شهید محمد صادق محمدحسین
تاریخ تولد :نامشخص
تاریخ شهادت : نامشخص
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :نامشخص
==خاطرات==
خاطره ای از شهید مهناوی یکم محمد صادق محمد حسینی
پرچم سیاهی، بالای در خانه ی شان نصب شده بود و یک لنگه ی در هم باز بود؛ طوری که حیاط کوچک و محقّری از میان آن خود نمایی می کرد. رو به روی خانه ایستاد و به داخل آن خیره شد. صدای قرآن از درون خانه به گوش می رسید. کمی بیشتر دقت کرد و ضبط صوت خودش را دید که آن را روی طاقچه ای در راهرو ورودی گذاشته بودند. اولین گامش را درون خانه نهاد. دلش تاپ تاپ می کرد؛ انگار تمام وجودش را داخل منگنه ای گذاشته بودند و فشار می دادند. پدرش، با لباس سیاه، گوشه ی حیاط نشسته بود و چای می ریخت. صدای گریه ی مادرش از داخل اتاق شنیده می شد. اول فکر کرد بلایی سر خواهر و برادرش آمده؛ ولی آن دو هم با لباس سیاه روی پله ها نشسته بودند و بِرّ و بِرّ او را نگاه می کردند. خدایا! چه اتفاقی افتاده است؟ چرا همه ساکتند و کسی با او حرف نمی زند؟ ...