==خاطرات==
- در یکی از عملیات ها شبی که می خواستیم به عملیات برویم بین رزمندگان شیرینی پخش می کردند . من و دو تن از دوستانم در [[گردان امام علی (ع) ]] بودیم و آقا مسلم در [[ گردان امام سجاد (ع) ]بود . من به دنبال او می گشتم . تا با او که همسایه ما بود ، خداحافظی کنم . موقعی که او را دیدم ، دیدم که شیرینی هایش را برای من نگه داشته است . پرسیدم چرا نخوردی ؟ من خواب دیده ام که شهید می شوم . دوست دارم از دست اباعبدالله شیرینی بگیرم . سپس دستهایش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت : خدایا این شیرینی را به عنوان شیرینی شهادت بپذیر . صبح بعد از شروع [[عملیات خبر ]] شهادت او را شنیدم .
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6456