ویرایش‌ها

شهید مرتضی حسین پور شهرکی

۳۵ بایت اضافه‌شده، ‏۱۲ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۱۷
- به خاطر دارم پنج، شش سال بیشتر نداشتم که پدرم مرتضی می خواست به جبهه برود من که یک روز صحنه های جبهه و چگونه به شهادت رسیدن رزمنده ها و تشییع جنازه ی آن ها را از تلویزیون دیدم به پدرم گفتم: پدر جان مگر نمی بینی که هر کس به جبهه می رود دیگر بر نمی گردد و به شهادت می رسد شروع کردم به گریه کردن ایشان به من گفت: دخترم ناراحت نباش تو باید افتخار کنی که پدرت به شهادت برسد. چون هر کسی لیاقت شهادت را ندارد و مرا راضی کرد که به جبهه برود .
- برادرم مرتضی از کوچکی به نماز و قرآن تقید خاصی داشت در زمان جوانی قبل از این که ایشان به جبهه برود با هم دیگر برای چراندن گوسفندان به کوه رفتیم. و در آن جا چای آتشی درست می کردیم یک روز که من مقدار کمی آب برداشته بودم وقتی که خواستیم چایی درست کنیم چون آب کم بود علی رغم خستگی که داشتیم و در کوه راه زیادی رفته بودیم ایشان از خوردن چای صرف نظر کرد و با آن آب کم وضو گرفت و نمازش را خواند و من تحت تاثیر قرار گرفتم چون با این که خسته بودیم ایشان چای درست نکرد و وضو گرفت و نمازش را خواند . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6867%206867 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
۲٬۱۷۷
ویرایش