معرفی شهید ناصر کاظمی
فهرست
زندگینامه * آثار
==زندگینامه==
پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به سپاه پاسداران پیوست و به منظور مقابله با تحرکات منافقین به کردستان اعزام شد. در حالی که فرمانده سپاه پاوه بود در تشکیلات منافقین نفوذ کرده و اطلاعات بسیاری را جمع آوری نمود. با شروع جنگ تحمیلی به دفاع از مرزها برخاست و سر انجام در ششم شهریور سال 1361 معاون قرارگاه حمزه سیدالشهدا (س) به شهادت رسید.
رفتن به گالری
سردشت شاهد اصابت تیر به پیشانی این دلاور 26 ساله بود. پیکر پاک فرمانده سپاه کردستان را در قطعه 24 بهشت زهرا (س) در نزدیکی دکتر چمران آرمیده است. از او یک فرزند به یادگار باقی ماند.
==آثار== ===وصیت نامه===
بسمه تعالی
9/3/61
<ref>[http://%20httphttp://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=135 سایت صبح]</ref>
==خاطرات مرتبط با شهید ناصر کاظمی== ===*دست شکسته وبال گردن شد===
سال 1356 بود. قرار شد مانند هر سال، در روز چهارم آبان جشن تولد شاه برگزار شود. برای اجرای قسمتی از برنامهها، باید گروهی منسجم از دانشجویان رشتة تربیت بدنی برگزیده میشد. نام ناصر کاظمی هم در لیست برگزیدگان بود اما دلش در جای دیگر. چند روزی تمام فکر و ذکر ناصر فرار از تکلیف ناخواسته بود تا اینکه در همان ساعات اوّلیة تمرین با یک صحنهسازی ماهرانه، چنان داد و فریادی به راه انداخت که همه فکر کردند دست او شکسته. با شتاب بسیار او را به درمانگاه رساندند. دانشجوی رشته تربیت بدنی، درمانگاه را روی سرش گذاشته بود و چنان داد و فریاد میکرد که حتّی مجال عکسبرداری از دستش را هم به کسی نداد. وقتی پرستارها با عجله دست ناصر را گچ میگرفتند، باری سنگین از روی شانههای او پایین آمده بود؛ دیگر اجباری به شرکت در آن مراسم مسخره نداشت.
===*کاک ناصر===
یکی از کارهای جالب ناصر، میانجیگری در اختلافات خانوادگی مردم کرد بود. مردم به جای مراجعه به ریشسفیدها، میآمدند سراغ ناصر و او هم ناامیدشان نمیکرد.
===*زیارت امام (ره)===
ناصر علاقة زیادی به امام(ره) داشت، یکبار با خوشحالی به خانه بازگشت؛ مدام بالا و پایین میپرید و مثل بچّهها ورجه وورجه میکرد. پرسیدم: «ناصر چیزی شده....؟» با خوشحالی پاسخ داد: «امروز با امام جلسه داشتیم. من دیر به جماران رسیدم و میون جلسه رفتم تو. فکر کردم همه اوّل کار دستبوس امام(ره) رفتن؛ به همین علت، زود جلو رفتم و دست امام (ره) را بوسیدم تا از قافله عقب نمانم. نگو دستبوسی به آخر جلسه افتاده. آخر جلسه هم که همه رفتن دست بوس امام(ره)، منم یک بار دیگه دست ایشان را بوسیدم. میبینی خانم! میبینی خدا چهقدر منو دوست داره که کاری کرد تا دیر به جلسه برسم و دو بار دست امام(ره) رو ببوسم.»
===*شهادت، آن هم به شکل خاص===
یک روز ناصر به من تلفن زد و گفت: «اسم شما را دادهام برای حج». گفتم: «چهطور تنها بروم، شما نمیآیید؟» گفت: «شما در طول عملیات، فشار زیادی را تحمل کردهای؛ سفر به کعبه برای روحیهات لازم است. شما برو من همین جا هستم.» گفتم: «خانة خدا را که رد نمیکنند.» گفت: «خدا را چه دیدی؟ شما بروید دیدن خانة خدا؛ شاید من رفتم دیدن خود خدا.» گفتم: «ناصر دوست داری شهید بشوی؟» گفت: «بله؛ شهادت را دوست دارم.» پرسیدم: «دوست داری اسیر یا جانباز بشوی؟» فکری کرد و گفت: «برای جانبازی و اسارت آمادگی ندارم؛ من دوست دارم شهید شوم؛ آنهم به یک شکل خاص.» گفتم: «به چه شکل؟» گفت: «یک تیر بخورم؛ فقط یک تیر، یا توی قلبم، یا توی پیشانی؛ دوست ندارم جنازهام تکّه پاره شود.» روزی که در معراج شهدا پیکر رشید او را برای تشییع آماده میکردند، یک گل سرخ بر پیشانی داشت؛ جای اصابت تیر، چون یاقوتی بر پیشانیاش میدرخشید.
===*فرمانده سپاه کردستان===
آقا ناصر آمد نماز جمعة بانه و قرار بود سخنرانی کند. هروقت میآمد، میرفت صف آخر مینشست. میخواستم بروم بالای جایگاه و ایشان را به عنوان فرمانده سپاه استان معرفی کنم.
===*اشکی به تمام پهنای صورت===
کاظمی داشت زمین و زمان را به هم میدوخت که: «محمود کاوه کجا است پس؟» چه میدانستیم؟ فقط شنیده بودیم توی محاصره است. کجا؟ نمیدانستیم. با همه دعوا داشت که چرا تنهاش گذاشتهاید.
<ref>[http://%20SUBDOC/yadgaran_10.htm نرم افزار شاهد]</ref>
===*شهید کاظمی به روایت شهید بروجردی===
شهید محمد بروجردی، جانشین قرارگاه حمزه سیدالشهدا، پس از شهادت ناصر کاظمی، طی مصاحبهای دربارة او میگوید:
-کمکم در سازماندهی قرار گرفت. زمانی فرمانده دسته بود و بعد هم فرمانده گردان. در این مدّت، مأموریتهایی به جنوب و سیستان و بلوچستان رفته بود. از خصوصیات بارز او که بعدها در کردستان کاملاً محسوس شد، علاقة نیروهای رده پایین به او بود. کسی نبود که بیخود کسی را سرگرم کند یا وعده و وعید بدهد. در قبال زیردستانش شدیداً احساس مسئولیت میکرد. واقعاً به حرفهای آنان گوش میداد. در عملیات، از معدود افرادی بود که تا آخرین نفر، نیروهایش را جمعوجور میکرد و بعد خودش میآمد عقب.
*ناصر کاظمی در کردستان شناخته شد. دربارة فعالیتهایش در این استان بگویید.
مدّتی بعد از ما، او هم به غرب آمد.؟ در ابتدا مسئولیتی که پذیرفت، فرمانداری بود. با اینکه سابقة کاری در این زمینه نداشت، ولی با هوشمندی و ذکاوت، توانست یکی از فرمانداران نمونه شود. در آزادسازی شهر پاوه از محاصرة ضدّانقلاب، نقش بسیار مهمّی داشت. بعد هم با هدایت و بسیج مردم، فرماندهی سپاه را بر عهده گرفت. چیزهایی که از او به ذهنم میآید، در نوع خود بینظیر است. به عنوان مثال، بخش «بانیکان» به دست چند ضدّانقلاب افتاده بود. مردم ناراحت به فرمانداری پاوه مراجعه کرده بودند. تحصّن کردند که ارتش و سپاه بیاید و بخش ما را پس بگیرد. در آن موقع، نیروهای نظامی سازماندهی خوبی نداشتند و ناهماهنگی زیاد بود. دیدیم شهید کاظمی با همان نیروهای بومی، شبانه رفت و بانیکان را از دست ضدّانقلاب خارج کرد. این مسألة بسیار بزرگی بود. بعد هم نیروهای ژاندارمری در بخش مستقر شدند که این کار هم بهدست مردم انجام شد. اصلاً ایشان اعتقاد داشت تا زمانی که نیروی بومی کردستان را فعال نکنیم و مسئولیت به عهده نگیرند، کاری از نیروی نظامی برنمیآید. شهید کاظمی در زنده کردن مردم و احیای آنان بسیار مؤثّر بود.
*شنیدهام یک بار که ایشان مجروح شده بود، دو روز مردم کرد برای سلامتی شهید کاظمی روزه گرفته بودند. در مورد نحوة برخورد او با مردم و علاقهمندیشان به او بگویید.
-یکی از بهترین عوامل پیشبرد انقلاب اسلامی در این منطقه، برخورد صحیح او با مردم بود. اخلاق اسلامی را گسترش میداد؛ خدا هم لطف کرده و ایشان را زنده نگه داشته بود. شهید کاظمی واقعاً قبول داشت که اگر با مردم کار شود، هیچ احتیاجی به این کارها [درگیری مسلّحانه] نیست.
او میگفت: «مردم این گروهها را قبول ندارند و اینها با اسلحه حاکمیت پیدا کردهاند.» نظرش این بود که بچّههایی که میآیند اینجا کار کنند، باید به مردم بها بدهند و سعی کنند عناصر خوبشان را شناسایی کنند و روی کار بیاورند. او روی بسیج مردم اعتقاد شدیدی داشت.
*دربارة فرمانداری شهید کاظمی صحبتهای زیادی شده است، از خاطرات آن روزها بگویید.
خاطرات آن قدر زیاد است که نمیتوانم به ذهن بیاورم. به هر حال، دو سال و اندی با هم کار میکردیم. اوّلین بار که آمد غرب، قرار شد برود فرماندار پاوه شود. برای خود او هم یک مقدار مشکل بود که این مسئولیت را قبول کند. میگفت: «من کاری نکردهام و معلوم نیست در آنجا موفّق بشوم.» در ابتدا، ریش خود را به صورت پروفسوری تراشید تا ضدّانقلاب چیزی نفهمد. ما خودمان هم وحشت داشتیم. میگفتیم اگر راز او کشف شود، شاید در راه او را شهید کنند. به هر حال، با همان ریش بزی! حرکت کرد. در آنجا طوری عمل کرده بود که حتّی بعضی از روحانیون هم فکر میکردند ایشان از افراد «دموکرات» است. یکبار رفته بود «نوسود» و مذاکراتی هم با گروهکها کرده بود. مخفیکاری او خیلی خوب بود. در آنجا او خودش را رو نکرده بود. به حساب، از آن بچّههای جا افتادة تهران بود که به سادگی خودش را رو نمیکرد.
برای مذاکره به نوسود هم که رفته بود، سعی کرده بود انقلاب را معرفی کند. یعنی گفته بود: «جمهوری اسلامی این است و هیچ آزاری نمیخواهد به شما برساند و اگر مشکلاتی دارید، بگویید.» اینها هم که به او اشکال میگرفتند، مدرک نداشتند؛ فقط میگفتند: «چرا رفته و مذاکره کرده؟» میگفتند: «چرا فکر میکند ضدّانقلابها میتوانند برگردند یا احتمالاً میتوانند آدمهای خوبی باشند؟» ایشان هم با همان اعتقاد میگفت: «باید سعی کنیم ضدّانقلاب را هدایت کنیم. در مواقعی موفّق هم بود؛ کما اینکه یکی از کسانی که توبه کرد و برگشت، اوّلین شهید "نودشه" بود.»
*ازدواج هم کرده بود؟
-تازه ازدواج کرده بود. با توجّه به شرمی که از زحمات ایشان داشتیم، جرأت نداشتیم مثلاً بگوییم تو باید این قدر زیادتر در کردستان بمانی؛ میگفتیم شما نیایید، ولی بعد از یک مدّتی پیدایش میشد. با این که تازه ازدواج کرده بود، فقط پانزده روز مرخّصی خواست. ماه رمضان بود؛ میگفت: «میخواهم بمانم و روی خودم کار کنم.» باز نتوانست قبول کند و در همان ماه رمضان، آمد منطقه. این حاکی از مسئولیتشناسی ایشان بود.
===*کلام امام===
شهادت کاظمی غم سنگینی را روی شانه ما گذاشت وقتی به خدمت امام (ره) رسیدم، خبر شهادت او را به اطلاع ایشان رساندم امام با چشمانی اشک آلود فرمودند: «ما فرماندهان غرب را زنده میخواهیم».
<ref>[http://%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=135 سایت صبح]</ref>
===*فوتبال بازی کردن با ناصر کاظمی===
بنده، با برادر و برادر همسر شهید ناصر کاظمی در یک اتاق بودیم و با هم ستاد مخابرات تیپ را تشکیل دادیم. یک بعدازظهر، به همراه مجید کاظمی به زمین فوتبال رفتیم. بچّههای تیپِ ویژة سپاه و ارتش، دو تیم رقیب بودند و ناصر کاظمی هم کاپیتان تیم ما بود. خودش را به نزدیکی دروازة ارتشیها رساند و بالا پرید و محکم خود را کوبید به زمین. خیلی ناراحت شدم که نکند دست و پای ناصر کاظمی شکسته باشد. به مجید کاظمی گفتم: «داداشت!» او گفت: «فیلمشه؛ این کاره است!» یکدفعه ناصر بلند شد؛ توپ را داخل دروازه زد و گل شد.