==خاطرات==
===*خجالت نکش، داد بزن!===
وقت ظهر هر کجا بودند باید اذان گفته می شد. یک روز رو به من کرد و گفت: «شما اذان می گویید؟»گفتم: «نه آقا. خجالت می کشم.»
ایشان گفت: «یک سؤال از تو دارم؛ شما چه می فروشید؟» گفتم: «خیار، کدو و... .» آقا پرسید: «آیا داد هم میزنی؟» گفتم: «بله آقا». گفت: «میشود یکی از آن فریادها را هم اینجا بزنی؟» گفتم: «نه آقا. خجالت می کشم؛ آخر آقا من که جنس ندارم. حالا اگر سر کار بودم و مثلاً خیار داشتم میگفتم خیار یه قرون؛ امّا اینجا که چیزی ندارم.»