يكى از همرزمانش از نحوه شهادت او مى گويد: «در موقع حمله رژيم بعثى به مهران، ساعت يازده ظهر بود كه در مهران به پيشروى ادامه مى داديم كه ناگاه بر اثر اصابت تير سيمينوف به ناحيه ران پا، ايشان مجروح شد و موقعى كه خواستيم ايشان را به عقب انتقال دهيم، شهيد گفت: شما به پيشروى ادامه دهيد و مرا رها كنيد، من خودم به عقب خواهم رفت. ما هر چه اصرار كرديم مؤثر واقع نشد و ما به پيشروى ادامه داديم و ايشان نيز همان جا بر اثر شدت جراحت به درجه رفيع شهادت نايل آمد.»
در يادداشتى كه همراهش بود و بعد از شهادتش به دست آمد، اين چنين بيان مى كند: «خدايا،نمى دانم چرا وقتى به جبهه مى روم، غم حزب الله مرا از خود بى خود مى كند و باز وقتى كه از جبهه به خانه ام بر مى گردم، نمى دانم چرا دورى همرزمان مرا بيچاره مى كند؟ نمىدانم چرا قلبم آرام نمى گيرد؟ راستى مرا چه مى شود؟ آيا مى شود روزى اين بنده حقير، از اين نبرد و غم راحت شوم؟ راستى، اين چند سال چه قدر بر من سخت گذشت؛ گويى صد سال از عمر من گذشته است، در حالى كه هنوز بيست و هشت سال بيشتر نمى گذرد. آيا كسى درك مى كند حرفهاى مرا؟ آيا كسى مرا جز خداوند اميد مى دهد؟ راستى چه چيز مرا روى پا نگه داشته است؟ فقط مى دانم كه يك دستى است كه جدا از دست خدا نيست، چيزى از غيب يا كسى از غيب به من اميد مى دهد.»
پيكر پاك شهيد در خواجه ربيع مشهد به خاك سپرده شد.<ref>[http://%20http://navideshahed.com/fa/news/435273 سایت نویدشاهد]</ref>
==پانویس==
<references />