همان روزها کمکم [[تانک]] و [[توپ]] و نیروهای عراقی در مرز استقرار مییافتند. هر لحظه [[خاکریزهای عراق]] بالا میرفت و همزمان با آن [[هواپیماهای عراقی]] روی سر خرمشهر میچرخیدند و عکس میگرفتند و موقعیت کلی شهر را شناسایی میکردند. مردم عادی و حتی نظامیها هم فکر میکردند هواپیماهای خودی و ایرانی است. رخنه خائنینی چون بنیصدر این بلا را بر سر ما آورد.
صدام و دولتمردانش فکر میکردند مردم خوزستان هم مثل بقیه عربها هستند. به آنها مژده خودمختاری و به رسمیت شناخته شدن میدادند. ۳۱ شهریور ۵۹، عراق برای آزادی و خودمختاری خوزستان و منطقه جنوبی، هواپیماها و تانکها و نفربرهایش [[نفربر]]هایش را برای تخریب خرمشهر فرستاد.
روز نهم مهر ۱۳۵۹، حدود دویست تانک به خرمشهر یورش آوردند. تعداد معدودی از مردم مظلومانه و با کمترین امکانات دفاع کردند و در همان روز آنها را هفت کیلومتر عقب راندند. آن روز چند عراقی هم دستگیر شدند که با ترس و لرز میگفتند: «انا مسلم! انا مسلم!» «بجنگید، ما داریم میآییم» این قول مساعدت و کمک به کسانی بود که حتی بدون امکانات اولیه در مقابل دشمن ایستاده بودند. آنها نمیتوانستند ببینند که خرمشهر سقوط میکند. مظلومانه به مقابله برخاستند و طی ۴۵ روز مقاومت شجاعانه بسیاری از طرحهای دشمن را به شکست کشاندند. بچهها داشتند مسجد جامع خرمشهر، سنگر عظیم امیدشان را از دست میدادند. روز عید قربان هم مسجد جامع خرمشهر مورد هدف دشمن بود. چهارم آبان روز سقوط خرمشهر بود. در این روز صدامیان کنار مسجد جامع عکس یادگاری میگرفتند. خرمشهر این خطه آفرینش با خون افرادش شسته شد و به دست ناکسان افتاد. خرمشهر سقوط کرد و تن ایران زخمی شد.
عراقیها داشتند به مسجد نزدیک میشدند. باید مسجد خالی میشد و بچهها میرفتند به آبادان و یا به یک جای امنتر. با این همه، باز هم چند نفر از زنها و دخترها ماندند، نمیرفتند. میگفتند هر وقت همه رفتند، ما هم میرویم. اسلحه میخواستند که بجنگند! خمپاره بعدی درست خورد وسط حیاط. گنبد سوراخ شد. نور روز آمد توی شبستان مسجد. گرد و خاک تمام مسجد را پر کرد. دیگر مسجد روشن روشن بود.
[[مسجد جامع خرمشهر، خرمشهر]]، قلب شهر بود. آنگاه نیز که خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد، و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوی شط خرمشهر کوچ کنند، باز هم مسجد جامع ، مظهر همه آن آرزویی بود که جز در بازپس گیری شهر برآورده نمیشد. مسجد جامع ، همه خرمشهر بود. همة ایران، مسجد جامع با تمام جراحاتش ایستاد تا اسطوره مقاومت مردم باشد تا روزی بار دیگر نوای نماز و صدای مناجات فرزندانش را بشوند. سوم خرداد 61 خرمشهر، شهر خون، آزاد شد. رزمندگان داخل شهر شدند. مسجد جامع خوشحال بود! که فرزندانش را در آغوش میگرفت. رزمندهها در و دیوار مسجد را میبوسیدند و گوشهای ایستادند برای نماز، نماز شکر! گرفتی چرا مسجد جامع خرمشهر، سنگر تمام مسجدهاست؟ و چه زیباست نماز خواندن در «مسجدی که سنگر است» و آن هم سنگری که «سنگر تمام سنگرها است».<ref>[http://www.hawzah.net/fa/magazine/magart/5737/5751/57566 پایگاه اطلاعرسانی موزه] - قلب تپنده شهر</ref>
== خاطرات ==