نوجوان که بودم، ریشم را میتراشیدم. یک روز برادرم «علی» مرا کنار خودش نشاند و با لبخند همیشگیاش گفت: «ببین برادرم ما مسلمان و پیرو ائمهی اطهار هستیم .
شما برو خوب مطالعه کن و ببین که تمام انبیا از حضرت موسی، عیسی، ابراهیم گرفته تا حضرت محمد(ص)، ائمهی اطهار و علمای بزرگ همه محاسن دارند. شما هم سعی کن محاسن داشته باشی. این طور بهتر است. من هم گفتم: «چشم». پس از آن روز هرگز محاسن خود را از ته نزدم .
حسن حافظیانفر «برادر »
یک روز در خیابان راه میرفتم. به آقای حافظیانفر برخوردم. مرا کهدید دستم را گرفت و به محل زمینی که قرار بود در آن خانهای بسازد برد . بهآن جا که رسیدیم لباسهایش را در آورد، کلنگ را برداشت و شروع کرد بهکندن سنگهایی که در زمین سفت شده بودند .
از روی شوخی به او گفتم: «نمیخواهد خودت را خیلی اذیت کنی فرصت نخواهد شد در این خانهزندگی کنی و آسایشی داشته باشی.» لبخندی زد و گفت : « ما که نباشیم، بچههایمان خواهند بود.» آقای حافظیانفر آرام و صبور سنگها را میکند. در حالی که چند روز بعد هم آمادهی اعزام به جبهه بود .
علی حسینزاده «همرزم »