ویرایش‌ها

شهید محمد جعفر متکی

۳۳ بایت حذف‌شده، ‏۷ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۵۳
==زندگی نامه==
 *زندگینامه اول
از تيزپروازان هوانيروز بود كه تولدش در گرگان مي‌باشد. با تحصيلات چهارم دبيرستان در سال 1354 جهت خلباني بالگرد در هوانيروز استخدام شد و پس از گذراندن دوره آموزش نظامي جهت يادگيري زبان انگليسي و فن پرواز بالگرد به پايگاه مركز آموزش هوانيروز اصفهان اعزام شد. با آموختن زبان و گذراندن 34 هفته دوره خلباني به درجه ستوانيار سومي رسيد و با تخصص پرواز با بالگرد كبري در پايگاه هوانيروز كرمان به خدمت مشغول شد.
خلبان متكي از تيزپروازان هوانيروز بود كه گذشته از حضور و پرواز در جبهه‌هاي جنگ، در مبارزه با سوداگران مواد مخدر و اشرار در شرق كشور نيز پرواز و عمليات انجام داده بود. آخرين مأموريت او در تاريخ 18/1/60 مي‌باشد كه با هم‌پروازش خلبان نوروز علي رضازاده در حال پرواز به سوي منطقه عملياتي غرب بود كه بالگرد آنها در 20 كيلومتري شهرستان اراك حوالي پاسگاه انجيرك با كابل فشار قوي برخورد و سقوط مي‌كنند. در آن سانحه هر دو خلبان به شهادت مي‌رسند.
خلبان محمدجعفر متكي با درجه سرهنگي در آمار شهداي هوانيروز و جنگ منظور شده و مزارش در گرگان مي‌باشد.<ref>سایت نوید شاهد</ref>
 * زندگینامهدوم
شهيد محمد جعفر متّكي در سال 1334 در روستاي «گز شرقي» واقع در بندر گز به دنيا آمد. از همان آغاز، صداقت و درستكاري را كه خصلت ديرينه ي همه ي روستاييان است، فرا گرفت و خوشبختانه در تمام دوران زندگي مباركش، اين خصلت را حفظ نمود.
با توجه به محدوديتي كه روستاي گز شرقي داشت، او مجبور شد برای گذراندن دوره ي دبيرستان به گز غربي برود و تحصيل خود را در آنجا ادامه دهد. در سال 1352 براي آن كه پدرش را از مخارج درس و تحصيل خود، رهايي دهد، به استخدام هوانيروز درآمد و دوره ي خلباني را با موفقيت به پايان رساند.
او همواره در عمليات سركوبي دشمنان داخلي و خارجي شركت داشت. هر وقت با پدر و مادرش تماس مي گرفت و آنها از مأموريت هاي او مي پرسيدند، او با گشادهرويي پاسخ مي داد: در مأموريت ها فعالانه شركت مي كنم و هرگز در اين زمينه كوتاهي نخواهم كرد. با اين سخن پدر و مادر خود را خوشحال مي كرد. پيش از رفتن به آخرين مأموريت به ديدار پدر و مادر خود رفت.
او اكنون در كنار برادرش در نوكنده ي معصوم زاده دفن شده است.
روحش شاد و یادش گرامی باد
==خاطرات== خاطره ای از * زبان پدر شهید
از او پرسيدم پسرم! پس راه كربلا كي باز مي شود تا ما به آنجا برويم و عقده هاي چند ساله خود را بگشاييم؟ او در جواب گفت: پدرجان! كمي صبر داشته باش. ان شاء الله كربلا را فتح خواهيم كرد و شما را با هلي كوپتر به آنجا مي بريم.
به او گفتم: پس مواظب خودت باش و قولي كه داده اي يادت نرود. گفت: پدرجان! اگر لايق خدا باشم، بايد شهيد شوم و به مهماني او بروم. مگر نمي داني خداوند در قرآن فرموده است: «و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا»
من ديگر حرفي نزدم. پسرم پس از مراجعت به پادگان به مأموريت اعزام شد و به مهماني خدا رفت. منبع: سایت شهدای ارتش<ref>[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/23805 سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس==
   <references />
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش