ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محمد صادق توسلی عسگری

۷۸ بایت اضافه‌شده، ‏۱ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۳۱
/* خاطرات */
• خاطره ای دارم مربوط می شود به اوایل انقلاب آن زمانیکه نفت کم بود و مردم سوخت نداشتند ما چون از وضعیت مالی بهتری برخوردار بودیم پدرمان یک تانکری خریده بود و در زیر زمین خانه بود همان را نفت می کردیم و اصلا ما بی نفتی نکشیدیم یک شب که پاسی از آن گذشته بود درب خانه را زدند رفتم درب را باز کردم دیدم صادق است به همراه یک نفر با یک موتور و یک گالون بیست لیتری خالی. پرسید پدر خوابه؟ گفتم تازه آمده فکر کنم هنوز خواب نباشد گفت: بابا را صدا بزن رفتم پدرم را صدا زدم گفتم صادق آمده دم درب با شما کار دارد بابام رفت دم در وقتی برگشت پرسیدم داستان چه بود چه کار داشت این وقت شب گفت: صادق از من تقاضای یک گالون نفت کرده است برای یک خانواده ای که آنها سرما می خورند من به صادق گفتم: چرا مرا بیدار کردی می رفتی خودت گالون را پر می کردی صادق در جوابم گفت: نه من باید از شما اجازه می گرفتم من اجازه ندارم همچنین کاری بکنم. صادق خیلی با ما فرق داشت او به تمام معنا انسان بود.
• بعد از دفن فرزندم شب را تا صبح نخوابیدم و با خودم می گفتم: خدا کند او [[شهید]] شده باشد و مفت کشته نشده باشد نزدیکیهای صبح خوابم برد و در عالم خواب خواهر صادق به من گفت: پدر جان صادق آمده گفتم: بابا، صادق را ما رفتیم دفنش کردیم شهید شده تو چه می گویی گفت: صادق آمده پرسیدم کو؟ گفت: توی اتقش هست. چون یک اتاق مخصوص خودش داشت من مستقیم رفتم و در را باز کردم که ببینم کجاست تو اتاق دیدم که یک لباس سفید بلندی پوشیده مثل این پیراهن های عربی جلویش باز بود رو به در ایستاده تا چشمش به من افتاد سلام کرد دیدم خون از قلبش دارد می آید پایین من فهمیدم که کجای بدنش تیر خورده . دو مرتبه خودش را برگرداند و پشتش را به من کرد دیدم که سالم است. آن وقت فهمیدم که تیر به قلبش خورده وقتی هم وسایلش را آوردند دیدم قرآنی که در جیبش بوده به وسیله تیر سوراخ شده و خونی است.
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
 
Image:5414 (1).jpg
 
 
</gallery>
 
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5414
۱۱٬۹۷۱
ویرایش