===*سخن شهید===
===*دستنوشته===
===*منم سید محمدرضا===
===*مزار آماده===
در عملیات کربلای یک سید حسین برادر سید محمدرضا به شهادت رسید، سید برای انجام مراسم خاکسپاری برادرش به تهران رفت، همه فکر میکردیم او مدت ده روز حتماً کنار خانواده میماند، اما سه روز بعد به جبهه بازگشت. بچهها به او گفتن: «لااقل تا شب هفت برادرت میماندی؟» سرش را به زیر انداخت، در نگاهش چیزی غریب موج میزد، با متانت گفت: «به آنها گفتهام، کنار قبر حسین، قبری برای من خالی نگهدارند». ده روز گذشت هنوز عملیات کربلای یک ادامه داشت، سید در میان باران آتش گلوله و خمپاره جلو میرفت، باید مهران را آزاد میکردیم، سید محمدرضا میدوید، ناگهان بر زمین افتاد. پیکرش غرق در خون بود، ... کنار قبر حسین ایستادیم، زمین را کندند، باورمان نمیشد که سردار دلاورمان را به خاک میسپاریم، اشک پهنای صورتم را پوشاند، «من کنار پیکر فرماندهام ایستاده بودم و اشکم را فرومیخوردم او خود میدانست که خیلی زود به شهادت میرسد».
===*دیدارمون===
سال 1362 بود، سید اصرار داشت، امام باید خطبه عقد را جاری نمایند، به منظور قرائت خطبه عقد و زیارت امام (ره) به بیت رفتیم، حال عجیبی داشتم، باورم نمیشد. سید در مقابل امام (ره) مؤدبانه نشست. دستان ایشان را در دستانش گرفت، سپس خم شد، و دستان آقا را بوسید، با دیدن این صحنه اشک در چشمانش جمع شد، اشک دیگر امان حاجی را برید، گونههایش از ترنم این لطافت آسمانیتر گشت، با شرمندگی عرض کرد: «آقا! برای شهادتم دعا کنید». لبخند بر چهره زیبای امام (ره) نشست، ایشان فرمودند: «من شما را دعا میکنم». قاب عکس امام (ره) در چشمان بارانی سید، ماند و او تا آخرین لحظه هیچگاه دیدار با مولا و مقتدای خویش را از یاد نبرد.
===*فرزندی به نام مهدی===
محمدرضا قلبی به وسعت دریا داشت، پاک بود و زلال. در عمق چشمانش عشق را میدیدی که در هوای دیاری آسمانی پرپر میزند، یک روز مشغول صحبت بودیم گفت: «تا من بچهدار نشوم، شهید نخواهم شد». از سخنش تعجب کردم». آن روز گذشت اما هر بار سید این کلام را تکرار میکرد، کنجکاوی من زیاد شد پرسیدم: «بر چه اساسی این حرف را میزنید؟» حاجی با خنده گفت: «یک شب! آقایی نورانی را در عالم رؤیا دیدم، با عجز و لابه از ایشان زمان شهادت خود را پرسیدم. همان لحظه ایشان کودکی را در دامن گذاشتند، و گفتند: «حالا تو شهید میشوی، به همین علت احساس میکنم خداوند به ما پسری میدهد که نامش مهدی است، زیرا این فرزند را از دستان مبارک صاحبالزمان (عج) گرفتهام». با تولد اولین فرزندمان روحیه محمدرضا عوض شد و دو سال بعد وعده حق محقق گشت، و سید آن گونه که خواب دیده بود به شهادت رسید.
===*شهادت===