==خاطرات==
یک شب آقای مجتبی تهامی را خواب دیدم که درب منزلمان ایستاده است. با اصرار او را به داخل منزل آوردم و سر سفره نشاندم. مثل قدیمها با او شروع به گفتگو و درد دل کردم. بعد از چند دقیقه که تصمیم به رفتن گرفت از من قول گرفت تا به معاونت جمع آوری کنگرة سرداران شهید سری بزنم. منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=535سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />