- به خاطر دارم وقتی که من دختر شهید جهانتاب را برای پسرم عقد کرده بودم، ایشان را در خواب دیدم و گفتم: نظر شما در مورد این وصلت که انجام دادهایم چیست؟ که ایشان خوشحال شد و گفت: چه چیزی از این بهتر که دختر من را به عنوان عروس خود انتخاب کردهای که از خواب بیدار شدم .
- یک شب خواب دیدم که محمد باقر یک چادر شب را پر از برگ کرده و به منزل ما آورده است گفتم :چرا این همه برگ آورده ای گفت :اینها را آورده ام که شما راحت باشید و نیازی نداشته باشید که به صحرا بروید بعد هم رفت ولی هنوز چند متری نرفته بود که دوباره برگشت و گفت:راستی من با شما کار دارم . گفتم:بگو چه کار داری .گفت:خواهش می کنم روسری سیاه را از سرت در بیاور و نا راحت نباش که از خواب بیدار شدم .<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206033 6033 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />