خاطرات
- آخرین مرتبه ای که قربان علی می خواست به [[جبهه ]] برود گفتم: بس است دیگر به [[جبهه ]] نرو. گفت: وظیفه ی من است که بروم و گفت: ان شاءالله برگردم ازدواج می کنم . می خواستم او را داماد کنم گفتم مادر من تو را در خواب دیدم که [[شهید ]] می شوی یا زخمی می شوی بعد قربان علی گفت: مادر چون تو به فکر من هستی خوابم را می بینی اما رفت و به درجه ی رفیع [[شهادت ]] نائل گردید .
- فرزند عزیز شهیدم قربان علی می گفت: آرزویم [[شهادت ]] است. به خاطر دارم یکی از روستائیان [[شهید ]] شده بود و ما در تشییع جنازه اش شرکت کرده بودیم و قربان علی گفت: ببین مادر چقدر مردم محترمانه در تشییع جنازه ی [[شهید ]] شرکت می کنند و اهمیت می دهند پس از دنیا رفتن به این صورت و [[شهید ]] شدن در این راه چه قدر خوب می باشد .
- به یاد دارم وقتی در [[منطقه ی عملیاتی خیبر ]] در [[جزیره ی مجنون ]] زخمی شدم و برای آوردن من به پشت جبهه قایق ها نمی توانستند به کنار رودخانه بیایند [[شهید ]] قربان علی مرا بغل کرد و خودش را به آب زد در حالی که آب درست بر روی شانه هایش بود مرا تا قایق رساند و به صورت دو سه بار بوسه زد و قطرات اشکی از چشمش جاری شد و این خاطره تا زمان مردن از خاطرم نخواهد رفت .