==خاطرات==
- قبل از آخرین اعزامشون آمده بودند خانه ورفتند حمام .مادرم گفت:که حتما رفته غسل شهادت بکند، هنگام رفتن محمد رضا به جبهه مادرم به ایشان گفت: پسرم می خواستی نوار قرآنی از خودت برای ما به یادگار بگذاری وبعد از شهادت شما من آن نوار را برای دیگران بگذارم تا همه بدانند که چه پسری داشتم بعد هم به خاطر اینکه سخن شهادت آمد محمدرضا قبول کرد ودر هوای سرد اتاق نشست وآیات مخصوص شهادت وقسمتی از سوره یس را قرائت کردند وبه من یک قرآن ومفاتیح هدیه دادند وبعد هم خداحافظی کردند ورفتند .