[[شهید علی اکبری]] در سال 1337 در خانوده ای مؤمن و مسلمان در رو ستا ی روستای کوشکیچه مبارکه [[لنجان]] دیده به جهان گشود و قبل از تولد او، پدرش دار فانی را وداع گفت. او به سرپرستی مادر و با تحمل رنج یتیمی بزرگ شد و در سن 7 سالگی با وجود مشکلات زیاد به دبستان رفت. اما معلمان مدرسه روستا به اصطلاح خانم سپاهی بودند و او از این موضوع راضی نبود، برای همین محل درس خود را ترک کرد و در روستای مجاور به ادامه تحصیل پرداخت و پس از یک سال به دوره آموزش راهنمایی راه یافت. او با کارکردن در تابستان و ا ی ام تعطی ل ایام تعطیل مخارج خود را تأمین می کرد و درس خواندن را ادامه می داد میداد و به این ترتیب دوره آموزش راهنمایی را نیز تمام کرد و وارد دبیرستان شد. او که راهی سخت و دشوار را در مقابل زندگی آینده خود احساس می کرد (و آن شناخت [[طاغوت]] و احساس وظیفه مبارزه با آن بود) از همان اول مسیر، مبارزاتش اسلامی بود و با مطالعه کتاب ها و احکام اسلام ی روح خود را جلا م ی داد و از دیگ ران نیز می خواست که مؤمن و مسلمان واقعی باشند و وقت خود را بیهوده تلف نکنند و مسایل و مبانی اسلام را عمل نمایند.
کم کم سا لهای سالهای خفقان ستمشاهی به روزهای مبارزه مردم مسلمان تبدیل شد. در این روزها و سال ها شهید اکبری خوشحال بود از این که می دید چیزی که سال ها به آن می اندیشید، و آن بالارفتن شناخت مردم از اسلام عزیز بود، تحقق می یابد.
سرانجام تلاش دانشجوهای مسلمان پیرو خط امام ی امامی چون شهید اکبر ی، اکبری، به ثمر رسیدن فرهنگی متعالی را در اردیبهشت ماه سال 59 به ارمغان آورد و ا ین این شهید عزیز به یکی از آروزهای خود رسید. با شروع انقلاب فرهنگی و بسته شدن درب دانشگاه ها ، او فعالیت را در سنگری دیگر نظیر [[سپاه]] [[پاسداران انقلاب اسلامی]] شروع کرد. پس از طی دو ماه، سرانجام برای ریشه کن کردن استثمار و رسیدگی به وضع محرومان منطقه مبارکه وارد هیأت هفت نفره
واگذاری زمین شد. پس از فعالیت یک ماهه او در این ارگان، جنگ تحمیلی [[عراق]] علیه [[ایران]] شروع شد. وی که از ابتدا عاشق شهادت و نبرد با رژیم بعثی [[صهیونیستی]] بود ، بر ای کسب مهارت های لازم راهی اردوگاه نظامی [[شهرضا ]] (که توسط [[جهاد سازندگی ]] به وجود آمده بود )شد و پس از کسب آموزش کافی راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل گردید.
هم رزمانش در جبهه های [[اهواز]] و [[سوسنگرد]] و [[شوش]] شاهد رشادت ها و ایثارگر ی ها ی ایثارگری های او بودند، تا این که در [[عملیات فتح المبین]] [[ترکش ]] [[خمپاره ]] به او اصابت کرد و مدت یک ماه در بیمارستان [[شیراز]] و سه ماه در بیمارستان شهدای [[تهران]] بستری بود و مدتی به خاطر ضعف بدنی در خانه تحت مداوا بود و سرانجام در تاریخ [[61/10/10 ]]به لقاءالله پیوست و به آرزوی دیرینه اش رسید.
حرف برای نوشتن زیاد است ولی هر چه فکر می کنم همه آن ها آنها را دوستان شهید که از ما سبقت گرفتند و گفتند و نوشته اند. اما تنها این حرف شاید به نظر من باقی مانده باشد دوستان و همراهان و .... [[قرآن]] را تنها نگذارید هر چند خواهید گفت قرآن از حالت قدیم بیرون آمده و از گورستان به میان جامعه آمده و هم اکنون هم در جیب ها و دست ها توقف نموده است آن را با تدبر و مداوم بخوانید نه این که صبح ها چند آیه بخوانید خوب است ولی کفایت نمی کند و او دستورالعمل است هر ساعت بخوانید نه این که فقط بنشینید و قرآن را قرائت کنید بلکه همان یک یا چند آیه را که صبح خواندید در روز به آن عمل کنید تا ان شاء الله سرعت حرکتتان چند برابر شود.