موقعیت چرخ‌بال خودم نیز اطلاعی نداشتم. دهانم کاملاً بسته شده و نمی‌توانستم احمد را صدا کنم. در همان حال دوباره صدای چند نفر را شنیدم. به دنبال کلت کمری‌ام دستم را به روی زمین کشیدم اما نمی‌توانستم آن را پیدا کنم. اشهدم را خواندم و منتظر ماندم.
درد تمام بدنم را فرا گرفته بود. چند بار بالا آوردم. پای راستم حرکتی نداشت. خون دلمه بسته روی صورتم را کاملاً پوشانده بود. نمی‌دانستم تخته‌سنگی که به آن پناه برده بردم چه وضعی را داشت. برای استتار بیشتر خود را محکم به زیر آن فشار می‌دادم. که ناگهان سایه مبهم دو پا را مقابلم دیدم. نفس عمیقی کشیدم و منتظر ماندم که صدایی آرامش را به روحم بازگرداند: یکی از خلبان‌ها زنده است. وقتی چشم‌هایم را داخل بیمارستان کرمانشاه باز کردم، شیرودی را بالای سرم دیدم. صورتم کاملاً باندپیچی‌شده و دست راستم هنوز درد می‌کرد. حسی درون پای راستم نداشتم. از او سراغ کشوری را گرفتم. سرش را نزدیک صورتم آورد و بدون جواب به سؤالم با چشمانی گریان گفت: «الآن تو را می‌برند تهران. نگران نباش.» وقتی در بیمارستان تهران چشم باز کردم، مادر کشوری و همسرش را دیدم. هر دو دلداریم می‌دادند. وقتی پرسیدم، احمد کجا است؟. تنها شنیدم که مادرش گفت: «احمد به دیدار خدا رفت!»

6[۶]

  • وقتی اسلام در خطر باشد...

ترکشی به سينه اش نشسته بود. برده بودنش برای آخرين عمل جراحی. قبل از عمل بلند شد که برود بهش گفتن : بمان! بعد از عمل مرخصت می کنن،اينجوری خطرناکه. گفت: وقتی اسلام در خطر باشه من اين سينه رو نمی خوام. منبع: شمیم یار 92

وصیت‌نامه

بسم‌الله الرحمن الرحیم در مسلخ عشق جز نکو را نکشند/روبه صفتان زشت خو را نکشند
پایان زندگی هر کسی به مرگ اوست /جز مرد حق که مرگش آغاز دفتر اوست.
هر روز ستاره‌ای را از این آسمان به پایین می‌کشند امّا باز این آسمان پر از ستاره است. این بار نیز در پی امر امام، دریایی خروشان از داوطلبین به طرف جبهه‌های حق علیه باطل روان شد و من قطره‌ای از این دریایم و نیز می‌دانید که این اقیانوس بی پایان است و هر بار بر او افزوده می‌شود. راه شهیدان را ادامه دهید. که آن‌ها نظاره گر شمایند مواظب ستون پنجم باشید که در داخل شما هستند. بی‌تفاوتی را از خود دور کنید، در مقابل حرف‌های منحرف بی‌تفاوت نباشید. مردم کوفه نشوید و امام را تنها نگذارید. در راهپیمایی‌ها بیشتر از پیش شرکت کنید. در دعاهای کمیل شرکت کنید. فرزندانتان را آگاه کنید. و تشویق به فعالیت در راه الله کنید.

وصیت به پدر و مادرم پدر و مادرم! همچنان که تا الآن صبر کرده‌اید از خدا می‌خواهم صبر بیشتری به شما عطا کند. فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید. در عزایم ننشینید، گویم گریه نکنید ولی اگر خواستید گریه کنید به یاد امام حسین (علیه‌السلام) و کربلا و پدر و مادرانی که پنج فرزندشان شهید شده گریه کنید، که اگر گریه‌های امام حسینی و تاسوعا و عاشورایی نبود، یادی از اسلام نبود. پشت جبهه را برای منافقین و ضد انقلاب خالی نگذارید، مراسم عزاداری بیشتر شرکت کنید که این مراسم شما را به یاد شهیدان می‌اندازد و این یاد شهیدان است که مردم را منقلب می‌کند. امام را تنها نگذارید. فراموش نکنید که شهیدان نظاره گر کارهای شمایند. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم. موجیم که آسودگی ما عدم ماست.
والسلام قطره‌ای از دریای خروشان حزب‌الله احمد کشوریbr<\> 7[۷]

پانویس

  1. >%20SUBDOC\ZEN2.htm نرم افزار شاهد
  2. <br%20/> سایت راهیان نور
  3. نرم افزار شاهد
  4. نرم افزار شاهد
  5. نرم افزار شاهد
  6. نرم افزار شاهد
  7. سایت راهیان نور